تبليغاتX
عبور

عبور

به عدنان همسرم، تا پیش از این وقتی که چشمانم بسته بود

 

قسمت اول او

همه چیز از "الآن " شروع می شود .اصلا مهم نیست چند قدم برداشته شود همه چیز در " همین " قدم است . لحن اشیا در ذهنیت اشیاست .بیا لحظاتمان را زیبا کنیم .

قسمت دوم من

این ها همه جملات تو هستند  کوچکتر که بودم باورش داشتم و حالا زندگی ام از همین یک دقیقه ها تشکیل شده ذهنیت اشیاء برایم مهم نیست. تو رفته ای و زیبایی لحظاتم از دست رفته .

قسمت سوم دکتر

خوب انسان همیشه در هنگام افتادن اتفاق بسیار متفاوت تر است تا پس از آن من اگر در چنین موقعیتی بودم قوی تر برخورد می کردم .

قسمت اول

خوب نگاه کن به آن نقطه ی روبه رو ،نور زیادی را انعکاس می دهد ،تو فکر می کنی  خورشید به تنهایی می تواند این همه روشن بماند .ذ رات وجودی خورشید فی نفسه روشن اند بیا از خورشید یاد بگیریم

قسمت دوم

این ها همه جملات تو هستند ،خورشید اگر به تنهایی روشن بود و بر ذراتش تکیه نداشت شاید شبی هم به وجود نمی آمد شاید همیشه روشن بود خورشید موجود ضعیفی بود من غروب تو را دیدم.

قسمت سوم

یک روان شناس بزرگ می گوید البته اگر خودستایی نباشد استاد من در دوره ی دانشجویی ،مهم نیست انسان چقدر در منجلاب است مهم این است که در آن منجلاب نماند

قسمت اول

دست روی موهایت که می کشم می خواهم از اصطکاک تارهایش آتش بگیرم .ببین چقدر موهای تو هوای مرا گرم می کند بیا این گرما را قسمت کنیم.

قسمت دوم

من آه می کشم شاید این آه سرمایش به تو بفهماند که گرمایی که موهای من ایجاد می کند برای یک لحظه است و آن لحظه بین تمام لحظاتم رنگی ندارد .

قسمت سوم

انسان موفق کسی است که از گذشته اش پلی به آینده بزند بتواند تجربه نکند بلکه نظاره گر خوبی باشد

قسمت اول

دست بزن ،فقط به خاطر تو می تپد ،تمام تنم خیس است ، روحم را آزرده می کند هر چیزی که جسم تو را می گیرد.بیا جسم هایمان را از آن هم بدانیم.

قسمت آخر

همه چیز در یک ثانیه اتفاق می افتاد،در تمام مدت عمر چشمانم بسته بود به خودم آمدم دیدم سردم است چای می خواستم  و سیگار هیچ کدامشان نبود .می خواستم روی موهایش دست بکشم می خواستم از رفت و آمد دقیقه ها و ساعت ها گرم شوم .می خواستم همه ی زیبایی یک لحظه را آه بکشم .دست گذاشتم رویش کشتمش.

قسمت سوم

هر وقت صدایی می شنوی خوشحال می شوی ، فکر می کنی تنها نیستی ؛ می توانی فکر کنی چه زمانی بیشتر به این صدا احتیاج داری؟

قسمت دوم موقوف است به قسمت سوم

این تقصیر من نیست که صدایی می آید من فکر می کنم به ذهنیت اشیاء را پیدا کرده ام فکر کن به لحن دیوار وقتی که خواب است .البته من به شما حق می دهم که مرا درک نکنید چون شما بیگانه اید

قسمت سوم

من شما را درک  می کنم ،شما هم بیایید مرا درک کنید

قسمت اول

وقتی آن دو چشم جادویی را می بندی ،دنیا به خواب می رو د ا لبته تو نمی توانی مرا درک کنی چون فقط این من هستم که می توانم زیبایی دنیا را در چشم های تو ببینم حالا می خواهم دنیا را از من بگیری دنیاهای دیگری هم هست

پاراگراف"بیوگرافی"

چشمانش را می بندد ،به لب هایش که می رسد از خواب می پرد.

-          یادم نیست ولی همه چیز گرم بود تنها بودم .فکر می کردم دچار سرگردانی غریبی هستم .

چشمانش را می بندد سیگارش را روشن می کند.

 

قسمت آخر

 

هر چه دست می زدم  نزدیک تر می آمد .کتاب را برداشتم پرت کردم که نیاید ولی او می آمد آنقدر که صدایش وزوز بود سیگارم را پیدا کردم آتش زدم دودش که بالا می رفت فکر می کردم تمام شب داشت با من حرف می زد از همین و ثانیه و...  لب هایش خوب یادم مانده

بیوگرافی

خاکسترش را ریخت روی سرامیک ،نوعی پارافرنی حدس من این است .

 

قسمت سوم

 

حالا که می روی به دستورات من خوب عمل کن سعی کن این با رپنجره ها را خوب ببندی اما در را باز نگه دار شاید همآغوشی بهتر از مگس پیدا کردی.

