|
از شكستگي اين روح حرفي بزن
وقتي اردي بهشت هاي مداوم به تلاقي اين حادثه پيوست به سرم دستي بكش اين الهه ي عشق مرا رها كرده است وشيطان برايم خوابهاي تازه مي بيند بگذار بيافتد از سرم تكرار بوسه ي تو در يك كوچه ي خلوت شب هاي باران كسي اسفند دود نمي كند تا به قضاوت چشم زخم زمانش بنشينم اين زجر مداوم را بخر تا رد پايت وردهايم را از بر نكرده است برگرد خانه خاموش است دختر هنوز قلبي نچيده است مي خواهم از اسفند دانه ها هندسه اي بسازم كه شب هاي جمعه آتشم بزند به مرگ تو خدا باش ببين كدام تخت زودتر غبار مي گيرد حالا حاصلش هرچه شد نيمي براي تو نيمي براي مرگ + نوشته شده در یکشنبه سیزدهم بهمن 1387 9:7 توسط نيلوفر هاتف رستمي
در گرمای تنت آغشته شده بودم
که خدا مرا پس گرفت و خدا مریم را آفرید از مقدسی روحت دوستم داشته باش از شرق که بیایم طلوع همه ی خدایان در کفش هایم ساییده می شود طفل هنوز به دنیا نیامده ام از کشیدگی این خرمای نارس که درختش در سینه ی من است و خوابش در شن زار "رسیده بود از چپر های زنوله به پا تا... " این دختر هنوز مقدس است کاش خاطره ی شکست اولین دیدار در ناخوداگاه این تکرار سوهان کشیده شود دختر پاییزی عبایت را بر دار این کوچه ها هنوز بوی انگور بوی مخمور تن طفل باکره ام را می دهد دست بردار خانه ، آرامشش را با تو تقسیم نخواهد کرد و الهه های عاشق هنوز پا به ماه روح القدس نشده اند. + نوشته شده در چهارشنبه سوم مهر 1387 9:39 توسط نيلوفر هاتف رستمي
من می خواهم به این ماده گاو بفهمانم
که: شب پر از رویای علوفه است آه روزهای سرد زمستان! از موهایش برف را بتکان. درخت خواب آلوده ی نفرین مترسکان شده است زنبورهای خانه بدوش در تنم زوزه می کشند پالان بیفکن از هممه ی خالی دشت ِ بی سکوت این جنگ نابرابر است این سوی میدان مرگ، آن سو تر حیات جای خوبی برای دوشیدن شیر هر روزه برای نوشیدن عشق بی، امانت خدایان این جنگ مرا به کودکی زمین پیوند می زند خاکستر آخرین تخم گذاری شیطان نزاع سهمگین بادبادک ها با رقص شاعرانه ی علوفه ی تازه در آمده از بطن خاکستری زمین حاصلش؛ زندگی + نوشته شده در یکشنبه دهم شهریور 1387 3:52 توسط نيلوفر هاتف رستمي
من دختر کال می خواهم
که سبز نشده گازش را بگیرد بیاید توی دست هایم خنکی گلویم را پای عشق می گذارم تا برایت از باغ میوه بنویسد چمن اندامت را آب می پاشم حالا نفس بکش روی حجم کالی دلم + نوشته شده در پنجشنبه هفتم شهریور 1387 6:32 توسط نيلوفر هاتف رستمي
به رحیمه
اشاره دارد به این بیت از شعر رحیمه مهبودی: (این راست تریت مرد شاهنامه ای ایست که می شناسم) من نمی دانم این چندمین مرد شاهنامه است؟ که می شناسم همه ی مردان شاهنامه دروغ اند شاه نامه ام را به کسرا می دهد وبا زمهریر شیطان از تلاطم کودکی ام تف می شود چاک می گذارم در خلاء دو هیچ هیچ یک من هیچ دو تو رویای خیس نیمه شب چشم های عریان ام داوود ام المومنین از سوراخ های عشق می افتد. این مرد خاطره ی سیاوش نبود مرگ زود رس نواده ی خسرو پرویز را به شیرینی فرهاد تیغ می زند هنوز نیمه شب است و صدای مرطوب کسی می آید * «دست به من نزن بوی مرگ می گیری» پرنده شده ام برای پلنگانی که تو هنوز از پتویت می ترسانیشان یک استکان عرق یک بطری بی مزه ی شراب دست بچکان خاطره دارد می پرد و دختر از هوش پریده ی عصمت به آینه رنگ می بازد. از چهار راه آمده بودم که کسرا فرو ریخت چنگ به داخل نان می زنم تا گندم های نارس تنت را به آتش بکشانم. ارزنی تا... نفس در نفست شاهنامه بنویسد. + نوشته شده در چهارشنبه سی ام مرداد 1387 8:48 توسط نيلوفر هاتف رستمي
