تبليغاتX
عبور

عبور

از خواب پرید تصاویری را از نظر رد کرد که چند لحظه پیش دیده بود.

ساختمانی که در حال ساخته شدن بود و در همسایگی خانه اش دیواری که هر بار از آن به زمین پرت می شد تا دوباره پلک هایش را باز کند و یک نفس راحت از اینکه می تواند دستی روی ضربانش را لمس کند . فردا قرار دکتر داشت از وقتی بدنش را برنزه کرده بود ناراحتی پوستی پیدا کرده بود چشمانش را بست هنوز فکر سال های قبل آنقدر محوش نکرده بود که دستی روی شانه اش نشست می خواست بگوید آرام باش اما لبانش به نرمی ادا نمی کرد واژه ها حکم کابوسی دیگر را داشتند که نشان از دیواری می دادند که عادت هر شبه اش شده بود برای ساعتی خاص و حالا همان دست آرام نبضش را گرفت دو تا یکی می زد شاید از ترس نام تمام افراد گذشته اش را بگوید اما اوضاع معده اش مجالش را می گیرد و همه تفکراتش را بالا می آورد تا نرمی دستی را پس بزند . چشمهایش را باز کند و با دستمال هایی که هنوز خون بینی اش کاملا قرمزش نکرده بود روی سینه اش را پاک کند. ساعت کوکی شماطه دارش به زنگ زدنش ادامه می دهد تا رویای شبی آرام برای همیشه فراموش شود . خوب می داند اگر شب را نخوابد وقت فردا دکترش را از دست می دهد زخم های ایجاد شده در پشت شانه هایش را هنوز ندیده و فقط می داند کمی می خارد و حدس هم نمی زند که زخم شده باشد فقط آثاری از تب خال که در اطراف گونه هایش جا باز کرده بودو چند روزی است که بیرون ننرفته. داشتن آپارتمان در مرکز شهری که آدم هایش هم دیگر را نمی شناسند فرصت خوبی است تا کسی تلفنی مزاحمت نشود یا زنگ در به صدا نیاید تا چند ساعتی که از خوابت مانده را در آرامش سپری کنی هرچند هنوز رویای دستی که می خواست نوازشت کند را از یاد نبرده ای تو یک آدم مدرن در نوشته ای پست مدرن هستی این را از جدولی درآورد که حالا مشغول حل کردنش شده بود سایه ها پیاپی می آمدند بدون اینکه توجه کسی را به خود جلب کنند . در خانه همیشه قفل بود . می دانست آخرین خاطره ای که همراه آرامش رغم خورد مربوط به زمانی است که خانه را قفل کرد حتی در اتاقش را و آخرین راه را بست تا مردی که هیات دزد داشت هرگز فکر خارج شدن از محدوده اتاق را به خود راه ندهد و دیگر پست مدرن نبود صرفا داستانی که می خواست تا نصفه بخواند و حتی به صفحه اول هم نرسید. می بایست بخوابد تا فردا بتواند ازپس آزمایشات برآید. یک آزمایش خون. همیشه از رنگ خون بدش می آمد . از سونوگرافی هم بدش می آمد وقتی برای اولین بار مجبور شد بچه اش را سقط کند چون پزشکان تشخیص داده بودند زن مبتلا به اچ.آی.وی است . چشم هایش را بست تصمیم گرفت دیگر پلک هایش را باز نکند حتی اگر از دیوار کذایی به پایین پرتاب شود یا دستی روی شانه اش پایین بیاید . خواب دوازده سالگی وقتی برای حاضر جوابی ها از مدرسه اخراج شد تا هیچ وقت لاک نزند و شلوار پارچه ای بپوشد. به سفال ها شکل داده بود از میمون های نخستین تا متجددین انسان محور تمام نوشته هایش همین امضا بود گویی تفکرش از سفال به کاغذ باید منتقل می شد تا وقتی استکان حاوی دیازپامش را سر می کشد دیگر فکر اخراج از مدرسه و کمربندهای پدرش را نداشته باشد و بعد همسایه ها نقل کنند عاشق شده بود. به رابطه های فیزیکی علاقه داشت. هرچند دیگر نمی توانست برای هر مساله ای جوابی بیاورد شروع کرد به طرح مسئله کردن . از فیزیک خودش شروع کرد و به فیزیک کسی رسید که از او آنقدر نحیف تر بود که آخرین دیازپامش را سر سفره افطاری خورد تا عادت روزانه اش نشکند و سردردهای هرشبه تبدیل به کابوس نشود . مردمک هایش کوچک شده بودند. آرام پلک هایش را باز کرد اتاق تاریک با جریانی از دود سیگار که مطمئن بود مال او نیست. چراغ را روشن کرد. انتظار کسی یا چیزی را می کشید تا از ترس غش کند و دیگر بالا نیاورد تا فردا بتواد دکتر را راضی کند آزمایش مغز استخوان نگیرد خوب می داند ربطی به ناراحتی پوستی ندارد . با چشمانی ورم کرده می خواست آرایش کند. بخاطر همین موقع تمیز کردن ابرویش زخمش را کند و کمی خون به پایین چشمهایش سرازیر شد تا فرصت تمیز کردن ابرو برای همیشه از دست برود . استکان دیازپامش را برداشت تا نزدیک آینه کمدش رفت تمام نما بود برگشت هیچ ندید بجز دیوار روبرو که رنگ سبز آن توی ذوق هر هنرمندی میزد روبه روی آینه ایستاد استکان را تا نزدیک شانه اش برد دستی آرام روی شانه اش نشست دستی پاهایش را گرفت روی تختش محکم بسته شد تا اینکه آخرین دیازپامش به یک سرنگ مرفین تبدیل شود. حالا دوازده ساله بود. می توانست آرام استکانش را سر بکشد. می توانست عاشق عاشق شود می توانست یادش بیاید پدرش از بالای دیوار هلش داد تا دماغش بشکند. می توانست یادش بیاید هنوز برای خوابیدن یک استفراغ کم دارد تا مطمئن شود که پزشکان اشتباه نکرده اند باید بچه اش را سقط کند و فکر کند پدر همان شوهرش بوده یا شوهر همان پدرش بوده که می خواسته از بالا پرتش کند و او شکمش را چسبیده بود تا بالا آورده هایش نریزد روی صورت بچه آبله رو به دنیا بیاید و جای سرنگ ها که دستان لطیفش را سوراخ کرده بود می خواست آخ بگوید از سوراخی که پشت بچه ایجاد می شد که آرام چشم هایش را باز کرد پای سفال ها اضافه کرده بود تو یک آدم مدرن در نوشته ای پست مدرن هستی .

