|
+ نوشته شده در جمعه پانزدهم شهریور 1387 14:34 توسط نيلوفر هاتف رستمي
نه کودک درون من آنقدر کوچک است که حجم تنهایی را نفهمد نه روحم آنقدر بزرگ که توان تحملش را داشته باشد .امروز در تنهایی ام یاد دوستان قدیمی تر افتادم چقدر وسوسه انگیز است رفتن به سراغ فسیل های انسانی من معتقدم هیچ چیز از بین نمی رود و هیچ چیز هم به دست نمی آید فقط حالتش تغییر می کند مثل دو روح که هم دیگر را در یک اتاق می کشند از فاصله هایی دور م به این تله پاتی روحی اعتقاد دارم .من هیچ کس را نمی کشم و خیلی ها مرا در خواب میبینند و در بیداری فراموش شده ترم .من می خواهم همه چیز را فراموش کنم و این صادقانه ترین عمق غصه ی من است تا بیاید لحظه ای که فراموش هم شوم.من لابد قدر این زندگی را بیشتر از قبلی می دانم . قبلاتر ها بهتر بودم اگر می دانستم.
+ نوشته شده در پنجشنبه چهاردهم شهریور 1387 3:9 توسط نيلوفر هاتف رستمي
من می خواهم به این ماده گاو بفهمانم
که: شب پر از رویای علوفه است آه روزهای سرد زمستان! از موهایش برف را بتکان. درخت خواب آلوده ی نفرین مترسکان شده است زنبورهای خانه بدوش در تنم زوزه می کشند پالان بیفکن از هممه ی خالی دشت ِ بی سکوت این جنگ نابرابر است این سوی میدان مرگ، آن سو تر حیات جای خوبی برای دوشیدن شیر هر روزه برای نوشیدن عشق بی، امانت خدایان این جنگ مرا به کودکی زمین پیوند می زند خاکستر آخرین تخم گذاری شیطان نزاع سهمگین بادبادک ها با رقص شاعرانه ی علوفه ی تازه در آمده از بطن خاکستری زمین حاصلش؛ زندگی + نوشته شده در یکشنبه دهم شهریور 1387 3:52 توسط نيلوفر هاتف رستمي
من دختر کال می خواهم
که سبز نشده گازش را بگیرد بیاید توی دست هایم خنکی گلویم را پای عشق می گذارم تا برایت از باغ میوه بنویسد چمن اندامت را آب می پاشم حالا نفس بکش روی حجم کالی دلم + نوشته شده در پنجشنبه هفتم شهریور 1387 6:32 توسط نيلوفر هاتف رستمي
|
| ||||||