|
در گرمای تنت آغشته شده بودم
که خدا مرا پس گرفت و خدا مریم را آفرید از مقدسی روحت دوستم داشته باش از شرق که بیایم طلوع همه ی خدایان در کفش هایم ساییده می شود طفل هنوز به دنیا نیامده ام از کشیدگی این خرمای نارس که درختش در سینه ی من است و خوابش در شن زار "رسیده بود از چپر های زنوله به پا تا... " این دختر هنوز مقدس است کاش خاطره ی شکست اولین دیدار در ناخوداگاه این تکرار سوهان کشیده شود دختر پاییزی عبایت را بر دار این کوچه ها هنوز بوی انگور بوی مخمور تن طفل باکره ام را می دهد دست بردار خانه ، آرامشش را با تو تقسیم نخواهد کرد و الهه های عاشق هنوز پا به ماه روح القدس نشده اند. + نوشته شده در چهارشنبه سوم مهر 1387 9:39 توسط نيلوفر هاتف رستمي
|
| ||||||