تبليغاتX
عبور

عبور

خودش را از بالاتر ین نقطه ی شهر به دار آویخت .هنوزبوی تعفن خیابان ها را نگرفته بود که سر و کله ی دو مامور بر خلاف عادت و انتظار مردم بدون باتوم و اسلحه پیدایشان می شود و بیسیم می زنند .مامور یک به مامور دو می گوید فقط باید گزارش کنیم مامور دو می داند هیچ ارجحیتی از نظر درجه ندارد پس می خواهد خودش را نشان دهد این را عابری می گوید که هنوز چشمش خیره به پول و ساعت کسی است که در بالاترین نقطه ی شهر سوژه می شود مامور دو تصمیم می گیرد مردم را دور نگه دارد .مامور یک دوباره بیسیم می زند .زنی به شوهرش نگاه می کند و یاد بچه گربه های همسایه می افتد که هنوز کسی برای بردنشان نیامده و آرام به سمت چراغ راهنمایی بر می گردد هنوز سبز نشده و خط کشی خیابان چشمش را می زند .دستی به عینکش می برد از زیر چشمهایش را  می مالد می خواهد گریه کند اما می ترسد کسی که خود کشی کند نباید دلت به حالش بسوزد  بازرس هم از راه رسیده و چراغ قرمز تمام شده است .مامور اول گزارشی را تهیه کرده می دهد به بازرس و آرام خط کشی خیابان را طی می کند باید زود تر برود فردا حتما برای یک سری سوال و جواب باید دوباره برگردد .

خط کشی ها تمام می شود چهار راه دیگری که چراغ ندارد و ماشین ها با هر سرعتی می توانند از حد مجازش بگذرند خانه ی مامور اول در چند قدمی عابری است که دیگر در فکر مامور دوم نیست .بچه هایش سر سفره انتظار می کشند .خاطره ی اولین دیدارش از مرگ را برای زنش تعریف می کند و بچه هایش با هیجان سر تکان می دهند.

*

خیابان تاریک و خلوت است از بالا می بیند که چشمانی وغ زده که قدرت پلک زدن هم ندارد واقف است به همه ی کثافاتی که از فاضلاب ها نمی گذرند .

کاش دستی به سرش بکشد و موهای باد برده اش را صاف کند .تا رسیدن مامورین پزشکی قانونی هم چنان آن بالاست و شب دارد می رسد نمی تواند تا فردا صبح بماند .مامور دو از بازرس می پرسد چرا پزشکی قانونی ؟ و بازرس بدون توجه به او تلفن همراهش را از روی منشی بر می دارد و با دستمالی عرق زیر شقیقه هایش را خشک می کند .عابر هم چنان به مامور شماره ی دو خیره است و یاد خاطراتی می افتد که مربوط به گذشته های دور است وقتی جوان بود و پلیس شدن را دوست نداشت اما برای یک آدم با تحصیلات ابتدایی فقط همین شغل آبرومند مانده بود تا جایی بتواند خودش را نشان بدهد بعد هم ارتقا پیدا کند.

خط کشی ها شروع شد دور جسدی که صد متر دور تر از بلندترین نقطه ی شهر اتفاق افتاده بود .چشمهایش را به اطراف می  گرداند  روی رژ لب جسد ثابت شد .رژی صورتی که روی تن پسر همسایه دیده بود آن هم وقتی برای ماموریت رفته بود.یک شریان آب از نزدیکی جسد می گذشت اعتقاد مامور دو این بود که این باید ترکیدگی لوله باشد اما تا صدها متر دور تر شاید خانه ای مستقل بدون امکانات شهری وجود نداشت .بازرس دستی به موهایش کشید تلفن همراهش را روی منشی گذاشت نفسش را در هوا پخش کرد و دست های حلقه شده اش را از هم باز کرد .عابر روی ساق لخت زن خیره بود .

شهر در امنیت کامل است این را مجری کانال مورد علاقه اش می گفت دنیا محلی امن برای زندگی کردن است .مکانی برای جمع آوری توشه ی آخرت .

زن مامور یک گربه هایش را شیر می داد و شبکه ی جوان فوتبال پخش می کرد .

هنوز خیابان ها بوی تعفن نگرفته بود که مامورین شهرداری به کار روزانه ی جمع آوری زباله پرداختند .انگشت عابر توی جوی آب جا مانده بود و مجری تلوزیون می گفت خنده بر هر درد بی درمان دواست مامور شماره ی دو بیسیم زد .زنی به شوهرش نگاه کرد و یاد بچه گربه هایی افتاد که هنوز دنبال صاحبشان می گردند .زن مامور شماره ی یک از اولین خاطره اش می گفت و بچه هایش از پنجره به بالاترین نقطه ی شهر نگاه می کردند

+ نوشته شده در چهارشنبه سوم آبان 1385 2:44 توسط نيلوفر هاتف رستمي


DESIGN BY : NIGHT SILENCE X

این جا را برای دلم خالی می گذارم
.
.
.
.
.
.


صفحه نخست
پست الکترونیک



نوشته های پیشین

شهریور 1388

اسفند 1387
بهمن 1387
مهر 1387
شهریور 1387
مرداد 1387
اردیبهشت 1387
آذر 1386
آبان 1386
شهریور 1386
مرداد 1386
تیر 1386
خرداد 1386
اردیبهشت 1386
اسفند 1385
بهمن 1385
آذر 1385
آبان 1385
شهریور 1385
مرداد 1385
خرداد 1385
اردیبهشت 1385
اسفند 1384
بهمن 1384
دی 1384
آذر 1384
آبان 1384


آرشیو موضوعی

شعر
داستان


پیوندها

آکادمیا
دیوونه خونه(صالح یوسفیان)
پاراگراف
تمام شد(آدم صندلی سالن مرگ خودشه!)
مرا آفرید آن که دوستم داشت
حامد تقدیم می کند
غریبانه ها
ديوانگي
باز خوانی یک رویا
قالب های نایت اسکین


    تعداد بازديدها:

Design by : Night Skin