|
گاهی دستم به نوشتن نمی رود در ظهر وقتی همه خوابندیا کسلم دلم می خواست شب بود پر از شهوت زنانه ام پر از عشق و انکار هر چه باید باشد هر چه نیست هر چه تو را ممکن می کند تو بالای مرز نشسته ای حریم می کشی بیایم در آغوشت خواب کودکی هایم را آب ببرد روی چشمانم جای لب هایت را سایه کنم روی خواهش تن مردگی ظهر عرق تابستانی را دوش بگیرم غرقم شوی پسر تیر و مرداد و شهریور به شهرم نمی آیی تا دکمه های این پیانو را بی اختیار شورِ تو فالش کنم می بینی هنوز کسلم چیزی تا تو مانده در این لباس صورتی . . دوست عزیزم ،معشوق شب هایی که خواهند آمد شبیه پری نازی؛ همین عروسکی که ابروی سبز داردوچشمانش قرمز است ولباس صورتی پوشیده تا حالا خواب دیده ای کسی تو را بکُشددر تور در رنگ های نقره ای در بعد از ظهر یک بهار . . اینجا خبری از بهار نارنج و شکوفه های گیلاس نیست یک شهر خاکی با آدم های خوب آنقدر که هیچ کدامشان را نمی شناسم . خانه پر از دیوان شاعران دیوانه است تا من هی بنشینم به حلقه ی گیسوی یار برسم دستم سرم پایم تمام هورمون های رشدم به بلوغ رسیده اند از عقده های ادیپی ات سر می کشم روی زانویت بگذار خوابم را رنگ کنم برایت این دیوانگی است خواهش می کنم پسر شب های خیابان های پر ترافیک جاده را از هر جابگیری باز شیار همیشگی می رسدبه انتهای شانه هایم * عاشقانه های صرف بچه های خیابانی شرح و دروغ این سیر و سلوک صوفیه را چرخ می زنم شیخ صفی و شاه قاجار را از برم تا شهادت یکی یکی برادرانم در کربلای یک و دو و سه سی بار نامت را خط زدم سی بار نامه دادم سی بار سیب چیدم نیامدی + نوشته شده در جمعه بیست و یکم اردیبهشت 1386 8:41 توسط نيلوفر هاتف رستمي
|
| ||||||