تبليغاتX
عبور
زندگی هنری یا هنر زندگی

 

 

 

خداي خوبي نيستي دوستت ندارم

 

چقدر بدجنسي ،چقدر بدجنسي

 

آنقدر مي گذارد عاشقش شوي بعد رو نشان نمي دهد .من حواسم بود ،تا رو نشان ندهد عاشق نمي شوم از بچگي هم همين طور بودم تا دوستم نداشتند دوستشان نداشتم .آخر مگر مي شود يك طرفه باشد ما بپرستيم فقط پس تو چه؟تو ببيني و لذت ببري فقط پس من چه؟

يعني حق ندارم ببينم عاشق چه كسي هستم .معبود ازلي و ابدي ام كيست .انصاف هم نيست .

يادت كه هست چقدر عاشقت بودم ،تقصير خودت بود اگر حالا فراموشم شده اي .البته آن موقع ها مثل پدرم كه حكم بانك داشت تو هم حكم حلال همه چيز .

من هنوز نمي فهمم وقتي مي گويي از رگ گردن به من نزديك تري يعني چه؟ اين دروغ است چون نيستي اگر واقعا اين قدر نزديكم بودي پس چرا مواظبم نبودي .

مي گويند حسادت از سر دوست داشتن است .زماني به بنده هاي مقرب ترت حسادت مي كردم مثل زينب و فاطمه و محمد و... همه ي آنهايي كه مي شناسم و مي شناسي .اما حالا حسادت نمي كنم مي گويم لياقت داشته اند .شايد هم بزرگ تر شده ام .پاكباز نيستم.

 

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه دوازدهم تیر 1387ساعت 8:50  توسط نيلوفر هاتف رستمي | 

من به بهشت نمی روم

 

پیش از اینها فکر می کردم گریه بهانه می خواهد رحیمه یادم داد نمی خواهد پیش از اینها اشک ریختن مشکل بود . رحیمه یادم داد ساده است .

من به بهشت نمی روم .به جهنم هم نمی روم . دو نوع عاشق وجود دارد خود خواه و پاکباز من اولی ام بخاطر همین به بهشت نمی روم اما رحیمه می رود ،فرانک می رود این دو پاک بازند .

راستش تازه فهمیدم چرا خدا می گوید سخت ترین عذاب قیامت ناخوشنودی اواز بنده است تازه فهمیدم.

به روح اعتقاد پیدا کردم سخت است ولی باور کنید من روح خودم را دیدم یا روحم بود که مرا می دید .نمی دانم . اما مرده بودم ولی باز بودم.

+ نوشته شده در  یکشنبه نهم تیر 1387ساعت 7:33  توسط نيلوفر هاتف رستمي | 

و تنفس که امری عادی است

 

هم اتاقی 1

این شاید آخرین روزهایی باشد که در زاهدانم آنهایی که زندگی دانشجویی را تجربه کرده اند می دانند هم اتاقی یعنی چه؟

هم اتاقی من هم فارغ التحصیل شد.راستش چند سالی با هم همزیستی مسالمت آمیزی داشتیم حتی بدون اینکه یک ساعت با هم قهر کنیم .بیشترین زمان قهر کردن ما مربوط به یک شب زمستانی بود که 5دقیقه ای طول کشید .راستش غذای سلف و ظرف های یک بار مصرف و زندگی با ماهی 80 هزار تومان برای هر نفر شیرین ترین خاطره ام از زاهدان است .

روز اولی که آمدم دانشگاه یک مانتوی بلند تا پاشنه ی پا تنم بود {زیاد فرقی نکردم هنوز هم مانتوی بلند می پوشم}پدرم داشت انتخاب واحد می کرد .روی نیمکت ها نمی نشستم قبل از اینکه رویش روزنامه پهن کنم . تصمیم گرفتنم شاگرد اول رشته ام شوم تا همین دانشگاه سهمیه ی ارشد شوم . اما الان اگر بگویند دکترای تخصصی بهت می دهیم یک سال دیگر زاهدان بمان می گویم عطایت را به لقایت بخشیدم .نه این شهر آنقدر هم بد نیست ولی نقشه ی ایران را بگذارید رو به رویتان شبیه گربه است ببینید زاهدان کجای این گربه می افتد .این درست است که من از این شهر متنفرم اما تجاربی داشت که مرا از بیست سالگی به سن حالایم  رساند سن رذالت ،بدبینی بی احساسی ،بی وفایی ،بی دینی ،بی اخلاقی ،سن پست خودبینی .راستش حالا خیلی خوشحالم که نیلوفر دوست سال های گذشته ترم منع شد از آمدن به این دانشگاه .هم شهری بودیم.البته بهترین اتفاقات این دانشگاه علی احمد و محسن  و آزی بودند .

