|
سينما تئاتر آدمك ها يي مي آيند و مي روند با سايه ها يي دراز هركدام فكر مي كنند روي اين سكو كنار سينما تئاتر حتما يك ديوانه نشسته است وبه دغدغه هاي سربازي فكر مي كند كه دور يك چرخ و فلك را طواف مي كند و احتمالا تا پا يان متن را حوصله نخواهد كرد .آدمك هايي كه سايه انداخته اند روي روشنايي لامپ روبه رو تا من هي خط بزنم اسم سرباز را وشاعر را بجايش اضافه كنم سيگارش را آتش مي زند دستي روي سرش مي كشد دود سيگارش مثل فكر هايم مي رقصد متمركز نمي شود حتما او هم از يك جا بودن بدش مي آيد تمام هم و غمش را گذاشته تا يك روز برقصد وسط يك شهر بزرگ نويسنده از اسمش چنين بر مي آيد كه كمي كنجكاو است و سكويش را هم دوست دارد براي پرش به بالاترشايد به خاطر همين است كه مرتبا نرده ها را شمارش ميكند وبه صفر كه مي رسد دوباره از جلو نظام كفش هايش تنگ است وپايش را از آنها در مي آورد با آن باراني بلندي كه تنش كرده و كيف بزرگش وكيل است .اصلا براي همين نويسنده شده تا درخت كاج را سر جايش بنشاند و سر به زيري آدمك هاي در حال آمد و شد را نبيند كه شلوارهاي كو تاه مي پوشند وپشتشان به ماست. از جلوي سينما تئاتر نوشتن آدم را ياد فيلم هاي هندي مي اندازد ومرتبا دعا مي كني كسي آشنايت نشود تا مبادا رشته ي افكارت گسيخته شود وبعد شرط را ببازي البته گاهي كتا ب خوانه خودش را به رخت مي كشد تا بداني كه از لاي نرده ها هم نمي تواني بگذري پس مجبوري به همان روبه رو خيره شوي ودستبند بيني كه زنجير شده به افكارت وحالا كه يك مزاحم پيدايش مي شود -چطوري آبجي -مگه دكتري؟ -برا تو آره مي گذاردوميگذرد وپشتش به ماست تا خنده ي آدمكهايي كه رد مي شوند آذارش ندهدنويسنده هم چنان سيگارش را مي كشد ودر فكر ... احتمالا ديگر به آنهايي فكر ميكند كه شلوارهاي كوتاه مي پوشند + نوشته شده در جمعه بیستم آبان 1384 18:32 توسط نيلوفر هاتف رستمي
وبي تو به نقطه اي خيره مي شوم كه نيست از تمام توا ترات زندگي ام كه سر برگردانم موهوم ميان سايه اسيري آشفتگي هر سطر از مو هايم را خط بزن بزن به خاطري كه هر لحظه از كنارم عبور مي كند دست مي كشم مي كشانم روي تمام اول شخص هاي اين تصوير كه ذهنم را مشغول كه فكرم را مشغول كه زندگي ام را اشغال كرده است تا... هنوز از كنارم مي گذري دوباره بچه شدم باور مي كنم حرفهايي را كه نمي گويي دوباره از بچگی ها يم شرو ع شد شدم همان... ديوانه ي هميشگي كه كلاهش را كج كه نگاهش را كج بر دلم مي زد شدم همان هان بگو چرا دوستم داشتي لاي اين دست نوشته ها چه مي كني فرق ملكوت را ... كج كرده بودي كامل آمده بودم از صبح به شكسته هاي اين آب چه مي كني لاي اين نوشته ها دست هايم را به خدا بسپار باد باتو پيوند ديرينه اش بازي با سطرهاست + نوشته شده در جمعه بیستم آبان 1384 1:15 توسط نيلوفر هاتف رستمي
|
| ||||||