 

+ نوشته شده در سه شنبه بیست و هفتم اسفند 1387 7:6 توسط نيلوفر هاتف رستمي


 تقدیم به تو  نیلوفر هاتف رستمی

  مقنعه ام را كشيدم جلو ،موهايم نصف صورتم را پوشانده بود .
هنوزجاي لب هايش را روي نصفه ي ديگر صورتم حس مي كردم .دستم سرد شده بود و سعي مي كردم ضربانش را مخفي كنم .بوي كرم مرطوب كننده ي صورتش روي مقنه ام جا ماند .از همين جا ترا‍زدي رقم مي خورد كه به گفته ي علي احمد ابراهيمي مي تواند كمدي هم باشد.
زن خودش را مي گذارد جاي قهرمان فيلم ساعت ها و ساعت ها مي نشيند و فكر مي كند به تخت خوابي كه توي اتاق برادرش ديده و سعي ميكند كنده كاري رويش را فراموش نكند .دوباره مي رود به عالم موهومات و مي بيند:
دستش را آرام بلند كرد ،كشيد روي تمام صورتش از شمال به جنوب و جنب لب پايين روي چانه اش به نوارشي نرم تبديل شد .
ورق هاي شعرم را برداشت . دختر تيره تر مي خواند اين مرد راست ترين مرد شاهنامه ايست كه ديده ام و مرد خودش را سرزنش مي كرد .
دختر روشن تر تكرار مي كرد و مرد به باور بيشتر ي مي رسيد .ورق هاي شعرم را گذاشت روي ميزگفتم روزگار غريبي است .دختر تيره تر گفت و وانمود مي كند كه گريه نكرده است و وانمود مي كند كه هيچ وقت گريه نكرده است مرد چشمانش را برگرداند .

تا حالا اين پارك را با كسي تجربه نكرده ام و مرد فكر مي كرد چقدر خوش بخت است دختر تيره تر خواند :رد مي شويد و شانه ي تان مي خورد به من گويي لطافت دو جهان مي خورد به من و دختر روشن تر شانه هايش را جمع تر كرد .مرد به باور بيشتري  رسيده بود.
مقنعه ام را زدم بالا گفتم ببين موهايم را مي خواهم كوتاهش كنم دستش از پايين موهايم را مخفي كرد دختر تيره تر هنوز فكر مي كرد كه وانمود كرده است كه گريه نكرده است .
زن خودش را مي گذارد جاي قهرمان فيلم ساعت ها و ساعت ها نمي تواند سيگار بكشد چون به بوي دود آلرزي دارد و هر وقت مي خواهد به حالتي ديگر فكر كند ترجيح مي دهد الكل را امتحان كند . از عالم موهومات  چند تار مو كنده كه با فندك آتش مي زند و بعد با دو انگشت شصت و سبابه دماغش را مي گيرد و فكر مي كند كه چطور دختر تيره تر جهان را از بين دو انگشتش فو ت كرده است .
هر كس را دوست داشته باشم يك لباسش را به انتخاب خودم ار تنش در مي آورم مرد فكر كرده بود چند لباس ديگر در خانه انتظارش را مي كشند .
نمي دانم چرا حس كردم وقتي لباسش را آماده كرده تا به من بدهد حتما صورش را تراشيده .
وقتي تنم مي كردم هيچ بويي نمي داد حتي بوي تنش را .
چند ساعتي توي بازار قدم زده بوديم و آخر سر رنگ كرم و قرمزي نگاهمان را نتوانست جلب كند چون آنكه تن مانكن بود كرم و بنفش بود كه به پيش نهاد مرد زيبا تر به نظر مي رسيد اگر قرمزش را مي خريديم  و احتمالا امروز تن دختر تيره تر باشد ،امروز هوا سرد است از روي مانتو سوز رد مي شود و به كليه ات مي خوردو تو هوس بستني مي كني ،مي روي داخل يك پارك مي نشيني و به برگ هاي نريخته ي كف سنگ فرش نشده ي پارك نگاه مي كني و بعد به نيمكت فيلم ساعت ها ساعت ها حسادت مي كني .
روي چانه ي دختر روشن تر جوش كوچكي زده از پوسته ي لاكي كه گير كرده به آن و خيال بلند شدن ندارد مي توان فهميد رنگ صورتي را به هر رنگ گرمي ترجيح مي دهد .
دستش را مي كند داخل دماغش و خون بيرون مي ريزد هنوز جاي موهاي كنده شده اش درد مي كند و سعي دارد خودش را بگذارد جاي خودش . آن كه به در مي كوبد شباهنگام را يادش نبود فقط مي دانست به كشتن چراغ آمده است . دختر تيره تر ادامه مي داد ساعت چند بار نواخت .
ورق هاي شعرم را گذاشتم داخل كيف كتاب شعري در آوردم و به شيار مورب گونه هاي آيدا فكر كردم و بلند گفتم :خوش به حالش و مرد باورش شده بود .
هنوز دختر روشن تر به دانشگاه نرفته است و دختر تيره تر شام نمي خورد .هيچ پرايدي جلوي دانشگاه پارك نيست ،فيلم ساعت ها ساعت ها قبل تمام شده است و موهايم به طرف بالا هيچ فضايي از صورتم را اشغال نكرده است .
دختر روشن تر انتظار هيچ كس رانمي كشد و مي خواند تنها يك لحظه از تنهايي ام كافي بود تا تو  به شهرم بيايي و تو هنوز از اتوبوس پياده نشده اي  .