دارم از این دانشگاه تمام می شوم اما فقط هم اتاقی می دانست چه دردی را متحمل شدم . از روزهای اولی که جهاد بود و خبر بودو عقیل بود وباباچاهی تا امروز که من هستم و شاملو ، من هستم و روزهایی که شاید تا آخر عمر تسکینی برایش پیدا نکنم . تازگی ها صبا را زیاد دیده ام و هر چه بیشتر می بیینمش دلم برایش تنگ تر می شود.

اتفاق عشق اتفاق مشترک هم اتاقی هاست همه ی دانشگاه عاشق اند ولی هیچ کدام به عشقشان نمی رسند.

شاید زندگی من پیچیده ترین زندگی عاشقانه ی این اتفاق مشترک بود.

روز اولی که کارمند دانشجوی جهاد شدم پول ماهیتی بی ارزش بود که زیادی اش را داشتم و حالا که مهم ترین دست یافتنی ام شده.

هم اتاقی نزدیک ترین فرد به من است شاید از مادرم نزدیک تر که گفت: من را اشتباه گرفتی.

روزی که سر جلسه کنکور بودم شجریان را دوست داشتم هنوز دوست دارم. حافظ را می خواندم هنوز هم می خوانم. ناپلئون را می ستودم هنوز هم.

 کسانی را شناختم که هیچ لزومی نداشت دوست ندارم این را بگویم ولی : اشتباه کردم و حالا حوصله ی هیچ کس را ندارم دور همه اطرافیانم را خط کشیدم. همه را انداخته ام بیرون (جز همان سه نفر که انس داشتیم) همه را حتی هم اتاقی را.

+ نوشته شده در  دوشنبه سوم تیر 1387ساعت 8:58  توسط نيلوفر هاتف رستمي | 

تو که نشئه و خمار منی پسری بیست ساله از دردی

رگه های کلفت صدات مژده می دهد تو هم مردی

فر ق تو با تمام آدم ها دو لب خار دار کلی بود

پیش چشم های وحشی من عاشقی را حساب می کردی

لحن تهدید واره ات انگار هاونی به سنگ می کوبد

پس چه جای تردید است او که رفت و تو که نامردی

 

گردی از کوچه برنمی خیزد می روم و دخیل می بندم

آرزو می کنم روزی غرق در لبم گردی

آنقدر سخت خواهد بودپشت من ترانه بنویسی

فکر لحظه لحظه مردن را می کنی و خون سردی

فال فردای تو لابد مثل دیروز و حالا نیست

می روی و دخیل می بندی آرزو می کنی که برگردی

+ نوشته شده در  جمعه بیست و چهارم خرداد 1387ساعت 10:44  توسط نيلوفر هاتف رستمي | 

می خوام یه داستان براتون تعریف کنم:

یکی بود یکّی نبود،

یک پسری بودو یک دختری بود.

پسر در مورد دختر نقل کرده بود که زیر تمام نکات مهم این دختر خط قرمز کشیده اند .

دخترک لاییک بود و پسر مسلمان و راسخ عقیده دخترک در مورد پسر حرفی نگفته بود.

