|
....
می خواستم پاکش کنم اما نمی دانم چرا هر چه بیشتر می گذشت انس من هم با او بیشتر می شد کم کم داشتم به حظور همیشگی اش عادت می کردم اینکه یک نقطه باشد و من به کوچکی اش دل ببندم و بعد آنقدر بزرگ بشود که یک تکه از زیبایی را در برابر چشمانم مجسم کند.پلک هایم را می بستم اما سردی اش را روی لب هایم احساس می کردم شاید می خواست مرا ببوسد و این لجاجت همیشگی ام از مخفی کردنش مرا وا می داشت تا هرچه بیشتر انکارش کنم اما دنبالم بود مثل سایه ،مثل تمام لحظاتی که می توانستم از کشف اولذت ببرم .از روز اولی که از لای کتاب های قدیمی سردر آوردتا جلوی سینما ،آره همان سوپر استار معروف با بنر های تبلیغاتی بستنی ،پفک ،آدامس ،یا هر چه من می توانستم بخورم .روی تی شرت پسرهای محله همه یک دست .زیبا شده بود .دوباره که پلک هایم را ببندم انعکاس سوزشش توی گوشم است و سرمایش روی لبم .کف پایم لمس می شد و دستهایم سر ،فکر می کنم کمی مریض احوال بودم از نوع مریضی های جسمی چون الآن در سلامت کامل روانی ام وگرنه نمی توانستم همه چیز رابه این وضوح به خاطر بیاورم ثل تصویر تلوزیون جلوی چشمانم که اگر مشکی نبود حتما مسائل را زیبا تر می دید .مثل یک تابلوی نقاشی شاید ریزه کاری هایی را یادشان رفته باشد .البته از این مورد اشکالات همه جا پیدا می شود حتی در مورد دستمال کاغذی های توی توالت که چند وقتی می شود تغییر شکل داده اند وآدم رویش نمی شودتوی دستش بگیرد و محتویات دماغش را خالی کند .بعد احساس سرما خواهم کرد .اگر بتوانم دمای بدنم را بالا نگه دارم حتما این تصویر های روی پرده ی سینما فراموشم می شود اما دماسنج چیز دیگری می گوید .شاید ابلاغیه آمده افراد بالای 18 سال یخ کنند شاید اگر در انجماد بمانم دیگر احتیاجی به پالتو پوست نداشته باشم شاید فکرم راحت تر کار کند مسائل بیشتری را به یاد بیاورم از توی همان کتاب قدیمی سر در آورد که قطرش به 5 سانتی متر می رسید با چند لبخند زیبا که رژ لب هم زده بود البته سرخ بود ولی معمولی نبود این را می شد از از نگاه سرد روزنامه فروش آن طرف خیابان خواند که مرتب به عکس توی روزنامه ی صبح نگاه می کردساعت 3بعد از ظهر بود و فکر می کنم روزنامه های عصر هنوز توی راه بودند ومرد بیچاره از سر بیکاری یا شاید هم به خاطر کنجکاوی آنقدر به روزنامه خیره شده بود .یک تلفن سکه ای هم داشت چون دختر بچه های زیادی به آنجا آمد و شد داشتند با سکه های زرد رنگی که داخل دستشان می گرفتند و موهای چتری که از زیر مقنعه بیرون ریخته بودند کاملا می شد حدس زد که دبیرستانی باشند پس آنها خیلی بچه تر از آن بودند که پی به خیلی شباهت ها ببرند .آنها تفاوت ها را هم نمی توانستند بفهمند .نمی دانم چرا احساس ترحم داشتم آن هم نسبت به کسانی که اگر مرا خوب می شناختند حتما در زمره ی دشمنانم قرار می گرفتند .البته من فقط برای دختر بچه ها نقش یک دشمن را داشتم چون پیرزن ها خیلی دوستم دارند این را از لبخند های مکررشان می فهمم شاید برادر آن دختر ها هم مرا دوست داشته باشند این را هم از نگاه همان روزنامه فروش خواندم یک روز صبح ساعت شش یا شش و ده دقیقه دیدم توی باجه اش داشت خواهرش را می بوسید و مرتبا چشمانش را به اطراف می گرداند .من در بالاترین منطقه بودم و شاید درزهای دیوار آهنی باجه مرا بیشتر به وحشت می انداخت که الآن حتما دختر بچه ها هجوم می آورند به طرفم .من لال بودم و حتی جرات خوابیدن را هم نداشتم فقط لال بودم ایستاده تا آخر شب و دوباره از آخر شب تا صبح کار همیشگی ام بود .چند روزی می شود در این پست باقی ام و هیچ کس هم قول چند روز بیشتر را نداده از هیچ چیز دیگر هم خبری نیست شاید باید باشد چون بالاخره باید پاکش کنم آن هم با دستمال توالت هایی که رویش فین کرده ام .اگر پاکش کنم همه چیز تمام می شود یادم می رود مادرم را هم همان جا ... نه سانسور نمی کنم بعضی حرف ها به مصلحت ما برخواهند خورد پس من فقط لال می شوم .چون اینجا بیماران اسکیزو فرنی زیادی هستند که امید به بهبودیشان نیست آنها مرتبا حرفهای تکراری می زنند اما من فقط باید بتوانم او را پاک کنم از صحنه های مختلف زندگی ام از روز اول از کتاب قدیمی اسمش را کسی نمی خواهد بداند لبه ی یکی از ورق هاگیر کرد به لبم بعد که شروع به خواندنش کردم صحنه سرخ شد .خیلی زیبا بود .نمی دانم چطور جان سالم به در بردم آخر می گویند بعضی نوشته ها حکم جلاد را دارند اگر ذهن آدمی کشته شود جسم فانی نیز لاجرم به هیچ دردی نمی خورد پس من جسم نیستم .چون آن جلاد را دیدم خودش داشت لباس هایم را در می آورد نمی دانم چرا به لباسهای زیرم که رسید کمی مکث کرد .از اسمش پیدا بود او فقط جلاد است کاری به ذهنم نداشت آن را گذاشته بود توی صندوق و قفلش کرده بود .من فقط از پشت لنزهای رنگی که دکترتجویز کرده بود او را می دیدم. + نوشته شده در سه شنبه بیست و دوم آبان 1386 3:2 توسط نيلوفر هاتف رستمي
|
| ||||||