رودخانه ها خوابند و دریا آرزوی رسیدن به هیچ اقیاتوسی را ندارد و زندگی برای دوباره پریدن طناب نمی خواهد سرنوشت غم انگیز شادی و غم در تلاقی عید و زمستان پایان گرفته است قلب را می گذارم تا به شماره بیافتد برای نفس هایی که نمی کشی پاهایت را بر دار بیاویز به چشم هایم نمی خواهم رد رد شدنت را/کسی و خواب رودخانه بیند کسی که در مکرر بوسیدن هایت جان گرفت آخر این ماجرا یا من به خوابی ابدی خواهم رفت یا تو آغوش دریا را سفت تر می چسبی هر چه باشد رمز ورود به ملکوت از سیم های خار دار لبت می گذرد + نوشته شده در شنبه بیست و ششم مرداد 1387 14:49 توسط نيلوفر هاتف رستمي
بیتوته ی کوتاهی است جهان در فاصله ی گناه و دوزخ خورشید همچون دشنامی بر می آید و روز شرم ساری جبران ناپذیری است. آه پیش از آنکه در اشک غرقه شوم چیزی بگوی درخت جهل معصیت بار نیاکان است و نسیم وسوسه یی است نابه کار. مهتاب پاییزی کفری است که جهان را می آلاید چیزی بگوی پیش از آنکه در اشک غرقه شوم چیزی بگوی هر دریچه ی نغز بر چشم انداز عقوبتی می گشاید عشق رطوبت چندش آمیز پلشتی است و آسمان سرپناهی تا بر خاک بنشینی و بر سرنوشت خویش گریه ساز کنی. آه پیش از آنکه در اشک غرقه شوم چیزی بگوی هر چه باشد چشمه ها از تابوت می جوشند و سوگواران ژولیده آبروی جهان اند. عصمت به آیینه مفروش که فاجران نیازمند تران اند خامش منشین خدا را پیش از انکه در اشک غرقه شوم از عشق چیزی بگوی "احمد شاملو" به بهانه ی سالروز صبا. + نوشته شده در یکشنبه هشتم اردیبهشت 1387 8:8 توسط نيلوفر هاتف رستمي
دروغ های مداوم سکوت های پیاپی جیغ و تازیانه ی یک روح آشفته درخت محکم ایستاده است ازبارش سنگ ها از هر چه یادگاری این قوم خط می کشم سال ِ 1386 ه.ش در روحم عمیق نفس می کشی فوت می کنی پرت می شوم دست می کشی منجمد شده ام روحم یخ زده است تبی که آرام آرام ته مانده ام راتبخیر می کند. من حق دارم به اندازه ی تک تک آدم های دنیا:عاشق شوم ،دزدی کنم،آدم بکشم حق دارم به اندازه ی تک تک آدم ها فرومایگی را از بام هایش تنفس کنم. هم چنین: حق دارم به اندازه ی همه ی پاکان قدیس بمانم شما سهم مرا گرفته اید حتی سهم من از آزادی را سهم من مرگ سهم من دانشگاه بی در و پیکر زاهدان و زاده شدن در زندانی که آزادانه رنج ببرم. بر بُرده هایم آس تک بیاید (آش خالته) شما سهم مرا به اندازه ی یک پلاژ ساحلی یا یک فرهنگ سرا در شن های نرم کنار دریا وقتی شتر دهانش کف کرده بود گرفته اید. برایم فقط همین کتاب مانده که احتمالا شاعرش دربزرگ ترن بیمارستان روان پریش شهر پریشانه نگاهم کرده و خط موزون اندامم را به اندازه ی کاویدن کوتاه ترین تراژدی قرن به مناظره نشسته ، وقتی به پیش نهاد کسی تو در عصر یک روز بهاری می گویی: عاشقانه دوستم داری؟! و سهم تو: لبخند ناگزیر من! خدا معیار تمام قضاوت های من است آسمان را هم که بگیرید پرده ی فروغ می ماند. 4/3/1386 + نوشته شده در چهارشنبه بیست و چهارم مرداد 1386 10:21 توسط نيلوفر هاتف رستمي