روزگاران طی شد ،رسید به دارالقرار ،دخترک کنار پل صراط ایستاده بود و پسر از راه رسید ،دخترک به او گفت:

کدام یک بدتر است ؟ زیر تمام نکات مهم ات خط قرمز بکشند یا گوشت تن برادر مرده ات را بخوری؟

آخر داستان را به سبک داستان های پست مدرن آزاد می گذارم تا خواننده خود نتیجه بگیرد و داستان را تمام کند آیا دخترک از حقش می گذرد و پسر از پل رد می شود یا نه تمام عبادت های پسر را مطالبه می کند و پسر معلق می ماند شاید هم بدتر،می گوید عبادت هایت مال  خودت باید به جهنم بروی ونمازت را با غیبت و تهمت اقتدا کنی.

من اگر جای دخترک بودم....

+ نوشته شده در  شنبه هجدهم خرداد 1387ساعت 7:57  توسط نيلوفر هاتف رستمي | 

بیتوته ی کوتاهی است جهان

در فاصله ی گناه و دوزخ

خورشید

همچون دشنامی بر می آید

و روز

شرم ساری جبران ناپذیری است.

آه

پیش از آنکه در اشک غرقه شوم

چیزی بگوی

درخت

جهل معصیت بار نیاکان است

و نسیم

وسوسه یی است نابه کار.

مهتاب پاییزی

کفری است که جهان را می آلاید

چیزی بگوی

پیش از آنکه در اشک غرقه شوم

چیزی بگوی

هر دریچه ی نغز

بر چشم انداز عقوبتی می گشاید

عشق

رطوبت چندش آمیز پلشتی است

و آسمان

سرپناهی

تا بر خاک بنشینی و

بر سرنوشت خویش

گریه ساز کنی.

آه پیش از آنکه در اشک غرقه شوم چیزی بگوی

هر چه باشد

چشمه ها

از تابوت می جوشند

و سوگواران ژولیده آبروی جهان اند.

عصمت به آیینه مفروش

که فاجران نیازمند تران اند

خامش منشین

خدا را

پیش از انکه در اشک غرقه شوم

از عشق

چیزی بگوی

 

"احمد شاملو"

به بهانه ی سالروز صبا.

+ نوشته شده در  یکشنبه هشتم اردیبهشت 1387ساعت 8:8  توسط نيلوفر هاتف رستمي | 
 تقدیم به تو  نیلوفر هاتف رستمی

 

 

مقنه ام را كشيدم جلو ،موهايم نصف صورتم را پوشانده بود .
هنوزجاي لب هايش را روي نصفه ي ديگر صورتم حس مي كردم .دستم سرد شده بود و سعي مي كردم ضربانش را مخفي كنم .بوي كرم مرطوب كننده ي صورتش روي مقنه ام جا ماند .از همين جا ترا‍زدي رقم مي خورد كه به گفته ي علي احمد ابراهيمي مي تواند كمدي هم باشد.
زن خودش را مي گذارد جاي قهرمان فيلم ساعت ها و ساعت ها مي نشيند و فكر مي كند به تخت خوابي كه توي اتاق برادرش ديده و سعي ميكند كنده كاري رويش را فراموش نكند .دوباره مي رود به عالم موهومات و مي بيند:
دستش را آرام بلند كرد ،كشيد روي تمام صورتش از شمال به جنوب و جنب لب پايين روي چانه اش به نوارشي نرم تبديل شد .
ورق هاي شعرم را برداشت . دختر تيره تر مي خواند اين مرد راست ترين مرد شاهنامه ايست كه ديده ام و مرد خودش را سرزنش مي كرد .
دختر روشن تر تكرار مي كرد و مرد به باور بيشتر ي مي رسيد .ورق هاي شعرم را گذاشت روي ميزگفتم روزگار غريبي است .دختر تيره تر گفت و وانمود مي كند كه گريه نكرده است و وانمود مي كند كه هيچ وقت گريه نكرده است مرد چشمانش را برگرداند .


