تبليغاتX
عبور

عبور

هوا سرد شده است و کم کم یاد شنل می افتم . یاد بچگی هایم که اولین بار با این داستان رقم خورد و من هنوز عاشق ننه سرما مانده ام . تا بیاید و با تمام وجود بغلش کنم .جای لبهای پیرش روی گونه ام را سرخ می کند تا همه بگویند لپ قرمزی . تابستان ها من دکه ی روزنامه فروشی . بعد سر ساعت نه شب دیر می شود هر چه قرار است اتفاق بیافتد نا تمام می ماند مثل داستان های مینیمال ،وقت گذرانی کرده ام . گاهی امام زاده ها خودشان را به به رخم می کشند که پای هر آدمی را بریده ایم الا عاشورا که همه را راه می دهند تا جزو توابین شوند . می آیم و میروم .نگاهم خیره به ساعتی است که زمستان عقربه اش منجمد می شود روی هیچ . ساعتی را می شناسم که هیچ زمان هم دارد . بدست یکی از دوستانم هدیه ی تولد گرفته .لابد از خودم! وقتی راوی پریشان می شود طبیعت متن هم پریشان است مثل سوسن که می نویسد وحتما ماجرای شخصی خودش و آقای ...

شنلش را محکم می چسبد نه یادم رفت چادرش را ،این روزها رنگ عوض کرده است.هر شب ساعت همین وقت ها عقربه به هیچ زمان می رسد وقتی می گذرد از نه وقتی که دکه ی روزنامه فروشی برایش فرقی نمی کند صبح یا عصر یا حتی اگر یک هفته یا یک ماه . مهم تیتر های تکراری حقوق بشر و انرژی هسته ای است یا بقول راوی مسئله دستان غنی شده است .

هی تکرار می شوی لای سطرها ،در نوشته های مترادف جنون متضاد عشق . انگ می زنند که عاشقیم ،و من توانستم او را از او بگیرم !!!

دخترک پشت پرده ی شیشه ای نشسته و به رفت وآمدهای مداوم آدمها می خندد به اینکه چطور می توانند این قدر ابله باشند جای شکرش باقی است از روی حماقت است نه شرارت . بعد به خودش وآنها نوید می دهد .اکثرهم ال... نه بعضی ها شروراند . هنوز ساعتش به همین وقت نرسیده . شاید بشود از رایانه بجای ساعت استفاده کرد. همان عشق اینترنتی . جهان فانی و باقی فدای شاهد و ساقی .

آمده ایم برای دربانی آن هم در بانی عشق هایی که احتمالا تاریخ انقضا دارند . صبح شروع می شوند تا نه شب جایی که عقربه می ایستد . می بوسمت تا فردا.فردای همین دیروز هیچ اتفاقی نمی افتد گاهی جزو توابین بوده ایم گاهی نه . امام زاده ها شده اند محل در گیری با خود . همان جایی که احتمالا شمع روشن می کنیم یکی را می شناسم جای شمع ندارد فقط شب شام غریبان همه ی محل ـ از جماران هم می آیند ـ شمع می آورند روشن می کنند و بعد فاتحه ای می خوانند روی قبرهایی که خیلی وقت است تبدیل به خانه و... شاید اماکن دیگر شده باشد . پدر بزرگ را هم آنجا دفن کرده اند . داستان ها اتفاقات روز مره ای هستند که هیچ حرفی ندارند . فلسفه ای پشتشان نیست فقط روز مرگی انسان هایی را نشان می دهد که به قدر از لحظه ی خوانش کمتر اند . یاد گرفتن شرارت و شاید عدم صداقت باعث می شود که متنی شعار گونه و خالی از فلسفه بنویسی . باید بتوانی کلمات را در قالبی بریزی که کسی نفهمد بعد همه بگویند : این خانم نویسنده چقدر می فهمد ،یا چقدر درد کشیده ومعنی درد را می داند .

ما که نفهمیدیم هر کس فهمید برای رنج بیشمارم بگوید:

الهم ارزقنی شفاعة الحسین یوم الورود وثبت لی قدم صدق عندک مع الحسین واصحاب الحسین الذین بذلوا مهجهم دون الحسین علیه السلام .