 

۱. اشعار آمده در این متن شعرهای شاعر بزرگ عصر ما و دوست لحظه های بارانی ام رحیمه مهبودی است .

دختر تیره تر ژاندارک ُ اسکارلت...

+ نوشته شده در جمعه سی ام آذر 1386 8:38 توسط نيلوفر هاتف رستمي


....

می خواستم پاکش کنم اما نمی دانم چرا هر چه بیشتر می گذشت انس من هم با او بیشتر می شد کم کم داشتم به حظور همیشگی اش عادت می کردم اینکه یک نقطه باشد و من به کوچکی اش دل ببندم و بعد آنقدر بزرگ بشود که یک تکه از زیبایی را در برابر چشمانم مجسم کند.پلک هایم را می بستم اما سردی اش را روی لب هایم احساس می کردم شاید می خواست مرا ببوسد و این لجاجت همیشگی ام از مخفی کردنش مرا وا می داشت تا هرچه بیشتر انکارش کنم اما دنبالم بود مثل سایه ،مثل تمام لحظاتی که می توانستم از کشف اولذت ببرم .از روز اولی که از لای کتاب های قدیمی سردر آوردتا جلوی سینما ،آره همان سوپر استار معروف با بنر های تبلیغاتی بستنی ،پفک ،آدامس ،یا هر چه من می توانستم بخورم .روی تی شرت پسرهای محله همه یک دست .زیبا شده بود .دوباره که پلک هایم را ببندم انعکاس سوزشش توی گوشم است و سرمایش روی لبم .کف پایم لمس می شد و دستهایم سر ،فکر می کنم کمی مریض احوال بودم از نوع مریضی های جسمی چون الآن در سلامت کامل روانی ام وگرنه نمی توانستم همه چیز رابه این وضوح به خاطر بیاورم ثل تصویر تلوزیون جلوی چشمانم که اگر مشکی نبود حتما مسائل را زیبا تر می دید .مثل یک تابلوی نقاشی شاید ریزه کاری هایی را یادشان رفته باشد .البته از این مورد اشکالات همه جا پیدا می شود حتی در مورد دستمال کاغذی های توی توالت که چند وقتی می شود تغییر شکل داده اند وآدم رویش نمی شودتوی دستش بگیرد و محتویات دماغش را خالی کند .بعد احساس سرما خواهم کرد .اگر بتوانم دمای بدنم را بالا نگه دارم حتما این تصویر های روی پرده ی سینما فراموشم می شود اما دماسنج چیز دیگری می گوید .شاید ابلاغیه آمده افراد بالای 18 سال یخ کنند شاید اگر در انجماد بمانم دیگر احتیاجی به پالتو پوست نداشته باشم شاید فکرم راحت تر کار کند مسائل بیشتری را به یاد بیاورم از توی همان کتاب قدیمی سر در آورد که قطرش به 5 سانتی متر می رسید با چند لبخند زیبا که رژ لب هم زده بود البته سرخ بود ولی معمولی نبود این را می شد از از نگاه سرد روزنامه فروش آن طرف خیابان خواند که مرتب به عکس توی روزنامه ی صبح نگاه می کردساعت 3بعد از ظهر بود و فکر می کنم روزنامه های عصر هنوز توی راه بودند ومرد بیچاره از سر بیکاری یا شاید هم به خاطر کنجکاوی آنقدر به روزنامه خیره شده بود .یک تلفن سکه ای هم داشت چون دختر بچه های زیادی به آنجا آمد و شد داشتند با سکه های زرد رنگی که داخل دستشان می گرفتند و موهای چتری که از زیر مقنعه بیرون ریخته بودند کاملا می شد حدس زد که دبیرستانی باشند پس آنها خیلی بچه تر از آن بودند که پی به خیلی شباهت ها ببرند .آنها تفاوت ها را هم نمی توانستند بفهمند .نمی دانم چرا احساس ترحم داشتم آن هم نسبت به کسانی که اگر مرا خوب می شناختند حتما در زمره ی دشمنانم قرار می گرفتند .البته من فقط برای دختر بچه ها نقش یک دشمن را داشتم چون پیرزن ها خیلی دوستم دارند این را از لبخند های مکررشان می فهمم شاید برادر آن دختر ها هم مرا دوست داشته باشند این را هم از نگاه همان روزنامه فروش خواندم یک روز صبح ساعت شش یا شش و ده دقیقه دیدم توی باجه اش داشت خواهرش را می بوسید و مرتبا چشمانش را به اطراف می گرداند .من در بالاترین منطقه بودم و شاید درزهای دیوار آهنی باجه مرا بیشتر به وحشت می انداخت که الآن حتما دختر بچه ها هجوم می آورند به طرفم .من لال بودم و حتی جرات خوابیدن را هم نداشتم فقط لال بودم ایستاده تا آخر شب و دوباره از آخر شب تا صبح کار همیشگی ام بود .چند روزی می شود در این پست باقی ام و هیچ کس هم قول چند روز بیشتر را نداده از هیچ چیز دیگر هم خبری نیست شاید باید باشد چون بالاخره باید پاکش کنم آن هم با دستمال توالت هایی که رویش فین کرده ام .اگر پاکش کنم همه چیز تمام می شود یادم می رود مادرم را هم همان جا ... نه سانسور نمی کنم بعضی حرف ها به مصلحت ما برخواهند خورد پس من فقط لال می شوم .چون اینجا بیماران اسکیزو فرنی زیادی هستند که امید به بهبودیشان نیست آنها مرتبا حرفهای تکراری می زنند اما من فقط باید بتوانم او را پاک کنم از صحنه های مختلف زندگی ام از روز اول از کتاب قدیمی اسمش را کسی نمی خواهد بداند لبه ی یکی از ورق هاگیر کرد به لبم بعد که شروع به خواندنش کردم صحنه سرخ شد .خیلی زیبا بود .نمی دانم چطور جان سالم به در بردم آخر می گویند بعضی نوشته ها حکم جلاد را دارند اگر ذهن آدمی کشته شود جسم فانی نیز لاجرم به هیچ دردی نمی خورد پس من جسم نیستم .چون آن جلاد را دیدم خودش داشت لباس هایم را در می آورد نمی دانم چرا به لباسهای زیرم که رسید کمی مکث کرد .از اسمش پیدا بود او فقط جلاد است کاری به ذهنم نداشت آن را گذاشته بود توی صندوق و قفلش کرده بود .من فقط از پشت لنزهای رنگی که دکترتجویز کرده بود او را می دیدم.