تا حالا اين پارك را با كسي تجربه نكرده ام و مرد فكر مي كرد چقدر خوش بخت است دختر تيره تر خواند :رد مي شويد و شانه ي تان مي خورد به من گويي لطافت دو جهان مي خورد به من و دختر روشن تر شانه هايش را جمع تر كرد .مرد به باور بيشتري  رسيده بود.
مقنعه ام را زدم بالا گفتم ببين موهايم را مي خواهم كوتاهش كنم دستش از پايين موهايم را مخفي كرد دختر تيره تر هنوز فكر مي كرد كه وانمود كرده است كه گريه نكرده است .
زن خودش را مي گذارد جاي قهرمان فيلم ساعت ها و ساعت ها نمي تواند سيگار بكشد چون به بوي دود آلرزي دارد و هر وقت مي خواهد به حالتي ديگر فكر كند ترجيح مي دهد الكل را امتحان كند . از عالم موهومات  چند تار مو كنده كه با فندك آتش مي زند و بعد با دو انگشت شصت و سبابه دماغش را مي گيرد و فكر مي كند كه چطور دختر تيره تر جهان را از بين دو انگشتش فو ت كرده است .
هر كس را دوست داشته باشم يك لباسش را به انتخاب خودم ار تنش در مي آورم مرد فكر كرده بود چند لباس ديگر در خانه انتظارش را مي كشند .
نمي دانم چرا حس كردم وقتي لباسش را آماده كرده تا به من بدهد حتما صورش را تراشيده .
وقتي تنم مي كردم هيچ بويي نمي داد حتي بوي تنش را .
چند ساعتي توي بازار قدم زده بوديم و آخر سر رنگ كرم و قرمزي نگاهمان را نتوانست جلب كند چون آنكه تن مانكن بود كرم و بنفش بود كه به پيش نهاد مرد زيبا تر به نظر مي رسيد اگر قرمزش را مي خريديم  و احتمالا امروز تن دختر تيره تر باشد ،امروز هوا سرد است از روي مانتو سوز رد مي شود و به كليه ات مي خوردو تو هوس بستني مي كني ،مي روي داخل يك پارك مي نشيني و به برگ هاي نريخته ي كف سنگ فرش نشده ي پارك نگاه مي كني و بعد به نيمكت فيلم ساعت ها ساعت ها حسادت مي كني .
روي چانه ي دختر روشن تر جوش كوچكي زده از پوسته ي لاكي كه گير كرده به آن و خيال بلند شدن ندارد مي توان فهميد رنگ صورتي را به هر رنگ گرمي ترجيح مي دهد .
دستش را مي كند داخل دماغش و خون بيرون مي ريزد هنوز جاي موهاي كنده شده اش درد مي كند و سعي دارد خودش را بگذارد جاي خودش . آن كه به در مي كوبد شباهنگام را يادش نبود فقط مي دانست به كشتن چراغ آمده است . دختر تيره تر ادامه مي داد ساعت چند بار نواخت .
ورق هاي شعرم را گذاشتم داخل كيف كتاب شعري در آوردم و به شيار مورب گونه هاي آيدا فكر كردم و بلند گفتم :خوش به حالش و مرد باورش شده بود .
هنوز دختر روشن تر به دانشگاه نرفته است و دختر تيره تر شام نمي خورد .هيچ پرايدي جلوي دانشگاه پارك نيست ،فيلم ساعت ها ساعت ها قبل تمام شده است و موهايم به طرف بالا هيچ فضايي از صورتم را اشغال نكرده است .
دختر روشن تر انتظار هيچ كس رانمي كشد و مي خواند تنها يك لحظه از تنهايي ام كافي بود تا تو  به شهرم بيايي و تو هنوز از اتوبوس پياده نشده اي  .

 

۱. اشعار آمده در این متن شعرهای شاعر بزرگ عصر ما و دوست لحظه های بارانی ام رحیمه مهبودی است .

دختر تیره تر ژاندارک ُ اسکارلت...

+ نوشته شده در  جمعه سی ام آذر 1386ساعت 8:38  توسط نيلوفر هاتف رستمي | 

....