 

+ نوشته شده در یکشنبه شانزدهم بهمن 1384 3:34 توسط نيلوفر هاتف رستمي


 

این چند سال خیلی وقت داشتم به آدرست نگاه کنم خوب آن را به خاطر بسپارم یاد روزهایی بیفتم و بعد هم گریه کنم خوب حفظم تمام کلماتت را دست خطی که یادگاری مانده ، مدام حلاجی اش می کنم می شود تهران – شمال شهر از پیچ شمیران که رد شدی شریعتی – سید خندان آره باید همین طرفها باشد تمام شهر نمی شود آدرست باشد. یک روز از شهر خودمان که می آمدم راستی من کجائی بودم ؟! مادرم که ترک بوده پدرم هم عرب البته او قبل از دوسالگی ام نزدیک پادگان دوکوهه نمی دانم چه می شود پنج سالم بود پدر بزرگ گفت: دیگر نمی تواند جور پسرش را بکشد رفتیم همان شهری که آمده بودیم نمی دانم چه شد از اینجا سر در آوردم

-         آقا پیچ شمرون نه تجریش ، یه راس می خوام برم تجریش

-         از شهرستان اومدی؟

-         نه

-         پس بچه کجائی تهرونی که نیستی

-         چرا فامیلام اینجان

-         دربست می گیری ؟

-         نه اتوبوساش کجان؟

-         اتوبوس نداره ، ولی با مترو میری میرداماد بعد سوار خط تجریش می شی ؛ کجای تجریش؟

-         نمی دونم از سید خندان تا تجریش

-         ما که نفهمیدیم ، خدا شفات بده

اصلا تقصیر او نیست، کلمات آدرست قدیمی شده اند کمی زرد اند البته هنوز قابل خواندن است. یادم می آید وقتی پدر بزرگ ما را بیرون کرد این قدر خجالت نکشیده بودم مادرم لهجه داشت به پدر بزرگ می گفت: آگا بوزورگ حالا شما یک لطفی بکنید یک اتاگ بیشتر که نمی خواید بدید. پدر بزرگ هم در جواب می گفت ؛ اصلا یادم نمی آید چه می گفت. چند شب که گذشت مادرم را بردند تیمارستان البته کار خود ناکثش بود. می خواست یک جوری از شرّم خلاص شود که شد حالا اگر این خانواده پیدایشان نمی شد ، سرنوشتم چه می شد خدا می داند البته اگر همه می پرسند چرا با اینکه بچه کویری اینقدر سرخ و سفیدی برمی گردد به مادرم بور بود با چشمانی آبی که زیبا نبود فقط سفید بود مثل شیر برنج غذایی که پدرم دوست داشته در تمام عزاداری های امام حسین هم بی برو برگرد شیر برنج می دادند. مادرم می گفت: عاشقش بود به خاطر او هم سفیدی را دوست داشته البته او فقط سفید بود مثل یخ.

-         ببخشید دخترم کدوم خط مترو میره تجریش ؟

-         خط یک

-         اون وقت خط دو کجا میره ؟

-         نمی دونم شاید کرج

-         آها ، حالا از کجا برم ؟

-         مستقیم برو جلوت یه در بزرگ معلومه

-         باید بلیط بخرم یا ؟

-         هفتاد تومن

اینجا همه مهمان نواز اند در تمام بیست سال گذشته حکم مهمان عزیزی را داشتم که روز اول آمدنش بود نه بیشتر نه کمتر همیشه زهرا خانم صدایم می کردند به خاطر مادرم روز تولد حضرت زهرا این  خانواده مرا قبول کردند اما دختر بزرگشان مرا افسون صدا می کند او معتقد است من یک ساحرم می گوید روز اول که مادرم تو را دید مجذوب چشمان سبزت شد بعد از این همه سال هنوز نفهمیده چشمهای من آبی اند نه سبز . یک گربه در همسایگی اتاق آخر حیاط بود هر روز به دیدارم می آمد خودش را لوس می کرد نگاهش مرا یاد مادرم می انداخت اتاق ها گنبدی اند رنگشان خاکستری روشن است؛ سوز کویر از درز در رد می شود و تمام بدنت به لرزه می آید مهمان هم رویش نمی شود بگوید دو تا پتو بدهید البته آنها خودشان خوب می فهمند برایش یک پتوی دیگر می آورند شبها آبجی خانم خواهر صاحب خانه می آمد و سری به من می زد گلهای چادرش خاطرات مادرم را زنده می کند وقتی پدر بزرگ گفت ما عرب ها غیرت داریم و مادر را بیرون انداخت شاید فقط چادر نمازش بود که دور موهای بور مرا می پوشاند سردم بود و سرمای کویر بدجوری استخوانها را به درد می آورد. مادرم می گفت : آگا بوزورگ تو رو خدا ، اما پدر بزرگ مدام حرف خودش را تکرار می کرد البته چادر آبجی خانم کمی زیباتر بود گلهایش قرمزتر بود با زری دوزی دورش نهایت سلیقه را به خرج داده بود البته چادر نمازش سوا بود وقتی نماز می خواند یواشکی نگاهش می کردم با لامپ هزاری که توی اتاق روشن می کرد فقط نور دیده می شد یک تکه سفیدی پر نور سرش را به زمین می گذاشت بلند می شد و بعد دوباره صبح می آمد پیشم و می پرسید :دخترم چیزی نمی خوای لهجه اش کمی به اصفهانی ها نزدیک بود شاید او هم چند رگه بوده.

