|
دروغ های مداوم سکوت های پیاپی جیغ و تازیانه ی یک روح آشفته درخت محکم ایستاده است ازبارش سنگ ها از هر چه یادگاری این قوم خط می کشم سال ِ 1386 ه.ش در روحم عمیق نفس می کشی فوت می کنی پرت می شوم دست می کشی منجمد شده ام روحم یخ زده است تبی که آرام آرام ته مانده ام راتبخیر می کند. من حق دارم به اندازه ی تک تک آدم های دنیا:عاشق شوم ،دزدی کنم،آدم بکشم حق دارم به اندازه ی تک تک آدم ها فرومایگی را از بام هایش تنفس کنم. هم چنین: حق دارم به اندازه ی همه ی پاکان قدیس بمانم شما سهم مرا گرفته اید حتی سهم من از آزادی را سهم من مرگ سهم من دانشگاه بی در و پیکر زاهدان و زاده شدن در زندانی که آزادانه رنج ببرم. بر بُرده هایم آس تک بیاید (آش خالته) شما سهم مرا به اندازه ی یک پلاژ ساحلی یا یک فرهنگ سرا در شن های نرم کنار دریا وقتی شتر دهانش کف کرده بود گرفته اید. برایم فقط همین کتاب مانده که احتمالا شاعرش دربزرگ ترن بیمارستان روان پریش شهر پریشانه نگاهم کرده و خط موزون اندامم را به اندازه ی کاویدن کوتاه ترین تراژدی قرن به مناظره نشسته ، وقتی به پیش نهاد کسی تو در عصر یک روز بهاری می گویی: عاشقانه دوستم داری؟! و سهم تو: لبخند ناگزیر من! خدا معیار تمام قضاوت های من است آسمان را هم که بگیرید پرده ی فروغ می ماند. 4/3/1386 + نوشته شده در چهارشنبه بیست و چهارم مرداد 1386 10:21 توسط نيلوفر هاتف رستمي
|
| ||||||