 

 

می خواستم پاکش کنم اما نمی دانم چرا هر چه بیشتر می گذشت انس من هم با او بیشتر می شد کم کم داشتم به حظور همیشگی اش عادت می کردم اینکه یک نقطه باشد و من به کوچکی اش دل ببندم و بعد آنقدر بزرگ بشود که یک تکه از زیبایی را در برابر چشمانم مجسم کند.پلک هایم را می بستم اما سردی اش را روی لب هایم احساس می کردم شاید می خواست مرا ببوسد و این لجاجت همیشگی ام از مخفی کردنش مرا وا می داشت تا هرچه بیشتر انکارش کنم اما دنبالم بود مثل سایه ،مثل تمام لحظاتی که می توانستم از کشف اولذت ببرم .از روز اولی که از لای کتاب های قدیمی سردر آوردتا جلوی سینما ،آره همان سوپر استار معروف با بنر های تبلیغاتی بستنی ،پفک ،آدامس ،یا هر چه من می توانستم بخورم .روی تی شرت پسرهای محله همه یک دست .زیبا شده بود .دوباره که پلک هایم را ببندم انعکاس سوزشش توی گوشم است و سرمایش روی لبم .کف پایم لمس می شد و دستهایم سر ،فکر می کنم کمی مریض احوال بودم از نوع مریضی های جسمی چون الآن در سلامت کامل روانی ام وگرنه نمی توانستم همه چیز رابه این وضوح به خاطر بیاورم ثل تصویر تلوزیون جلوی چشمانم که اگر مشکی نبود حتما مسائل را زیبا تر می دید .مثل یک تابلوی نقاشی شاید ریزه کاری هایی را یادشان رفته باشد .البته از این مورد اشکالات همه جا پیدا می شود حتی در مورد دستمال کاغذی های توی توالت که چند وقتی می شود تغییر شکل داده اند وآدم رویش نمی شودتوی دستش بگیرد و محتویات دماغش را خالی کند .بعد احساس سرما خواهم کرد .اگر بتوانم دمای بدنم را بالا نگه دارم حتما این تصویر های روی پرده ی سینما فراموشم می شود اما دماسنج چیز دیگری می گوید .شاید ابلاغیه آمده افراد بالای 18 سال یخ کنند شاید اگر در انجماد بمانم دیگر احتیاجی به پالتو پوست نداشته باشم شاید فکرم راحت تر کار کند مسائل بیشتری را به یاد بیاورم از توی همان کتاب قدیمی سر در آورد که قطرش به 5 سانتی متر می رسید با چند لبخند زیبا که رژ لب هم زده بود البته سرخ بود ولی معمولی نبود این را می شد از از نگاه سرد روزنامه فروش آن طرف خیابان خواند که مرتب به عکس توی روزنامه ی صبح نگاه می کردساعت 3بعد از ظهر بود و فکر می کنم روزنامه های عصر هنوز توی راه بودند ومرد بیچاره از سر بیکاری یا شاید هم به خاطر کنجکاوی آنقدر به روزنامه خیره شده بود .یک تلفن سکه ای هم داشت چون دختر بچه های زیادی به آنجا آمد و شد داشتند با سکه های زرد رنگی که داخل دستشان می گرفتند و موهای چتری که از زیر مقنعه بیرون ریخته بودند کاملا می شد حدس زد که دبیرستانی باشند پس آنها خیلی بچه تر از آن بودند که پی به خیلی شباهت ها ببرند .آنها تفاوت ها را هم نمی توانستند بفهمند .نمی دانم چرا احساس ترحم داشتم آن هم نسبت به کسانی که اگر مرا خوب می شناختند حتما در زمره ی دشمنانم قرار می گرفتند .البته من فقط برای دختر بچه ها نقش یک دشمن را داشتم چون پیرزن ها خیلی دوستم دارند این را از لبخند های مکررشان می فهمم شاید برادر آن دختر ها هم مرا دوست داشته باشند این را هم از نگاه همان روزنامه فروش خواندم یک روز صبح ساعت شش یا شش و ده دقیقه دیدم توی باجه اش داشت خواهرش را می بوسید و مرتبا چشمانش را به اطراف می گرداند .من در بالاترین منطقه بودم و شاید درزهای دیوار آهنی باجه مرا بیشتر به وحشت می انداخت که الآن حتما دختر بچه ها هجوم می آورند به طرفم .من لال بودم و حتی جرات خوابیدن را هم نداشتم فقط لال بودم ایستاده تا آخر شب و دوباره از آخر شب تا صبح کار همیشگی ام بود .چند روزی می شود در این پست باقی ام و هیچ کس هم قول چند روز بیشتر را نداده از هیچ چیز دیگر هم خبری نیست شاید باید باشد چون بالاخره باید پاکش کنم آن هم با دستمال توالت هایی که رویش فین کرده ام .اگر پاکش کنم همه چیز تمام می شود یادم می رود مادرم را هم همان جا ... نه سانسور نمی کنم بعضی حرف ها به مصلحت ما برخواهند خورد پس من فقط لال می شوم .چون اینجا بیماران اسکیزو فرنی زیادی هستند که امید به بهبودیشان نیست آنها مرتبا حرفهای تکراری می زنند اما من فقط باید بتوانم او را پاک کنم از صحنه های مختلف زندگی ام از روز اول از کتاب قدیمی اسمش را کسی نمی خواهد بداند لبه ی یکی از ورق هاگیر کرد به لبم بعد که شروع به خواندنش کردم صحنه سرخ شد .خیلی زیبا بود .نمی دانم چطور جان سالم به در بردم آخر می گویند بعضی نوشته ها حکم جلاد را دارند اگر ذهن آدمی کشته شود جسم فانی نیز لاجرم به هیچ دردی نمی خورد پس من جسم نیستم .چون آن جلاد را دیدم خودش داشت لباس هایم را در می آورد نمی دانم چرا به لباسهای زیرم که رسید کمی مکث کرد .از اسمش پیدا بود او فقط جلاد است کاری به ذهنم نداشت آن را گذاشته بود توی صندوق و قفلش کرده بود .من فقط از پشت لنزهای رنگی که دکترتجویز کرده بود او را می دیدم.