-         اتوبوسای تجریش کجاس؟

-         مستقیم برو دست چپ معلومه

از اول هم که آدرست را حفظ کردم هی مستقیم آمدم ؛ مادرم هم مستقیم آمد مثل نوری روی یک خط البته نور لرزش دارد خودم وقتی آبجی خانم نماز می خواند دیدم می لرزید هی اشک می ریخت و می گفت خدایا هدایتش کن ، آقا هم می گفت اصل بد نیکو نگردد. آقا صاحب خانه بود همه می گفتند آقا من هم عادت کردم گربه ملوسم تنها کسی بود که دلش برایم نمی سوخت او دلش برای خودش می سوخت آقا همیشه می گفت اگر انسان ها از همین گربه یاد بگیرند و به ضرر خودشان و آینده شان کار نکنند دنیا بهشت می شود. راست می گفت گربه ملوس من اسمش افسون بود با آن چشمهای افیونی آدم را مست می کرد او همیشه به آینده اش فکر می کرد؛ هیچ وقت از یک حد بیشتر به من نزدیک نمی شد خجالتی بود شاید اگر موهای صورتش را می تراشیدم گل انداخته های گونه اش را می دیدم حیوانکی خیلی لوس بود هر وقت می رفت توی باغچه چند دفعه سرک می کشید اما او فقط گوشت پخته می خورد البته نیم پز می ترسیدم دندان هایش خراب بشود ، حیوان ها خیلی بی محابا کار می کنند مثل ما نیستند ما خیلی فکر آینده ایم آنقدر که از حال رد می شویم مثل همین حالا که سوار اتوبوس می شوم آنقدر فکر این آدرس هستم که پاک یادم رفته اگر به آینده فکر نکنم می توانم با تاکسی هم بیایم و این گرمای بیش از حد را به جان نخرم البته تربیت من کاملا صحیح و اصولی بوده قناعت کار بار آمده ام قناعت را از زن آقا یاد گرفتم می گفت اگر مادرت قناعت می کرد الان خیلی وضعش بهتر بود البته الان آن موقع را می گفت همان موقع که آدرس را نوشتی دادی دستم ، گفتی اگر بیایم سید خندان حتما پیدایم می کنی ، حالا چه فرقی می کند بیست سال یا بیست ماه یا بیست روز یا ساعت .

-         مامان بلام خوش خط بنویس

-         باشه دختر گلم

-         مامان چلا می لی

-         خوب برا تو

قانع شده بودم . حالا من دارم می آیم اما برای خودم

-         مامان لاس می گن دیونه شدی

-         نه ، این چه حرفیه ، اونا خودشون دیونه ان

-         خودم می دونستم

حالا می خواهم ثابت کنم ، من هم که حتما باید عرب باشم پس ما غیرت داریم نمی گذاریم مادرمان از خانه بیرون باشد خانه به خانه پیدایت می کنم ، تمام پرورشگاه ها را می گردم ، گربه ملوسم کمکم می کند.

نیلوفر هاتف رستمی

 

+ نوشته شده در چهارشنبه پنجم بهمن 1384 5:14 توسط نيلوفر هاتف رستمي


 

 

بررسی تراژدی رستم و سهراب

کنون رزم سهراب و رستم شنو    دگرها شنیدستی این هم شنو

برای بررسی داستان رستم و سهراب ابتدا به بررسی مختصری از جامعه شناسی اساطیر می پردازیم و سپس وارد داستان می شویم.