 

 

+ نوشته شده در سه شنبه بیست و دوم آبان 1386 3:2 توسط نيلوفر هاتف رستمي


به خاطر شب ِاختتامیه و سه اسفند

به کرم رضا تاج مهر که یک خط نوشته اش کافی بود تا من یک نول بنویسم

......

 

 

 

نوشته بود از ملاقات شما خوشحالم .روی در هم نوشته بودند لطفا قبل از خروج دستگیره ی فلاش تانک را بکشید .هنوز آنقدر عاشق نشده بود که شل و سفت می کرد و قرارها را حتی زیر باران نمی رفت . موهای در هم و برهمی که روی شانه اش نشسته بود و با حرکت باد اشاره می کرد آن طرف خیابان زنی با شاخه گلی مرده ایستاده تا پسرکی برایش دست تکان دهد نگاهی به آینه انداخت هنوز رد سیلی چند شب مستی اش مانده بود خواست پایش را بردارد بگذارد روی کلاج چراغ قرمز شد.

 

#

 

راستش گیج شده ام همیشه توبره ی ما خالی از همه چیز مانده ؛ قربان خدا بروم همه ی کارهایش از روی حکمت است همین پسر نانوا هیچ کس فکر نمی کرد دکتر باشد بعد از تمام کثافت کاری های پدرش آن هم دکتر روان پزشک .بعد از سقط بچه ی اولش کلی نذر و نیاز کرد خدا این پسر را داد زنش سر زا رفت اول همه می گفتند سر خور است حالا همه آقای دکتر صدایش می کنند .

می خواستم برای دخترم بروم با پدرش صحبت کنم  دیدم کسر شان است احالی بفهمند چه ها که نمی گویند آمدم سر خانه ی اول کاسه ی چکنم دستم گرفتم حتی فکر نمی کردم دخترم عاشق یک مرد باشد گفتم لابد جایی سرش گرم شده فکر لفت و لیس مردها را نکرده بودم از قدیم گفته اند از هر دست بدهی از همان دست می گیری یا به قولی دنیا دار مکافات است انقدر پشت سر در و همسایه حرف زدیم که شدیم نقل مجلس خاله خان باجی ها .پرسیده بودند چه نسبتی دارید دخترک جواب داده بود شوهرم ِ که مرد گفته بود: مزاحمم می شود .خوابانده بود زیر گوشش کثافت حرام زاده کارت به اینجا کشیده تف به شیر مادرت .

 

#

 

دستش را لای موهایش برد با آخر انگشت اشاره اش کمان ابرویش را صاف کرد تا چشمان گود رفته اش بیشتر نمایان شود می خواست گریه کند جایی شنیده بود برای کسی اشک بریز که نمی خواهی از دستش بدهی شاخه گل را انداخته بود روی سنگ فرش آجری پیاده رو .نور چراغ راهنمایی و رانندگی از توی عینکش منعکس می شد هنوز سبز نشده و تا رسیدنش تمام افکار باید جمع شود .قرار نبود کسی بفهمد نقل شده بود .این بار بجای لبخند ژکند اشک تمساح یا بجایش حداقل یک چهره ی گرفته پشیمان تر از اینکه حتی به فکرش برسد التماس با مایه ای از غرور خیابانی تا دور دنیا چرخ بزند یک دفعه هوار شود روی هست و نیست و به پا امکان دهد یک قدم روی پای دیگرش جابجا شود نگاهی به ساعت بیاندازد و بگوید مدیر دبیرستان را دوست دارم چون وقتی پسر همسایه دم دبیرستان پیدایش شد سیلی اش را مضایقه نکرد .