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و دوم آبان 1386ساعت 3:2  توسط نيلوفر هاتف رستمي | 

به خاطر شب ِاختتامیه و سه اسفند

به کرم رضا تاج مهر که یک خط نوشته اش کافی بود تا من یک نول بنویسم

......

 

 

 

نوشته بود از ملاقات شما خوشحالم .روی در هم نوشته بودند لطفا قبل از خروج دستگیره ی فلاش تانک را بکشید .هنوز آنقدر عاشق نشده بود که شل و سفت می کرد و قرارها را حتی زیر باران نمی رفت . موهای در هم و برهمی که روی شانه اش نشسته بود و با حرکت باد اشاره می کرد آن طرف خیابان زنی با شاخه گلی مرده ایستاده تا پسرکی برایش دست تکان دهد نگاهی به آینه انداخت هنوز رد سیلی چند شب مستی اش مانده بود خواست پایش را بردارد بگذارد روی کلاج چراغ قرمز شد.

 

#

 

راستش گیج شده ام همیشه توبره ی ما خالی از همه چیز مانده ؛ قربان خدا بروم همه ی کارهایش از روی حکمت است همین پسر نانوا هیچ کس فکر نمی کرد دکتر باشد بعد از تمام کثافت کاری های پدرش آن هم دکتر روان پزشک .بعد از سقط بچه ی اولش کلی نذر و نیاز کرد خدا این پسر را داد زنش سر زا رفت اول همه می گفتند سر خور است حالا همه آقای دکتر صدایش می کنند .

می خواستم برای دخترم بروم با پدرش صحبت کنم  دیدم کسر شان است احالی بفهمند چه ها که نمی گویند آمدم سر خانه ی اول کاسه ی چکنم دستم گرفتم حتی فکر نمی کردم دخترم عاشق یک مرد باشد گفتم لابد جایی سرش گرم شده فکر لفت و لیس مردها را نکرده بودم از قدیم گفته اند از هر دست بدهی از همان دست می گیری یا به قولی دنیا دار مکافات است انقدر پشت سر در و همسایه حرف زدیم که شدیم نقل مجلس خاله خان باجی ها .پرسیده بودند چه نسبتی دارید دخترک جواب داده بود شوهرم ِ که مرد گفته بود: مزاحمم می شود .خوابانده بود زیر گوشش کثافت حرام زاده کارت به اینجا کشیده تف به شیر مادرت .