حکیم ابولقاسم فردوسی از شاعران برجسته سبک خراسانی است و شاهنامه – شاهکار این فرزانه – کتابی است که شناسنامه ملی ایران تلقی می شود.

شاهنامه منظومه ای از شادیها ، ناکامیها ، اندوه ها و موفقیتهاست. او شرایط زمانه اش را در قالب شخصیت های نمادین مطرح می سازد.

گستره ی این کتاب میدان کارزار دو نیروی خیر و شر و به عبارتی نور و ظلمت با اهورا و اهریمن است. جدالی نابرابر که سرانجام به پیروزی خیر منتهی میشود.

حکیم توس این امور انتزاعی را در قالب شخصیت هایش پیکرینه می سازد. رستمی می سازد که خواستار بقای نام ایران و نیکی است و در مقابل اش لشکری از دیوان و دیو سیرتان قرار می دهد. "ماکس وبر" دربیان جامعه شناسی قدرت اذعان می دارد که "اعمال قدرت درجامعه مستلزم رابطه دوگانه با دستگاه اداری مجری قدرت و یا افراد و گروه هایی است که قدرت درباره آنها اجرا می شود. او معتقد است که برای اطاعت کردن ، حداقلی از قبول ارادی و در نتیجه وجود هدف عینی و ذهنی (درونی) ضروری است. او بر اساس مشروعیت ، انواع قدرت را در سه رده تقسیم می کند:

1-          عقلانی : این نوع قدرت بر اعتقاد به قانونی و منطقی بودن وظیفه مجریان قدرت مبتنی است ، مثل حکومت های دموکرات جدید

2-          سنتی : این نوع قدرت بر اعتقاد به تقدس سنت ها و اعتبار سنتی کسانی که آن را اعمال می کنند مبتنی است ، مثل حکومت شاه.

3-     فره هی کاریزماتیک : این نوع قدرت بر اعتقاد عمیق به خصلت مقدس یا غیر عادی و استثنائی شخص صاحب قدرت و اطاعت محض از او مبتنی است. " ماکس وبر" در اینجا هم بر خلاف مارکس که دولت را مبتنی بر روابط طبقاتی و ابزاری می داند (که طبقه حاکم آن را در جت سرکوب طبقه محکوم به کارمی برد ) دولت را مبتنی بر اعتقادات به مرجعی می داند که انحصار مشروع کاربرد زور یا اعمال قدرت را در دست دارد "

شاهان شاهنامه همانند رب النوع های یونان باستان مظهری از پدیده های موجودند. اما فردوسی شخصیت های نخبه خود را از بین مردم انتخاب می کند. آنان انسانهایی هستند مثل دیگر آدمیان (اما رب النوع های یونان در نظام خلقت فراتر از آدمیان اند) و آنچه آنها را از دیگران ممتاز می سازد نیرویی است تحت عنوان "فره ایزدی" (نوع سوم قدرت از دیدگاه ماکس وبر قدرت کاریزماتیک) عنصری که "قدرت" آنان را در سطح "اقتدار" قرار می دهد و مشروعیتی است که اطاعت بی چون وچرای مردم را در پی خواهد داشت. شخصیت های شاهنامه ، حاصل عصر تفکر نیمه تجریدی آدمیان اند. با رشد علوم ، ذهن انسانها از مرحله استدلال لاهوتی به تفکر ناسوتی می رسد.

فرزانه توس در جامعه ای میزیست که تحرک عمودی در آن به ندرت صورت می گرفت. وی در منظومه اش نظام طبقاتی را حاصل عملکرد پادشاه که مظهر قدرت کارگزاری است می داند و اذعان می دارد که:

"جمشید قهرمان بزرگ اسطوره ای به نرم کردن آهن افزار دست برد و از کتان و ابریشم موجامه دوخت و طرز شستن آن را آموزاند"

آنگاه مردم را به طبقاتی چند تقسیم کرد :

نخستین طبقه ، "اصحاب دین" بودند که به پرستش خدا اشتغال داشتند اعضای این طبقه در معبدهایی که در دل کوه ها بنیاد شده اند گرد آمدند و به اقامه شعائر دینی پرداختند.

طبقه دوم "جنگاوران" بودند که عهده دار دفاع از آب و خاک شدند و مقامی بس مهم به هم رسانیدند.

