|
به خاطر شب ِاختتامیه و سه اسفند به کرم رضا تاج مهر که یک خط نوشته اش کافی بود تا من یک نول بنویسم ...... نوشته بود از ملاقات شما خوشحالم .روی در هم نوشته بودند لطفا قبل از خروج دستگیره ی فلاش تانک را بکشید .هنوز آنقدر عاشق نشده بود که شل و سفت می کرد و قرارها را حتی زیر باران نمی رفت . موهای در هم و برهمی که روی شانه اش نشسته بود و با حرکت باد اشاره می کرد آن طرف خیابان زنی با شاخه گلی مرده ایستاده تا پسرکی برایش دست تکان دهد نگاهی به آینه انداخت هنوز رد سیلی چند شب مستی اش مانده بود خواست پایش را بردارد بگذارد روی کلاج چراغ قرمز شد. # راستش گیج شده ام همیشه توبره ی ما خالی از همه چیز مانده ؛ قربان خدا بروم همه ی کارهایش از روی حکمت است همین پسر نانوا هیچ کس فکر نمی کرد دکتر باشد بعد از تمام کثافت کاری های پدرش آن هم دکتر روان پزشک .بعد از سقط بچه ی اولش کلی نذر و نیاز کرد خدا این پسر را داد زنش سر زا رفت اول همه می گفتند سر خور است حالا همه آقای دکتر صدایش می کنند . می خواستم برای دخترم بروم با پدرش صحبت کنم دیدم کسر شان است احالی بفهمند چه ها که نمی گویند آمدم سر خانه ی اول کاسه ی چکنم دستم گرفتم حتی فکر نمی کردم دخترم عاشق یک مرد باشد گفتم لابد جایی سرش گرم شده فکر لفت و لیس مردها را نکرده بودم از قدیم گفته اند از هر دست بدهی از همان دست می گیری یا به قولی دنیا دار مکافات است انقدر پشت سر در و همسایه حرف زدیم که شدیم نقل مجلس خاله خان باجی ها .پرسیده بودند چه نسبتی دارید دخترک جواب داده بود شوهرم ِ که مرد گفته بود: مزاحمم می شود .خوابانده بود زیر گوشش کثافت حرام زاده کارت به اینجا کشیده تف به شیر مادرت . # دستش را لای موهایش برد با آخر انگشت اشاره اش کمان ابرویش را صاف کرد تا چشمان گود رفته اش بیشتر نمایان شود می خواست گریه کند جایی شنیده بود برای کسی اشک بریز که نمی خواهی از دستش بدهی شاخه گل را انداخته بود روی سنگ فرش آجری پیاده رو .نور چراغ راهنمایی و رانندگی از توی عینکش منعکس می شد هنوز سبز نشده و تا رسیدنش تمام افکار باید جمع شود .قرار نبود کسی بفهمد نقل شده بود .این بار بجای لبخند ژکند اشک تمساح یا بجایش حداقل یک چهره ی گرفته پشیمان تر از اینکه حتی به فکرش برسد التماس با مایه ای از غرور خیابانی تا دور دنیا چرخ بزند یک دفعه هوار شود روی هست و نیست و به پا امکان دهد یک قدم روی پای دیگرش جابجا شود نگاهی به ساعت بیاندازد و بگوید مدیر دبیرستان را دوست دارم چون وقتی پسر همسایه دم دبیرستان پیدایش شد سیلی اش را مضایقه نکرد . - همیشه لازم نیست یک جاده ی صاف جلوی راحت بگذارند اگرآدم باشی خودت راهت را پیدا می کنی . پدر ش را خواسته بود اما نمی دانست چه باید بگوید در اخر به یک جمله ی آقای ... معضرت می خواهم ولی ... فکر می کنم سخت باشد اما ... روزگار عوض شده همیشه همه چیز بر وفق مراد نیست ... پدر خسته شده بود و مدیر گفت دخترتان را جمع کنید . # حالا این نانوا می آید دست به سینه جلوی در می ایستد که دیه اش هر چقدر می شود می دهیم .بعضی از همسایه ها می گویند پسرک آن طرف آب غلط هایی کرده بچه سقط کرده خواسته از پدر کم نیاورد .