|
شعری که قرار است نوشته شود هرگز خبری نیست از جنبش کلمات بگذار بی صدا باشند وقتی قرار است خوابم ببرد وقتی همه چیز بی حوصله تکرار می شود از دست خدا هم کاری بر نمی آید + نوشته شده در پنجشنبه بیست و چهارم آذر 1384 6:28 توسط نيلوفر هاتف رستمي
لباس شب می پوشم بی اینکه در تاریکی اش شک کنم بی اینکه جانمازم را خدا ببینم برای سطرهای خالی اش مهر به لب عاشقش شوم خدا بزرگ بود دید - راز کوچکی است آدمی- واو تمام تاریکی اش را آرام بخشید به وسوسه ای کور
+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و چهارم آذر 1384 6:24 توسط نيلوفر هاتف رستمي
چشمان تو به حراج آسمان نزدیک ترند واین رمز گونه زیستن را از آن به امانت گرفتی که بادهای هرزه عبای عریانی خود را می لرزند + نوشته شده در پنجشنبه بیست و چهارم آذر 1384 6:11 توسط نيلوفر هاتف رستمي
وما خود را می فریبیم از فریبی بزرگ که : آدم هستیم ناگهان سیاهی سرخ می شود در برابر چشمانت که سفید می زد تلخ خنده های هر شبم همان نذر دو چشمت ؛ مغرور بایست میان هر چه چشم چشم بچران که این چند روزه را به چالش کشیده باشی الله...فی سبیل ا...الله معک آ دم هستیم + نوشته شده در سه شنبه پانزدهم آذر 1384 7:14 توسط نيلوفر هاتف رستمي
روز گرم یا سرد - اصلا صبح - تا دیروز دیروز همین فردا ؛ باران قهر می کند تا لب های فرات انگشت اشاره اش با لاست بالای دروغ های راست . حالا از راست به چب می نویسد - یسار و یمین - -یمین همان یمن است خوش یمن از چب یا راست ... راست چب ...چب...راست ... راست ... چب ...را... + نوشته شده در یکشنبه سیزدهم آذر 1384 8:47 توسط نيلوفر هاتف رستمي
البته ثانیه ها معطل اند از سوراخهایی که هر چند وقت یکبار؛ آتش ازدحام شور بودن را سراسیمه گرگ می شود . ثانیه ها سر شارند به طلوعی ، نخست از شاه راه دو چشمت لبریز: صدای طلایه دار همین غوغاست آ نچه ، شکوه رستن را به دندان می کشد وشب سیمای آ تش به آب. سراسیمه از ازدحام به ثانیه هایی که هر چند وقت یکبار ؛ معطل اند. + نوشته شده در جمعه یازدهم آذر 1384 5:1 توسط نيلوفر هاتف رستمي
من حالا هي از بالا مينويسم مرگ تا هر آنچه بين ماست همان جا تمام شود زير تخت كاه گلي گلي سخت تو را مي فشارد ابر بي باران باش اينجا همه چيز و هيچ چيز همه يك رنگيم نه مثل باران بودن نه مثل زلالي آن رودشب باشم شبيه شبح يا شبيه شما + نوشته شده در شنبه پنجم آذر 1384 14:49 توسط نيلوفر هاتف رستمي
|
| ||||||