طبقه سوم شامل "کشت کاران" می شدند که در پرتو مساعی خویش عمر می گذراندند و مردم سخت آزاده محسوب می شدند و کشور نیز به برکت کار آنان آباد. همواره خاطری اندیشناک داشتند و برای تامین معیشت خود تلاش می کردند. در چنین جامعه ای است که کاوه آهنگر انقلاب می کند ، اما فریدون شاهزاده زمام امور را بدست می گیرد ، زیرا کاوه پایبند به طبقه اجتماعی خویش است. و در همین جامعه است که 35 سال تلاش فرهنگی شاعر نادیده انگاشته می شود

 

***

درباره داستان رستم و سهراب تابحال تفسیرهای گوناگونی انجام شده و نه تنها در ایران بلکه در خارج از این کشور نیز این تراژی بازتاب گسترده داشته تا جائی که آنرا همپای تراژدی های هومر دانسته اند و کم از آثار شکسپیر نمی دانند در اینجا ابتدا به نقل چند دیدگاه می پردازیم و بعد تحلیل خود نویسنده را می خوانیم.

عبدالحسین زرین کوب

داستان رستم و سهراب از شور انگیز ترین قسمت های شاهنامه است. درماندگی انسان دربرابر سرنوشت – که در این داستان به صورت جنگ بین پدر وپسر بیان شده است – در ادبیات بیشتر ملت های جهان به همین صورت یا چیزی شبیه به آن آمده است. اما این مایه شورانگیزی و دلربائی ندارد ... عظمت و قدرت هراس انگیز سرنوشت که سرانجام پسر را به دست پدر تباه می کند و فاجعه رستم و سهراب را پدید می آورد ، هیچ جا این اندازه نمایان نیست و از همین رو که بعضی نقادان این اثر فردوسی را به مثابه یک شاهکار عظیم تلقی کرده اند و گاه آن را با بزرگ ترین تراژدی های یونان برابر شمرده اند. در حقیقت مقایسه داستان فردوسی با آنچه ماتیو آرنولد – شاعر معاصر - از همین مضمون ساخته است ، نشان می دهد که آفریدگار رستم در پدید آوردن این داستان تا چه حد به اوج هنر گراییده است. (با کاروان حله ص 23-24)

محمد علی اسلامی ندوشن

داستان رستم و سهراب که در غرابت و غمناکی یکی از آثار بی نظیر ادبیات جهان است ، نمونه بارزی است از بازیگری و بی اعتباری و شومی سرنوشت. جوان نوخواسته دلیری ، با آن همه آراستگی ، بیهوده و ناشناس بدست پدرش کشته می شود. و این پدر که پهلوان سرزنش ناپذیری است ، نخستین بار به نابکاری و نیرنگ آلوده می گردد با آنکه جوان جان او را بخشیده ، اما چون بر او دست می یابد ، او را لحظه ای امان نمی دهد.

در این ماجرا همه بازیگران تقدیر از جانب ایران و توران دانسته و ندانسته دست به دست هم می دهند ، تا این فاجعه را بزایند ؛ هجیر برای آنکه نیت خیر داشته ، هرمان برای آنکه نیت بد ، ژنده رزم که به منظور شناساندن پدر به پسر از طرف تهمینه به ایران فرستاده شده ، بر اثر اتفاق مسخره ای بدست رستم کشته می شود. کاووس که نجات زندگی جوان درآخرین لحظه به اراده او وابسته است به سبب کینه ای که از رستم در دل دارد چون به درگاه آمده و با او تندی کرده ، بر اثر حسابگری موزیانه ای از دادن جاندارو سرباز می زند.

 ***

غمنامه رستم و سهراب با یک برائت استحلال بسیارزیبا و در عین حال ساده شروع می شود و ندا دهنده داستانی غم انگیز است. همان گونه که در داستان رستم و افراسیاب در بهاری به آن زیبائی نمی توان سراغی از شادی گرفت ، اما در اینجا صحبت از مرگ است و به تعابیر گوناگون تقدیری شوم. اما ما می خواهیم از دریچه ای دیگر به این تقدیر بنگریم که تصادف نیست و اندیشه بدکاران است که البته منکر تقدیر و تصادف نمی شود بلکه این ناکامی را شدت می بخشد مانند تدبیر هجیر

یکی داستان است پر آب چشم       دل نازک از رستم آید به خشم

مضمون محل آمدن این بیت ما را با مشکل مواجه می کند . در بیشتر نسخه های قرن چهارده شاهنامه و نیز در چاپ های جدید این نسخه ، این بیت در مطلع مقدمه آمده است. در حالی که در نسخه قدیمی تر درست درپایان داستان آمده است و به منزله تفسیر نهایی است و نه پیش درآمد. در اینجا این سوال پیش می آید که چرا دل نازک از رستم به خشم می آید.

