|
این آخرین شبی است که می خوابم تا دیگر به آن وان یکاد نگاه نکنم و فکر کنم خوشبختی ام در یک جایی رقم می خورد که حتما از مرز می گذرد یادم می آید مادرم برای همیشه رفته است و پدرم را ندیده ام باید آرام تر باشم همه چیز خوب می گذرد و من هم هیچ مشکلی ندارم خانه ام را غبار روبی کرده ام این اصطلاح را مرحوم مادر بزرگ به کار می برد آن هم برای یکی از امام زاده های محل سکونتش که الآن یادم نمی آید چه بود .و ان یکادالذین نمی دانم یعنی چه؟ اما تنها یادگاری اش در تمام مدتی که تنها شدم بود که ذهنم را قلقلک می داد تا مسلمان شوم فکر کنم که چرا مادر بزرگ تا این حد آرام بود مثل هیچ کس نبود چادر سفید یکدست نداشت جا نمازش کوچک بود و تسبیح نداشت فقط با انگشتانش ذکرها را می شمارد .من آرام نمی شدم وقتی او نماز می خواند اصلا سواد نداشت حتی سواد قرآنی از من می خواست برایش قرآن بخوانم سوره ها را به هم متصل می کردم از حمد و بقره از یس و واقعه از الرحمن می خواندم: "اذا وقعة الواقعه" "فبای آلاء ربکما تکذبان""فسبحان الذی بیده ملکوت کل شئ فالیه ترجعون" مادر بزرگ به پس به سوی او باز می گردید معتقد بود ولی نمی دانست من چه می گویم به همه می گفتم ولی رویم نمی شد توی چشمانش نگاه کنم و بگویم :عزیز ، من بازگشت به طبیعت را قبول دارم تا بگویم داروینیسم یعنی اینکه ما در اصل ...فایده ای نداشت ما چه میمون باشیم و چه آدم مادر بزرگ به اصل آفرینش معتقد بود و هر وقت می پرسیدم عزیز خدا از کجا اومده می گفت :فکر نکن بهش خدا نور. حالا فکر می کنم اگر خدا نور این نور از کجاست ؟این و ان یکاد بدجوری اعصابم را ریخته به هم نمی دانم چرا فکر می کنم حتما چیزی هست یا این جمله می آید الهم ارزقنی شفاعة الحسین یوم الورود...نمی دانم این سطرها را از کجا اورده ام . شاید آمد به خوابم هنوز سیگارم تمام نشده بود که خوابم برد مردی نه بلند قد نه با عمامه نه موهای بلند فقط یک مرد با ریش کوتاه می گفت من... یادم نیست چه می گفت این جملات را تکرار می کرد آنقدر که من فکر کنم از همان جا حفظش کردم به ابی انت و امی یعنی چه؟سبحان الذی... هر چه قدر بیشتر می گذرد دارم به این نتیجه می رسم که مادر بزرگ خواب دیده است خوشبخت است خواب دیده آرامشی را که هنوز من نمی دانم چرا باورش کرده .حالم دارد بد می شود زیر سرم هم می شود به یاد خدا نبود وقتی خدایی نیست می دانم هوالغفور و هوالرحیم مادربزرگ زاده ی پندارهای غلطی است که یک عمر تزریق شده است .می دانم همه ی کسانی که می گویند الهی ان عبدک ضعیف از چه می ترسند من اما نمی ترسم خانه ام را روی پندار نساخته ام .می میرم و هیچ کس هم به اعمالم رسیدگی نمی کند به این جای شاملو می رسم ای کاش قضاوتی قضاوتی قضاوتی در کار در کاردر کار بود. هنوز هم این و ان یکاد دارد قلقلکم می دهد که تو داری می میری پس دستت را به جایی آویزان کن تافکر کنی جاودانه ای تا مرگ در بسترت ارام بگیرد باور کنی که نابود نشده ای باور کنی رستگاری نزدیک است تو هم که توبه می کنی پس راحت می شوی اهل بهشت ،حق الناس هم که به گردنت نیست اهل هیچ کار خلافی بجز چند مورد چه؟کارهایم چه بوده اند ؟حتی یادم نمی آید از نظر مادر بزرگ حلال و حرام چه بوده اند خوب استغفر الله اطابوا الیه من بازگشتم چرا مرگ ؟ یا اسمه دوا و ذکره شفا ان عبدک ضعیف لابد زنده می مانم درد سختی نیست غیر قابل برگشت شاید بشود مثلا پناه ببرم به جملاتی که ساخته ی ذهن یک بشر است مثلا بگویم بشَر للمومنین والمومنات که چه؟دنیای دیگری هست که پای درخت هایش نهر است . دارد خوابم می برد مردی است با هیبت یک شاید عربستانی ردایش سبز است و شاید سبز می بینم از چشمانش یا اشک است که می آید یا عرق کرده آرام است جلو می آید دستم را نمی گیرد سرش پایین آمد گفت السلام علینا و علی عبادالله صالحین + نوشته شده در جمعه هفدهم آذر 1385 8:38 توسط نيلوفر هاتف رستمي
|
| ||||||