چشمانش را که بست یاد هشت سال جنگ افتاد به یقین می توانست بگوید پدرش در حلبچه بوده و در عملیاتی دیگر شهید شده تا مادرش رنج آخرین فرزندش را به پای تحصیل بنویسد یا نه پای تمام نوشته ها امضا کند که مبادا فرزندم آبله رو شود و استکان زهر ماری اش را تا ته سر بکشد به هوای اینکه بچه سقط شود اما خلاء اشک هایی که نمی ریخت آنقدر آزارش داد تا فکر کند لابد من مادرم. به اینجا که می رسید به ساختمانی نگاه می کرد که هنوز نیمه کاره بود و در آپارتمان را آنقدر قفل کرد که آخرین رویای آرامشش را با کسی تقسیم نکند. به آخر که می رسید اضافه می کرد خانه خالی از هر هیاهویی است.

 

+ نوشته شده در یکشنبه بیست و دوم بهمن 1385 1:40 توسط نيلوفر هاتف رستمي


DESIGN BY : NIGHT SILENCE X

این جا را برای دلم خالی می گذارم
.
.
.
.
.
.


صفحه نخست
پست الکترونیک



نوشته های پیشین

شهریور 1388

اسفند 1387
بهمن 1387
مهر 1387
شهریور 1387
مرداد 1387
اردیبهشت 1387
آذر 1386
آبان 1386
شهریور 1386
مرداد 1386
تیر 1386
خرداد 1386
اردیبهشت 1386
اسفند 1385
بهمن 1385
آذر 1385
آبان 1385
شهریور 1385
مرداد 1385
خرداد 1385
اردیبهشت 1385
اسفند 1384
بهمن 1384
دی 1384
آذر 1384
آبان 1384


آرشیو موضوعی

شعر
داستان


پیوندها

آکادمیا
دیوونه خونه(صالح یوسفیان)
پاراگراف
تمام شد(آدم صندلی سالن مرگ خودشه!)
مرا آفرید آن که دوستم داشت
حامد تقدیم می کند
غریبانه ها
ديوانگي
باز خوانی یک رویا
قالب های نایت اسکین


    تعداد بازديدها:

Design by : Night Skin