به نظر می رسد داستان رستم و سهراب یکی از پیچیده ترین داستان های شاهنامه باشد و علت آن است که یکی از ناشناخته ترین تراژدی هاست.تراژدی قدرت ، یعنی امتیاز و امتیاز نوعی تبعیض است و نابرابری و رستم مانند تمام پهلوانان دارای این قدرت است ، رستم در نظام ایران پهلوان پهلوانان است و با نظام پادشاهی کنار آمده است ، با یک جامعه سنتی. اما سهراب فرقی دارد دگرگون کننده . به هم ریختن نظام توران و ایران کار ساده ای نیست ؛ با به هم ریختن این نظام همه چیز به هم می ریزد و رستم نمی تواند این را قبول کند. در داستان اسفندیار او فردی دینی است و می خواهد نظام را مخدوش کند اما سهراب طالب نظامی است که در آن رستم و او بر جهان حکومت کنند ، سهراب اصلاح طلب است اما رستم محافظه کار سهراب در پی ارزش های جدید است او نه تنها بر ضد نظام سیاسی و اجتماعی ، که بر ضد نظام خانوادگی نیز به پا خواسته است رستم در این شرایط یا باید با پسر بجنگد یا از قدرت برتری جویانه خود بگذرد.

راه اول راهی ننگین است و نامطمئن ، ننگین به خاطر در افتادن با فرزند و فرزند کشی آن هم در ابتدای نوجوانی و نامطمئن زیرا پیروزی رستم مسلم نیست بلکه نشانه های زیادی هست که نیروی جوان بر پیر فزونی دارد. چنانچه رستم قبل از نبرد وصیت می کند پس به پیروزی مطمئن نیست چون در جای دیگری خبر از وصیت کردن رستم نیست.

از گفته سهراب چنین بر می آید که جوانی بی خرد در عین جهانگیری است که حتی با شناختن پدر به او نیز بسنده نخواهد کرد. جوانی ساده نگر ، ماجرا جو که به همت زور بازو تراژدی می آفریند که خودش در آتش آن می سوزد.

اما چنین نیست سهراب فرزند رستم و از دسته ی پهلوانان و خردمندان است که هنر راستین او در جوانی و دلاوری است و این جوانی سبب پیشروی اوست و همین جوانی است که او را از هر نوع آیین خواهی زیانمند برکنار می کند و به پیکار علیه سنت هایی که در طول قرون متمادی ادامه داشته می کشاند . این رزم پدر و پسر نیست بلکه کشمکش گذشته و آینده است.

فردوسی هنگامی که پدر و پسررا مقابل هم قرار می دهد خود می داند که قهرمانان این داستان را در راهی گریز ناپذیر قرار می دهد که سرانجامش نابودی است. و زیبائی تراژدی نیز به همین است همان طور که ویکنز می گوید : داستانهای شاهنامه از کیفیت درام برخوردارند ، وقایع با شتاب از پی یکدیگر می آیند صحنه ها کوتاه و پی درپی اند و معمولا انتقال از یک صحنه به صحنه دیگر بسیار ناگهانی انجام می شود. کردار و گفتار در محور اصلی نمایش وقایع داستانند و توصیف ها کوتاه و متعارف است فقط آنجا که سهراب ظاهر خیمه ی نجیب زادگان ایرانی را وصف می کند و می کوشد که به این ترتیب خیمه پدر را بشناسد . فردوسی تصویر دقیق و روشنی به دست می دهد و همین جاست که هنر توصیف با اهداف علمی کاربرد یافته است چرا که فقط مشخصه متمایز کننده هر خیمه یعنی آنها که نماد صاحبانشان است ذکر شده است ولی شخصیت سهراب نوعی از ارتباط جدید با نمایشنامه برقرار کرده است او هم مانند دیگر قهرمانان تراژدی خوب و نجیب است و اشتباه او در داوری مرگش را به جلو می اندازد و هم چنین گناه مقابله با قدرت و تلاش او برای براندازی سلطنت. در شاهنامه گناه نابخشودنی قیام مسلحانه است علیه شاه .