 

#

 

دستش را لای موهایش برد با آخر انگشت اشاره اش کمان ابرویش را صاف کرد تا چشمان گود رفته اش بیشتر نمایان شود می خواست گریه کند جایی شنیده بود برای کسی اشک بریز که نمی خواهی از دستش بدهی شاخه گل را انداخته بود روی سنگ فرش آجری پیاده رو .نور چراغ راهنمایی و رانندگی از توی عینکش منعکس می شد هنوز سبز نشده و تا رسیدنش تمام افکار باید جمع شود .قرار نبود کسی بفهمد نقل شده بود .این بار بجای لبخند ژکند اشک تمساح یا بجایش حداقل یک چهره ی گرفته پشیمان تر از اینکه حتی به فکرش برسد التماس با مایه ای از غرور خیابانی تا دور دنیا چرخ بزند یک دفعه هوار شود روی هست و نیست و به پا امکان دهد یک قدم روی پای دیگرش جابجا شود نگاهی به ساعت بیاندازد و بگوید مدیر دبیرستان را دوست دارم چون وقتی پسر همسایه دم دبیرستان پیدایش شد سیلی اش را مضایقه نکرد .

- همیشه لازم نیست یک جاده ی صاف  جلوی راحت بگذارند اگرآدم باشی خودت راهت را پیدا می کنی .

پدر ش را خواسته بود اما نمی دانست چه باید بگوید در اخر به یک جمله ی آقای ... معضرت می خواهم ولی ... فکر می کنم سخت باشد اما ... روزگار عوض شده همیشه همه چیز بر وفق مراد نیست ... پدر خسته شده بود و مدیر گفت دخترتان را جمع کنید .

 

 

#

 

حالا این نانوا می آید دست به سینه جلوی در می ایستد که دیه اش هر چقدر می شود می دهیم .بعضی از همسایه ها می گویند پسرک آن طرف  آب غلط هایی کرده بچه سقط کرده خواسته از پدر کم نیاورد .مرد شده بود زندگی آن طرف آب مشقت دارد.

 

 

#

 

نوشته بود nice to meet you گفتم عجب آدم روشن فکری است بریم سی دی می آورد آن هم یانی به طرف در رفتم بازش کردم گفتم مثل فیلم های دهه ی 70آش نذری آورده بو کردم بوی ادکلن می داد معلوم می شد چند دقیقه قبل سیگار کشیده داشتم چیپس می خوردم دعوتش کردم بیاید تو دهانم بوی چیپش می داد ته گلویم را یک آروغ خفیف گرفته بود

قیافه اش مردانه بود پوست سبزه ی تیره با موهای فر مشکی که روی شانه اش لخت تر می شد .می گفت می خواهد برگردد اما این بار مرا هم می برد با شعور و فهمیده خودم را جا زدم می خواستم فکر کند  روشن فکرم .رفتم روی تخت دراز کشیدم به سبک فیلم های دهه ی 90 هالیوود یک زانویم را خم کردم گلویم از بارش آزاد شد موهایم را ریختم روی صورتم نمی خواستم ببینم داشت در را می بست و من فکر می کردم از درز می پاییدنمان خوابم نمی برد سر صبح با صدای سلندیون وجیغ های حرفه ای اش از خواب پریده بودم ژست های همیشگی مادر آدم را به قعر خوشبختی می برد تا صبح سراغ قهوه جوش را بگیرد و احساس کنم روی تختش جای یک مرد کم است .حالا نزدیک تر بود از بچه های سقط شده اش می گفت نمی فهمیدم .خواستم دستش را بگیرم لبخند زد رد مسواک هنوز روی لبش مانده بود .سفیدک زده بود و دهانش بوی توت فرنگی می داد  بلند شد از بوی نان تازه ی سر صبح می گفت حالت تهوع گرفتم بعد از چیپس نمی توانستم به نان فکر کنم اول فکر کردم سیگار کشیده خواستم به دهانش نزدیک تر شوم قرار نبود مادر بیاید دستم را دور گردنش حلقه کردم سرم را روی شانه اش گذاشتم آرام گفت آخرین علاقه ام مرد خشکم زد پس من چی لابد یک دختر برژوآی فرنگی یا یک سرخپوست  ِ دو رگه از همان هایی که قد بلند دارند  و موهایشان های لایت است و صورتشان هم رنگ موهایشان لابد در دریا غرق شده یا توی حمام رگش را زده می دانسته مزاجش با دختر فرنگی جور نیست گفت نجابت گفتم چه گفت مرده است خواستم کمی آه بکشم دیدم تصنعی است خودم را جمع تر کردم هی به یک نقطه خیره شدم کمی گریه کنم ،گونه هایت گل انداخته حرف آخرش نبود اما تنها چیزی که از اواخرش یادم مانده همین ها بود

