|
از بخت بدم می گویند بالاتر از سیاهی رنگی نیست .من می گویم هست . وقتی در مقابل نگرانی پدر سایه ای می شود .از دور لبخند می زند وچشمان رنگی اش مجال برق زدن ندارد؛دیگر به دنبال تفاوت رنگ ها نیست . رنگ ها پشت بخار همیشگی سماور و دود سیگارش پنهان اند و صدا می آید ببار ای ابر بهار حالا چه فرقی می کند زمستان وتابستانش که بهار را سراغ بگیریم از یائسگی مادرم و استفراغ های آخر شبش .و انتظار خواهرم و عادتی که ماهیانه می زند توی سرم حامله ای چند ماهه و پیش گویی ام از اتفاق هایی که بار سور رئال را به دوش می کشند تا رنگ آسمان آبی است .واین تفاوتش در سکون است و عدم تحرک و پاسخ به فصل ها .جزر و مد هم آبی می شود . همه جای دنیا همین رنگ است از یک دست می گیری ؛دو دستی می دهی به مردی که سال ها لابه لای دفتر شعرت خط زده بودی کودکی اش با سال هایی که پیش رو دارد فرقی نمی کند . مرد است ،مردها بچه اند تا آخر عمرشان هم بگذرند باز هم خلاء حوّایی آزارشان می دهد . تا زمینی شان کند . به دنبال بستری از عفونت و خون که سه یا چهار قطره بیشتر از حجله ام نبود . خبری نیست که نیست حتی از مادر که صورتش را به چنگ هاش سپرده وچشمانش کاسه ی خون . بگذار جملات در از هم گسیختگی اش رنگ ببازد و فرصت خوانده شدن را بگیرد تا مادر این قد رناخن هایش را نخورد و خواهرم فکر خود کشی وبرادرم به قتلی دیگر . از ابتدای تاریخ آمده ام هنوزلبت را گاز نگرفته ام و سرخی اش برای خون ریزی من نبود . پشت چشم هایم را که سرمه بکشم سیاه می شودوبا سایه ای آبی اش می کنم اما زیبا نمی شود ورژ لب هم که هنوز اختراع نشده بود تا حوای بیچاره کارش به لب گزیدن نیافتد و آنقدر سراغ می خانه را از شوهرش نگیرد شاید او هم بتواند از زنان همان می خانه ای شود که شب ها تا صبح آدم را به بند می کشند ولب هم نمی گزند و تا خانه هم همراهی اش می کنند تا زنان بدکاره مزاحمش نشوند اگر چه هنوز به حال خودش باشد .زن و ماهیت مهربانی اش هر جای تاریخ که بایستد از شیطان هم مهربان تر است چه برسد به مادر که داعیه ی درد های نه ماهگی را دارد و نا خواسته هم نبوده درد کشیده با هر آمیزشی و شوهرش که عشق را درحفره هایش می جست . از بخت بدم بود که زن شدم و دخترانگی ام را بخاطر بکارتی سرخ هدیه دادم آن هم به مردی که رنگ چشم هایش هنوز به آبی آسمان نرسیده است اگر چه کمی نزدیک است .کاش پدر دیگر نگرانم نباشد وقتی می داند سینه هایم بخاطر شیر دهی اش نوزادی را تحمل میکند اگر چه ناخواسته است و خود خواهی زنانه ام مجال پرورشش را داده تا خود خواهی مردانه ای خالی شود . دست هایش هنوز روی شانه ام را نوازش می کند آنقدر محکم که مو به تنم راست می شود و آه های هر شبه ام برای هر کسی که بتواند و حتما که نباید سبز یا آبی باشد می تواند خدا باشد . می تواند دختری باشد که عیسی دمی بیاورد و انتظار فرجش از ماست نه از او! خواب نیست دیگر این . صرفا یک متن با شاخصه های پست مدرن که با ثصنیف های قدیمی آمیخته است ،سن وسالی به هم زده است و چه زیبا زوج خوشبختی 14 ساله محبوبی که بلوغ جنسی اش را وام دار مادر ش است که گفته بود اگر به نامحرم نگاه کنی حامله می شوی و اودرتمام مدت چشم هایش را آنقدر فشار داده بود که سرخی اش را ندید و فکرکرد عادتی دیگر است از نوع پریودهای هر ماهه . دیوانه نمی شود از 14سالگی عجیب بوداگر مثل مردم عادی زندگی کند . تازه یادش افتاد که نگین گردن بندش فیروزه است مثل نگین انگشترش که شاه عبالعظیم خریده بود و دستش کرده بود دست چپش تا با دست راست بتواند وضو بگیرد و بگوید انا قتیل العبرات و هی بخواند شاید حالا هر چقد رمی خواهی زار بزن . حاجی که شدی مکه هم که عقد کردی ،عروسی هم که نگرفتی . صاحب نظر باش ببین چقدر خوشبختی . هنوز فکر بالاتر از سیاهی رنگی نیست + نوشته شده در یکشنبه هفتم خرداد 1385 10:33 توسط نيلوفر هاتف رستمي
|
| ||||||