گاهی دستم به نوشتن نمی رود در ظهر وقتی همه خوابندیا کسلم دلم می خواست شب بود پر از شهوت زنانه ام پر از عشق و انکار هر چه باید باشد هر چه نیست هر چه تو را ممکن می کند تو بالای مرز نشسته ای حریم می کشی بیایم در آغوشت خواب کودکی هایم را آب ببرد روی چشمانم جای لب هایت را سایه کنم روی خواهش تن مردگی ظهر عرق تابستانی را دوش بگیرم غرقم شوی پسر تیر و مرداد و شهریور به شهرم نمی آیی تا دکمه های این پیانو را بی اختیار شورِ تو فالش کنم می بینی هنوز کسلم چیزی تا تو مانده در این لباس صورتی . . دوست عزیزم ،معشوق شب هایی که خواهند آمد شبیه پری نازی؛ همین عروسکی که ابروی سبز داردوچشمانش قرمز است ولباس صورتی پوشیده تا حالا خواب دیده ای کسی تو را بکُشددر تور در رنگ های نقره ای در بعد از ظهر یک بهار . . اینجا خبری از بهار نارنج و شکوفه های گیلاس نیست یک شهر خاکی با آدم های خوب آنقدر که هیچ کدامشان را نمی شناسم . خانه پر از دیوان شاعران دیوانه است تا من هی بنشینم به حلقه ی گیسوی یار برسم دستم سرم پایم تمام هورمون های رشدم به بلوغ رسیده اند از عقده های ادیپی ات سر می کشم روی زانویت بگذار خوابم را رنگ کنم برایت این دیوانگی است خواهش می کنم پسر شب های خیابان های پر ترافیک جاده را از هر جابگیری باز شیار همیشگی می رسدبه انتهای شانه هایم * عاشقانه های صرف بچه های خیابانی شرح و دروغ این سیر و سلوک صوفیه را چرخ می زنم شیخ صفی و شاه قاجار را از برم تا شهادت یکی یکی برادرانم در کربلای یک و دو و سه سی بار نامت را خط زدم سی بار نامه دادم سی بار سیب چیدم نیامدی + نوشته شده در جمعه بیست و یکم اردیبهشت 1386 8:41 توسط نيلوفر هاتف رستمي
زیبایی ام در یک واژه رقم می خوردد روسپیان شهر خواهران من اند وقتی با هر پیک از تو سیراب می شوم به پاشویه ام می آیند غرور ابلهانه ایست سکوت آروغ هایی که شب راجهنمت می کند بوی لاشه و مرگ لاشه و مرگ لاشه و غروب شهر زیر چادر مادرم به خواب می رود و هنوز رد مکیدن های پیاپی مانده است گلویم را زیر تیغت آه کشیده ام با هر پیک از تو شروع می شوم روی بالا آورده هایم جیغ می کشی مرغ همسایه غاز می شود سکوت تو پا برجاست * روی مش کرده های سرش هوار می شوم هو می کشاندم هو هو هو هوش از سرم پریده است چشمانم به دو دو رفته اند . مردی اینجا لب هایم را به بازی گرفته است دامنم زیر لک هایش آه می کشد خواب خواهرانم آشفته است + نوشته شده در یکشنبه بیست و هفتم اسفند 1385 5:25 توسط نيلوفر هاتف رستمي
آشیانه ایست شانه ات تا من امتداد خط چشم را بگیرم فاصله ی تنم تا تو وانتظار پوشالی این حس دوستت دارم شبیه من است. پایت را بریده ام به سادگی خوردن یک پیک تا نیمکت های پارک پایمان دهد مدرنیته کهنه شده و دیوارهای شهر خاطره ی هر چه باداباد ادامه اش بده خطی که آغوشم رابست بگذار موهایت بوزد صدای ناخن هایم / پوستت زخم دندان هایم رد بوسه است ماهی تمام دیوانه می شوم دیده بودم خواب جریان سیال لب های توست گرفت حوصله ام از شلاق های نگاهت کافی است ببارد ابرو بپیچد بادی باورم کنی خاک مرا گرفته است دیوارها یادگاری پدران اند و پدر برایم خط و نشان می کشد بمیر فاصله ی تنم تا تو بهای بوسه ایست که خاک گیرمان کرد کوتاه بیا شب تمام شده است + نوشته شده در یکشنبه بیست و ششم شهریور 1385 9:27 توسط نيلوفر هاتف رستمي