- همیشه لازم نیست یک جاده ی صاف  جلوی راحت بگذارند اگرآدم باشی خودت راهت را پیدا می کنی .

پدر ش را خواسته بود اما نمی دانست چه باید بگوید در اخر به یک جمله ی آقای ... معضرت می خواهم ولی ... فکر می کنم سخت باشد اما ... روزگار عوض شده همیشه همه چیز بر وفق مراد نیست ... پدر خسته شده بود و مدیر گفت دخترتان را جمع کنید .

 

 

#

 

حالا این نانوا می آید دست به سینه جلوی در می ایستد که دیه اش هر چقدر می شود می دهیم .بعضی از همسایه ها می گویند پسرک آن طرف  آب غلط هایی کرده بچه سقط کرده خواسته از پدر کم نیاورد .مرد شده بود زندگی آن طرف آب مشقت دارد.

 

 

#

 

نوشته بود nice to meet you گفتم عجب آدم روشن فکری است بریم سی دی می آورد آن هم یانی به طرف در رفتم بازش کردم گفتم مثل فیلم های دهه ی 70آش نذری آورده بو کردم بوی ادکلن می داد معلوم می شد چند دقیقه قبل سیگار کشیده داشتم چیپس می خوردم دعوتش کردم بیاید تو دهانم بوی چیپش می داد ته گلویم را یک آروغ خفیف گرفته بود

قیافه اش مردانه بود پوست سبزه ی تیره با موهای فر مشکی که روی شانه اش لخت تر می شد .می گفت می خواهد برگردد اما این بار مرا هم می برد با شعور و فهمیده خودم را جا زدم می خواستم فکر کند  روشن فکرم .رفتم روی تخت دراز کشیدم به سبک فیلم های دهه ی 90 هالیوود یک زانویم را خم کردم گلویم از بارش آزاد شد موهایم را ریختم روی صورتم نمی خواستم ببینم داشت در را می بست و من فکر می کردم از درز می پاییدنمان خوابم نمی برد سر صبح با صدای سلندیون وجیغ های حرفه ای اش از خواب پریده بودم ژست های همیشگی مادر آدم را به قعر خوشبختی می برد تا صبح سراغ قهوه جوش را بگیرد و احساس کنم روی تختش جای یک مرد کم است .حالا نزدیک تر بود از بچه های سقط شده اش می گفت نمی فهمیدم .خواستم دستش را بگیرم لبخند زد رد مسواک هنوز روی لبش مانده بود .سفیدک زده بود و دهانش بوی توت فرنگی می داد  بلند شد از بوی نان تازه ی سر صبح می گفت حالت تهوع گرفتم بعد از چیپس نمی توانستم به نان فکر کنم اول فکر کردم سیگار کشیده خواستم به دهانش نزدیک تر شوم قرار نبود مادر بیاید دستم را دور گردنش حلقه کردم سرم را روی شانه اش گذاشتم آرام گفت آخرین علاقه ام مرد خشکم زد پس من چی لابد یک دختر برژوآی فرنگی یا یک سرخپوست  ِ دو رگه از همان هایی که قد بلند دارند  و موهایشان های لایت است و صورتشان هم رنگ موهایشان لابد در دریا غرق شده یا توی حمام رگش را زده می دانسته مزاجش با دختر فرنگی جور نیست گفت نجابت گفتم چه گفت مرده است خواستم کمی آه بکشم دیدم تصنعی است خودم را جمع تر کردم هی به یک نقطه خیره شدم کمی گریه کنم ،گونه هایت گل انداخته حرف آخرش نبود اما تنها چیزی که از اواخرش یادم مانده همین ها بود

 

#

 

دست گیره را کشید تکه تکه شده های سقط شده اش را سیفون کشید نانوا دم در ایستاد ادعا می کرد  دیه اش را می دهم .گفتم دیه ی بچه یا دخترم گفت خانم دخترتان را جمع کنید  گفتم دخترم هر چه هست زدم زیر گریه همسایه ها می گفتند کافه بار است هر با ر صدای یک زن فلان فلان شده بیرون می آید خواب و خوراکمان راگرفته سرم داد کشید زنیکه ی تا آمدم به خودم بجنبم دخترم بغلش کرده بود داشت بالا می آورد خون قاطی اش بود گفت دخترتان را... گفتم لامصب مریضی گرفته .

 

#

 

شاخه گل با پای عابران به این سو و آن سو می رفت پایم را گذاشتم روی گاز امیدوارم علاقه ام را زنده کند .اگر چه هنوز کمی مانده تا با این واقعیت کنار بیایم که زمان همه چیز را به نفع من تغییر خواهد داد اما همسایه ها می گفتند دار مکافات است شاید اگر صدقه بدهم کفاره شود شاید هم همه چیز به همین جا ختم نشود و نقطه چین بگذاریم.

.

.

.