مرد شده بود زندگی آن طرف آب مشقت دارد. # نوشته بود nice to meet you گفتم عجب آدم روشن فکری است بریم سی دی می آورد آن هم یانی به طرف در رفتم بازش کردم گفتم مثل فیلم های دهه ی 70آش نذری آورده بو کردم بوی ادکلن می داد معلوم می شد چند دقیقه قبل سیگار کشیده داشتم چیپس می خوردم دعوتش کردم بیاید تو دهانم بوی چیپش می داد ته گلویم را یک آروغ خفیف گرفته بود قیافه اش مردانه بود پوست سبزه ی تیره با موهای فر مشکی که روی شانه اش لخت تر می شد .می گفت می خواهد برگردد اما این بار مرا هم می برد با شعور و فهمیده خودم را جا زدم می خواستم فکر کند روشن فکرم .رفتم روی تخت دراز کشیدم به سبک فیلم های دهه ی 90 هالیوود یک زانویم را خم کردم گلویم از بارش آزاد شد موهایم را ریختم روی صورتم نمی خواستم ببینم داشت در را می بست و من فکر می کردم از درز می پاییدنمان خوابم نمی برد سر صبح با صدای سلندیون وجیغ های حرفه ای اش از خواب پریده بودم ژست های همیشگی مادر آدم را به قعر خوشبختی می برد تا صبح سراغ قهوه جوش را بگیرد و احساس کنم روی تختش جای یک مرد کم است .حالا نزدیک تر بود از بچه های سقط شده اش می گفت نمی فهمیدم .خواستم دستش را بگیرم لبخند زد رد مسواک هنوز روی لبش مانده بود .سفیدک زده بود و دهانش بوی توت فرنگی می داد بلند شد از بوی نان تازه ی سر صبح می گفت حالت تهوع گرفتم بعد از چیپس نمی توانستم به نان فکر کنم اول فکر کردم سیگار کشیده خواستم به دهانش نزدیک تر شوم قرار نبود مادر بیاید دستم را دور گردنش حلقه کردم سرم را روی شانه اش گذاشتم آرام گفت آخرین علاقه ام مرد خشکم زد پس من چی لابد یک دختر برژوآی فرنگی یا یک سرخپوست ِ دو رگه از همان هایی که قد بلند دارند و موهایشان های لایت است و صورتشان هم رنگ موهایشان لابد در دریا غرق شده یا توی حمام رگش را زده می دانسته مزاجش با دختر فرنگی جور نیست گفت نجابت گفتم چه گفت مرده است خواستم کمی آه بکشم دیدم تصنعی است خودم را جمع تر کردم هی به یک نقطه خیره شدم کمی گریه کنم ،گونه هایت گل انداخته حرف آخرش نبود اما تنها چیزی که از اواخرش یادم مانده همین ها بود # دست گیره را کشید تکه تکه شده های سقط شده اش را سیفون کشید نانوا دم در ایستاد ادعا می کرد دیه اش را می دهم .گفتم دیه ی بچه یا دخترم گفت خانم دخترتان را جمع کنید گفتم دخترم هر چه هست زدم زیر گریه همسایه ها می گفتند کافه بار است هر با ر صدای یک زن فلان فلان شده بیرون می آید خواب و خوراکمان راگرفته سرم داد کشید زنیکه ی تا آمدم به خودم بجنبم دخترم بغلش کرده بود داشت بالا می آورد خون قاطی اش بود گفت دخترتان را... گفتم لامصب مریضی گرفته . # شاخه گل با پای عابران به این سو و آن سو می رفت پایم را گذاشتم روی گاز امیدوارم علاقه ام را زنده کند .اگر چه هنوز کمی مانده تا با این واقعیت کنار بیایم که زمان همه چیز را به نفع من تغییر خواهد داد اما همسایه ها می گفتند دار مکافات است شاید اگر صدقه بدهم کفاره شود شاید هم همه چیز به همین جا ختم نشود و نقطه چین بگذاریم. . . . # آخرش هرچه هست باشد نویسنده خوابش گرفته + نوشته شده در سه شنبه ششم شهریور 1386 10:22 توسط نيلوفر هاتف رستمي
|
| ||||||