شعر تا آزادی سراغ هر چه که می خواهد : از خدا بگير تا ابتدای خلقت افسانه ، آه .. احتما لا حقيقتی فرای مرز زندگی نيز ... وجودش گاهی لازم است . * به دلبستگی تو می گويم ! به چشم هايم به آبی شعرهای آزاد . و در اين حسی است که من آن را .. هنوز نديده ام ؟! * خوب شروع می شود : يکی بود يکی نبود ، مادرم آش نذری می پزد به اميد .. خدا حفظش کند سر تمام امن يجيب ها پدرم آه پدر ! بيچاره پدر بيچاره تمام شعرهای آزادی ... که سر از گورستان در می آورد آه پدر : من هنوز بوی تمام شب های هرزه ی تو را می دهم مادر هنوز توی کافه است * مادر بيا شب بوی تورا می دهد. + نوشته شده در یکشنبه پنجم شهریور 1385 10:0 توسط نيلوفر هاتف رستمي
هيچ لزومی ندارد که باشي؛ هيچ کس به انتظار باد ،بادبادکی نمی سازد . قرار نيست سکوت بشکند ، خدا توی قصر خودش خواب می بيند و فرشتگان به عرش نزديک می شوند ؛ انسان راز زيستنی رمز گونه است ! امانتی است آنچه نمی دانيم . باور می کنم توالی زندگی ام را ... زندگی جاری بود ؛ خدا بود ؛ تو هم بودی و اين شمارش روز مره مرا فريفت * حالا باور تو يا من ! زندگی ادامه دارد چه بخواهی ،چه نخواهی + نوشته شده در پنجشنبه دوازدهم مرداد 1385 11:49 توسط نيلوفر هاتف رستمي
شکاف زخمی از بن خیال هر چه تویی تا مرگ/دیوار به دیوارمان شود دیوانگی می رقصد بین کلمات آب می شود در گستره ای آبی سپیده می زندتا مرز جنون خواهش دست هایم ریگی که لانه کرده است خواهش دستهایم شکاف می خورد بین کلمات تا برقصد حیال هر چه تویی + نوشته شده در دوشنبه چهارم اردیبهشت 1385 1:40 توسط نيلوفر هاتف رستمي
سفید یا سیاه هر چه هست اتفاق نیست . سکوت معنی مرگ است و زندگی هر چند پویا از سر اجبار" به تو عاشقم هر چند تو والاتر از خیال: خیال خال تو با خود به خاک.. به خاک هم راهم نمی دهند . سکوت می کنم این روز مرگی را... + نوشته شده در دوشنبه پانزدهم اسفند 1384 4:39 توسط نيلوفر هاتف رستمي
من آخرین ضربه ام را به تن کسی می زنم که بیش از همه ستوده بودم . * بانوی ماه یا خورشید من ضربه ام را کاری تا سر انگشتانم خون بچکد . حرام زاده ی فقر و فلاکت و فساد مایه ی جاندارم و جان دارو که هر روسپی از آن به امانتم می گیرد . شب پر از هرزگی انگشتانی است که بامداد را طلیه ی صدایش می کند گم از شاه راه های همین امروز فردا گذشت و عامه ترین تعبیر کهنه نباید شد خونی که ازایش خون است از بارگاه مصلوب ترین خواب، انعکاس رویش هرزه علفهای خشک در زهدان زنی که آخرین ضربه ام را آبستن می شود تا بامدادی دیگر + نوشته شده در دوشنبه یکم اسفند 1384 2:12 توسط نيلوفر هاتف رستمي
کاش کمی آزاد بودی کاش به جای اینکه از لای دفترم بیایی ، خوابم را می دیدی . من دختر شاه پریان: تورا .. من پریزاد شبگرد : تورا.. * اگر حرفی برای گفتن بود ! بزرگ تر ها می گفتند : خدا بزرگ ترها را یکی آفرید . * آخ از واژه های اتفاقی سر راهت سبز .. جلوی پایت ... مرگ اتفاقی نیست من دختر کولی من دختر باد من هرزه گرد شب من را . + نوشته شده در دوشنبه پنجم دی 1384 8:10 توسط نيلوفر هاتف رستمي