اما رستم، آیا او به واقع قادر به شناسایی فرزندش نیست و یا زمانی که به او می گوید "به اندام مانند سام است" چرا او می گوید :

من از دخت شاه سمنگان یکی/پسر دارم و باشد او کودکی

و یا هنگامی که قاصدی را با سه بدره زر می فرستد نزد تهمینه چرا نام پسرش را نمی پرسد و یا زمانی که سهراب از او می خواهد که اگر رستم است خودش را معرفی کند این کار را نمی کند و چرا در مبارزه با او متوسل به نیرنگ می شود. کاری ناجوانمردانه از پیری مکار درمقابله با نوجوانی ساده دل ، آیا به خشم آمدن از رستم این نیست . رستم به راستی پهلوانی خردمند است و بسیار بعید است با تمام نشانی ها ذره ای در دل احساس پدر و فرزندی نکند. سهراب هدفی جهان شمول دارد و رستم هدفی میهنی . اهداف این دو متفاوت است پس رستم دست به خود فریبی میزند رستم برای آمدن به نزد کاووس چهار روز معطل می کند و در این زمان مشغول میگساری است او با این کار بیگانه است و شاید با میگساری می خواهد این غم و اندوه را از خود جدا کند. او در فکر فریب است ، فریب خودش و شاید به خاطر همین تفکر است که وقتی سهراب او را به صلح می خواند عمل او را ناشی از فریب کاری می داند رستم با تمام قدرتش همیشه از فرمانروائی به دور مانده است و این نیز خواست خودش بوده و سرسختانه بر سر پیمانها و آیین های خود وفادار مانده . چگونه می تواند تسلیم جاه طلبی فرزند خود شود. رستم هیچ گاه آیین شکن نبوده است. اما هنگامی که نبرد تمام می شود و از دریدن پهلوی سهراب گوئی رستم از خوابی عمیق بیدر می شود و از کاووس نوشدارو می خواهد و این طینت بد کاووس مانع می شود و انگار اولین بار ایرانیان و تورانیان بر سر یک امر اتفاق می کنند و آن از بین بردن سهراب است که خود نمادی از اصلاح طلبی است و شاید با دانش به آیین خواهی و میهن دوستی رستم که تا پای کشتن فرزند نوجوان و آزاده ی خویش پیش می رود.

آن کردار افراسیاب است و این کردار کیکاووس. این نخستین آئین شکنی و کینه جوئی کاووس نیست و نباید از آن در شگفت شد رستم پاسدار کدام آیین است و به گناه کدام آیین شکنی به پیکار فرزند رفته است. این داستان رستم ، پهلوان پهلوانان را از نظر اخلاقی در هم می شکند تا با یک تیر دو نشان زده باشد هم قهرمان شکنی کرده باشد و هم به ما بگوید که رستم با آن مقام بالا در مسئله قدرت کسی است مانند دیگر قدرتمندان و آیا این اشاره بدان نیست که شکستن حصار «دیوان سالاری» بزرگترین و مهمترین پیروزی های بشری است و آیا این حق سهراب نیست که به مبارزه با آیین ها برخیزد و پیشروی کند.

نیلوفر هاتف رستمی


ادامه مطلب

+ نوشته شده در چهارشنبه پنجم بهمن 1384 5:11 توسط نيلوفر هاتف رستمي


DESIGN BY : NIGHT SILENCE X

این جا را برای دلم خالی می گذارم
.
.
.
.
.
.


صفحه نخست
پست الکترونیک



نوشته های پیشین

شهریور 1388

اسفند 1387
بهمن 1387
مهر 1387
شهریور 1387
مرداد 1387
اردیبهشت 1387
آذر 1386
آبان 1386
شهریور 1386
مرداد 1386
تیر 1386
خرداد 1386
اردیبهشت 1386
اسفند 1385
بهمن 1385
آذر 1385
آبان 1385
شهریور 1385
مرداد 1385
خرداد 1385
اردیبهشت 1385
اسفند 1384
بهمن 1384
دی 1384
آذر 1384
آبان 1384


آرشیو موضوعی

شعر
داستان


پیوندها

آکادمیا
دیوونه خونه(صالح یوسفیان)
پاراگراف
تمام شد(آدم صندلی سالن مرگ خودشه!)
مرا آفرید آن که دوستم داشت
حامد تقدیم می کند
غریبانه ها
ديوانگي
باز خوانی یک رویا
قالب های نایت اسکین


    تعداد بازديدها:

Design by : Night Skin