 

#

 

دست گیره را کشید تکه تکه شده های سقط شده اش را سیفون کشید نانوا دم در ایستاد ادعا می کرد  دیه اش را می دهم .گفتم دیه ی بچه یا دخترم گفت خانم دخترتان را جمع کنید  گفتم دخترم هر چه هست زدم زیر گریه همسایه ها می گفتند کافه بار است هر با ر صدای یک زن فلان فلان شده بیرون می آید خواب و خوراکمان راگرفته سرم داد کشید زنیکه ی تا آمدم به خودم بجنبم دخترم بغلش کرده بود داشت بالا می آورد خون قاطی اش بود گفت دخترتان را... گفتم لامصب مریضی گرفته .

 

#

 

شاخه گل با پای عابران به این سو و آن سو می رفت پایم را گذاشتم روی گاز امیدوارم علاقه ام را زنده کند .اگر چه هنوز کمی مانده تا با این واقعیت کنار بیایم که زمان همه چیز را به نفع من تغییر خواهد داد اما همسایه ها می گفتند دار مکافات است شاید اگر صدقه بدهم کفاره شود شاید هم همه چیز به همین جا ختم نشود و نقطه چین بگذاریم.

.

.

.

#

 

آخرش هرچه هست باشد نویسنده خوابش گرفته.

+ نوشته شده در  سه شنبه ششم شهریور 1386ساعت 10:22  توسط نيلوفر هاتف رستمي | 

دروغ های مداوم

سکوت های پیاپی

جیغ و تازیانه ی یک روح آشفته

درخت محکم ایستاده است

ازبارش سنگ ها

از هر چه یادگاری این قوم

خط می کشم سال ِ 1386 ه.ش

در روحم عمیق نفس  می کشی

فوت می کنی

 پرت می شوم

دست می کشی

منجمد شده ام

روحم یخ زده است

تبی که آرام آرام

ته مانده ام راتبخیر می کند.

 

من حق دارم به اندازه ی تک تک آدم های دنیا:عاشق شوم ،دزدی کنم،آدم بکشم حق دارم به اندازه ی تک تک آدم ها فرومایگی را از بام هایش تنفس کنم.

هم چنین:

حق دارم به اندازه ی همه ی پاکان قدیس بمانم

 

شما سهم مرا گرفته اید

حتی سهم من از آزادی را

سهم من مرگ

سهم من دانشگاه بی در و پیکر زاهدان و زاده شدن در زندانی که آزادانه رنج ببرم.

بر بُرده هایم آس تک بیاید

                            (آش خالته)

 

شما سهم مرا به اندازه ی یک پلاژ ساحلی

یا یک فرهنگ سرا

در شن های نرم کنار دریا

وقتی شتر دهانش کف کرده بود

گرفته اید.

 

برایم فقط همین کتاب مانده که احتمالا شاعرش دربزرگ ترن بیمارستان روان پریش شهر پریشانه نگاهم کرده و خط موزون اندامم را به اندازه ی کاویدن کوتاه ترین تراژدی قرن به مناظره نشسته ،

وقتی به پیش نهاد کسی تو در عصر یک روز بهاری می گویی:

عاشقانه دوستم داری؟!

و سهم تو:

لبخند ناگزیر من!

خدا معیار تمام قضاوت های من است

 

آسمان را هم که بگیرید

پرده ی فروغ می ماند.

 

 

              4/3/1386

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و چهارم مرداد 1386ساعت 10:21  توسط نيلوفر هاتف رستمي |