#

 

آخرش هرچه هست باشد نویسنده خوابش گرفته

 

 

+ نوشته شده در سه شنبه ششم شهریور 1386 10:22 توسط نيلوفر هاتف رستمي


 

-او آلکساندرو می توانی حدس بزنی که این قطار ِ ساعت 4 است یا نیم ساعت دیگر

-راستش هلن عزیز فرقی نمی کند مهم این است که تو زودتر برسی سن پترز بورگ تا ورثای دوک تیره بخت مدام در ذهنشان تو را سرزنش نکنند.

-از وقتی این جمهوری کمونیستی در چین پایه گذاری شد ورثا هم چشم از پکن دوختند و ومدام ایراد می گرفتند باید به سرش بیاید هرچه را سر استالین آوردند

 

-قطار آمد ببین احتمالا تا نیم ساعت دیگر حرکت داریم.

-مگر تو را هم خواسته اند

 -دعوت شده ام خانمی مهاجر از من خواستند تا به کارهای کفن و دفن بپردازم

-این خانم خارجی احتمالا همان قهرمان رمان معروف برباد رفته نیست؟

-چرا از دماغ کمی شبیه اند

(خنده ی حضار)

 

-راستش هلن عزیز این شاید آخرین شبی است که برای کسی جز خودم سفر می کنم

-این خانم عامل اصلی این اجبار شده؟

-تا حدودی؛ فکر کنم که زیبایی این زن در هیچ نولی توصیف نشده حتی از تمام معشوقه های بورخس هوس انگیز ترو از اشعار حافظ دلرباتر حیف این آخرین سفر است

-من هیچ وقت نمی توانم قرار ملاقاتت رابا دوک فراموش کنم تو آن وقت ها 16 سالت بود که این زن مهاجر دامنش را بالا زد و گفت الکساندرو ساقم زخم شده و تو دوک را رها کردی و گفتی اوه میس اسکارلت و اوگفت سارا هستم

-آن روز من 18 ساله بودم

-نه حتما کمتر بود چون من هنوز داشتم گل های یاس باغ را به موهایم نقش بند می کردم

-کمی صبر کن تا یک سودا بخرم

-لازم نیست هوا آنقدر ها گرم نیست بیشتر به یک لیموترش احتیاج دارم

-می توانم حدس بزنم که یاد مهمانی آخر سال عید پاک افتادی هنوز 16 سالت تمام نشده بود که شراب خانگی آوردند و تو نمی دانستی نباید بچه ها وارد سالن رقص شوند

-نه الکساندرو من بزرگ تر بودم 18 سالم بود چون می دانستم باید لیمو بخورم و چشمانم را نمالم تا همه بدانند که مادرم سال های زیادی را برایم زحمت کشیده آن موقع خوب می رقصیدم ،با دوک دور اول را دست گرفتیم .

-پای سارا زخم شده بود و این یعنی اینکه ... ببین قطار را دارد مسافر می زند

-اصطلاحی که استفاده کردی را اصولا ایرنی ها هنگام سوار شدن به یک اتوبوس بکار می برند

-هلن عزیز کمی بجنب ما وقت نداریم

-یادم می آید که قبلا گفته بودی فرقی نمی کند

-بگذار تا یک جک تعریف کنم

-نه الآن وقت مناسبی نمی تواندباشد سر تونی الکساندرو

-حتما خانم هلن

 

*

 -فکر می کنم جای بلاشر لک افتاده

- نه مال آخرین اصلاحی بود که کردم

-چقدر گفتم یک کم بیشتر پول خرج کن

- امروز همه به توخیره شدن،هنوز اتلو تو یادشون

- و نقش بی نظیر هلن

- نه این طورها نیست، شاید خانم مهاجر است که پایش را بالا زده تا تونی عزیز من رومال خودش کنه

- هیچ کی حتی دختر های این شهر بزرگ هم نمی تونن،هی کجایند تمام سیمین تنان این قوم من هلن را نمی فروشم،زربیافشانید ما یارمان را در گرو سر به نظاره نشسته ایم

- اوه ژولیت ؟

- نه گلم این طرح جدید یک نمایشنامست که سارای من ستاره  می شه ومجلس رو ...

- من از هلن خوشم نمی یاد سارا ام من

- ولی فقط مال منی

- دوک تیره بخت چقدر به خانم مهاجر اعتماد کرده بود

- بد بیراه رفته بود دنیا برایش شده بود همین واگن که فقط صحراهای وین را می توانست ببیند

- نه اشتباه می کنی وین صحرایی نیست

- می تونی تو  برج باشی و فکر کنی که کنار دریایی؟

-آره با پست مدرن همه چیز ممکنه

- پس وین هم می تونه صحرایی باشه تازه من نوشتمُ تو اجرا می کنی

- البته الکساندرو شب های زیادی را تو به خواهرم تعلیم پیانو داده ای خوب می دانی وقتی از کوک خارج شود صدایش همه را باخبر می کند جایی از کار می لنگد

- سارای من فقط ستاره ها می دونن که چقدر دوستت دارم

- خانم شبیه اسکارلت می گفت تقویم امسال را در تمام سن پترزبورگ به نام شوهرش زده اند

- می دانی وقتی همسر چندم دوک مرد برای رهایی از غم، یک دور کامل آسیا را گشت

- کاش می اومد ایران تا من

- لابد دستت رو می کردی تو جیبش یک دسته تراول در می آوردی

- حواست نیست اون موقع انگشتر بلریان برام می خرید

- فکر کنم این ایستگاه آقای تامسون وکیل بریتانیایی هم به ما ملحق شود

- از ادا اطوارهای این نجیب زاده حالم بد می شود او یک فاشیست واقعی است!... عزیزم آلمان ها فاشیست بودند

- هلن هلن خواهش می کنم ما فقط راوی این جریانیم همه ی ما به خوبی می دانیم خانم سارا هیچ وقت در نکاح این دوک ِ...