شعری که قرار است نوشته شود هرگز خبری نیست از جنبش کلمات بگذار بی صدا باشند وقتی قرار است خوابم ببرد وقتی همه چیز بی حوصله تکرار می شود از دست خدا هم کاری بر نمی آید + نوشته شده در پنجشنبه بیست و چهارم آذر 1384 6:28 توسط نيلوفر هاتف رستمي
لباس شب می پوشم بی اینکه در تاریکی اش شک کنم بی اینکه جانمازم را خدا ببینم برای سطرهای خالی اش مهر به لب عاشقش شوم خدا بزرگ بود دید - راز کوچکی است آدمی- واو تمام تاریکی اش را آرام بخشید به وسوسه ای کور
+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و چهارم آذر 1384 6:24 توسط نيلوفر هاتف رستمي
چشمان تو به حراج آسمان نزدیک ترند واین رمز گونه زیستن را از آن به امانت گرفتی که بادهای هرزه عبای عریانی خود را می لرزند + نوشته شده در پنجشنبه بیست و چهارم آذر 1384 6:11 توسط نيلوفر هاتف رستمي
وما خود را می فریبیم از فریبی بزرگ که : آدم هستیم ناگهان سیاهی سرخ می شود در برابر چشمانت که سفید می زد تلخ خنده های هر شبم همان نذر دو چشمت ؛ مغرور بایست میان هر چه چشم چشم بچران که این چند روزه را به چالش کشیده باشی الله...فی سبیل ا...الله معک آ دم هستیم + نوشته شده در سه شنبه پانزدهم آذر 1384 7:14 توسط نيلوفر هاتف رستمي
روز گرم یا سرد - اصلا صبح - تا دیروز دیروز همین فردا ؛ باران قهر می کند تا لب های فرات انگشت اشاره اش با لاست بالای دروغ های راست . حالا از راست به چب می نویسد - یسار و یمین - -یمین همان یمن است خوش یمن از چب یا راست ... راست چب ...چب...راست ... راست ... چب ...را... + نوشته شده در یکشنبه سیزدهم آذر 1384 8:47 توسط نيلوفر هاتف رستمي
البته ثانیه ها معطل اند از سوراخهایی که هر چند وقت یکبار؛ آتش ازدحام شور بودن را سراسیمه گرگ می شود . ثانیه ها سر شارند به طلوعی ، نخست از شاه راه دو چشمت لبریز: صدای طلایه دار همین غوغاست آ نچه ، شکوه رستن را به دندان می کشد وشب سیمای آ تش به آب. سراسیمه از ازدحام به ثانیه هایی که هر چند وقت یکبار ؛ معطل اند. + نوشته شده در جمعه یازدهم آذر 1384 5:1 توسط نيلوفر هاتف رستمي
من حالا هي از بالا مينويسم مرگ تا هر آنچه بين ماست همان جا تمام شود زير تخت كاه گلي گلي سخت تو را مي فشارد ابر بي باران باش اينجا همه چيز و هيچ چيز همه يك رنگيم نه مثل باران بودن نه مثل زلالي آن رودشب باشم شبيه شبح يا شبيه شما + نوشته شده در شنبه پنجم آذر 1384 14:49 توسط نيلوفر هاتف رستمي
وبي تو به نقطه اي خيره مي شوم كه نيست از تمام توا ترات زندگي ام كه سر برگردانم موهوم ميان سايه اسيري آشفتگي هر سطر از مو هايم را خط بزن بزن به خاطري كه هر لحظه از كنارم عبور مي كند دست مي كشم مي كشانم روي تمام اول شخص هاي اين تصوير كه ذهنم را مشغول كه فكرم را مشغول كه زندگي ام را اشغال كرده است تا... هنوز از كنارم مي گذري دوباره بچه شدم باور مي كنم حرفهايي را كه نمي گويي دوباره از بچگی ها يم شرو ع شد شدم همان... ديوانه ي هميشگي كه كلاهش را كج كه نگاهش را كج بر دلم مي زد شدم همان هان بگو چرا دوستم داشتي لاي اين دست نوشته ها چه مي كني فرق ملكوت را ... كج كرده بودي كامل آمده بودم از صبح به شكسته هاي اين آب چه مي كني لاي اين نوشته ها دست هايم را به خدا بسپار باد باتو پيوند ديرينه اش بازي با سطرهاست + نوشته شده در جمعه بیستم آبان 1384 1:15 توسط نيلوفر هاتف رستمي
|
| ||||||