- باید تذکر بدهم جناب دوک همیشه انسان شریفی بودحتی وقتی که من سرم را روی زانویش گذاشتم و گریه کردم

- این قسمت باید حذف بشه از اول بگو:باید ذکر کنم دوک هیچ وقت انسان شریفی نبود

- قضیه به همین جا هم ختم نمی شود ،با یک دلستر میانه ات چطور است سر آنتونی

- سارا کار رو جدی بگیر الآن وقت خوبی برای استراحت نیست،2 ساعت دیگه اکران داریم

- شما همیشه اصطلاحات را اشتباه بکار می برید یادم هست وقتی دختر خاله ی بزرگ خانم مهاجر تل گراف می زد همیشه از وکیل دوک گله داشت نمی دانست متن هایش را شما تنظیم می کنید

- حقش بود او زن کریه و بد زبانی بود با یک پا پس می زد با پای دیگر پیش می کشید

- البته با دست پس  می زد با پا پیش می کشید 

- با یک نوشابه موافقی کمی زیر بغلم عرق کرده حتما خوشت نمی آید معشوقه ی یک بو گندو باشی.

 

*

خانم ها آقایان این آخرین اکران زندگی دوک بزرگ وار است که شما می بینید همه چیز را همان طوری چیدیم که شما دوست داشتید شهیر ترین ستاره ی تئاتر کشور سارای عزیز در نقش ِ... راستش اول قرار بود هلن باشد دوست نداشت؛ میس سارا را بازی می کند حتی یک ساعت برای این نقش تمرین نکرده و حتم دارم دیالوگ ها را هم نخوانده اما او بی نظیر است شما می توانید ببینید! هلن را هم حذف کردیم چون فکر می کردیم که وجود این زن که قرار است رقیب بزرگی برای خانم مهاجر باشد الزامی نیست از آن مهم تر سارا آن را دوست نداشت موضوع هلن را برایتان می گویم زنی آمریکایی که با سرتونی الکساندرو زیر یک سقف بزرگ می شوند دایه ی مشترک این دو همسر ِاول دوک است که در 7 سالگی ِ هلن می میرد و برایش یک انگشتر برلیان جا می گذارد که سرتونی  آن را می دزدد و بعدها به میس سارا می دهد و البته هلن کارش را جبران می کند چون درروز خاک سپاری دوک وقتی خانم مهاجر سوار قطار می شود می رود به کوپه اش و اول انگشتر را از دستش در می آورد و بعد هم با یک کلت کمری پیشانی میس سارا را نشانه می رود صدای قطارهای دوره ی استالین آنقدر زیاد بود که هیچ کس صدای خالی شدن خشاب را نشنید بعد هم که پرت می شود از واگن بیرون و این یعنی که هلن تلافی کرد.

-اوه الکساندرو ....

- نه این رو نباید بگی

-الآن یادم اومد زمان استالین که نظام کمونیستی بود دوک چطور می تونست کارخونه داشته باشه؟

- گاف دادی این مال یه قسمت دیگست ،کارخونه با یک روزنامه فروش شروع می شه

- به هر حال دوک هیچ وقت نمی تونست آدم ثرمایه داری باشه

- چرا می تونست چون دوک در سن پترزبورگ زندگی می کرد نه در مسکو

- خوب این دو چه فرقی می کنن

- تو فقط نقشت رو بازی کن هیچ کس به فکرش نمی رسه چه فرقی حتی این دو نظام با هم می کنن ،همه به عشق بین خانم هلن و سرتونی فکر می کنند حتی یادشون نمی مونه این نمایش در اعتراض به سرمایه داری و طبقات زیاد اشراف مآبانه ی ایران حال حاضر کار شده

- ولی تو گفتی این کار رو فقط برای من نوشتی

- حواست نیست کار بعدی برای تو نوشته می شه

-اوه الکساندرو پس میس سارا چی من فکر می کردم عشقی بین شما است

- کاش هلن قبل از اینکه به عشق هوس ناک ِیک زن ومرد فکر کنی به این نکته هم فکر می کردی که این خانم مهاجر از من 20سال بزرگ تر است وقتی خانم سیلور ستون مرا به خانه ی دوک آورد هنوز خبری از هیچ کدام از جنگ های جهانی نبود انقلاب مسکو را به یاد می آوری ؟مادرم یک زن انقلابی بود که با آلمان ها هم مراوداتی داشت .

- فاشیست بود؟

- نه جاسوس بود

- ولی مادر من در خانه ی یک فئودال جان داد وقتی برای اربابش حتی حاضر بود زنی مثل مادرت را در کوره بیاندازد و بعد جلوی ماموران ملی بایستد و بگوید تمام این زمین ها مال من بوده و همه ی برده های بریتانیا را هم من خریداری کرده ام و خانم سارا را نشان بدهدو دوک که حالا انقلابی بود دستش را بگیرد و بگوید شما مهاجرید؟

- آن وقت مادرم شد کسی شبیه ساراچون دوک او را خریده بوداو به خوبی می دانست که میس سارا هیچ وقت یک برده نیست بخاطر همین گفت می خریمش تا به بچه هایمان شیر دهد دایمان شد خانم سیلورستون همسر دوم دوک تیره بخت که چند بار طلاقش داد و دوباره برگشت و گفت اوه سارای عزیز روزی همه چیز به حالت اولش برمی گردد و این موضوع آنقدر آزارش داد که در جنگ سرد ...

 

*

خانمها آقایان همین جاست که هلن از صحنه خارج می شود چون قرار است با یک کلت کمری خانم مهاجر را غافلگیر کند ولی ماجرا تغییر می کند واز جنگ سرد به سلاح سرد تغییر شکل می دهد توی آشپزخانه ی خانمی که به دختر خاله ی خانم مهاجر مشهور است تبدیل می شود به یک لیوان سودا که از روی میز نهار خوری روی لباس خانم سارا می ریزد و به این ترتیب انتقامش را می گیرد تا این خانم متشخص مضحکه ی همه ی مهمان ها شود آن هم وقتی شوهرش را برای بار چندم از دست داده

*

-سر تونی این قسمت از نمایشنامه را باز خوانی کن چطور می شود در زمان استالین الکساندرو 16 ساله باشد و میس سارا هم 20سال از او بزرگ تر باشد و تا پایان جنگ سرد هم عاشق هم باشند

- هلن دوست داشتنی گفتم آن دو هیچ وقت عاشق هم نبودند فقط من را به یاد آخرین کوره ی آدم سوزی می انداخت مادرم یهودی بود

- بخاطر همین با آلمان ها مراوده داشت تا در جنگ دوم جهانی آیشمن را درک نکند و از موضع همیشگی اش خارج شود

- نه به این سادگی ها هم نیست هیتلر را دوست دارم شبیه ناپلئون بود

- راستی این جریان هولوکاست که می گن چیه؟ ربطی به آلمانی ها داره؟

- نمی دونم کسی هم به این قضیه کاری نداره تو خودت رو درگیر نکن الآن سالهای زیادی که همه به این موضوع فکر می کنن

- مدرکی هم دارن؟

- اگه بخوان می تونن بسازن

- ولی این می شه جعل تاریخ

- کجای کار ی سارای عزیزم من و تو هم نمونه ی یک جعلیم

- الکساندرو آخرین کسی بود که می تونست از دغدغه های یک زن فاشیست بگه

- کشتیش

- من

- آره تو هلن الکساندرو

- تو هیچ وقت شوهر من نبوده ای

- چرا شبی که قرار بود ما با قطار ساعت 8به سن پترزبورگ حرکت کنیم و اصلا به مسکو رفتیم و تو در یک هتل معمولی اتاق گرفتی

- من فکر می کردم آنجا باید وین باشد

- نه نبود چون اواخر جنگ سرد بود

- هیچ یادت هست که آلمان شرقی در چه موضعی بود احتمالا در همین موضعی که آقای بلر و خانم رایس هستند

- سارا خواهش می کنم با متن پیش برو

- اوه الکساندرو آن شب تمام ذرات وجودم تو را می خواستند

- آن شب شوهرت بودم

- نه آن شب تو با جنازه ی سارا میس خلوت کرده بودی ،جای انگشت هایش را پای اوراق بی نام و نشان می دیدم

- اشتباه می کنی همه اش را خودت انجام دادی با دخترخاله اش

- پس آن زن هم خوابه ی تو  بود

- بارها گفته ام او زنی کریه و بد زبان بود

- وقتی زیاد نزدیکش شوی می بینی از دماغ شبیه ِمادرهملت است و از کنار تر دختر عمویش

- نه مادر هملت زنی پاکیزه بود این را برای آخرین بار می گویم هلن عزیز تو خوب می دانی که این دو به هملت وفادار بودند ،اما مهم این است که من اوتلو را خوب بلدم وقتی به خوابگاه همسرش تاخت و آه کلادیوس من او را هم می شناسم

- این رو دیگه منظور داشتی من هیچ وقت به خاطر یک انگشتر برلیان حاضر نبودم زن یک دوک یا هر خر دیگه ای بشم، مادرم هم هیچ وقت نقش اسکارلت اوهارا رابازی نکرده

- خانم سیلورستون حواستان باشد که آن شب آن هتل تنها ستاره اش تو بودی که نمی گذاشت سارا را بغل کنم

- من خانم هلن الکساندرو هستم

- فرقی هم نمی کند دوک جای پدرم بود

 

*

 

 

*-خانم ها آقایان ladys and gentelmans

فروش مجانی سهام کارخانه ی دوک سیلور ستون .

- کارخونه ی چی ؟

- نقره سازی

- مجانیه ؟

- مفته هر سهام چند هزار روبل معادل چند دلار

- چند دلار؟

- به زمان استالین یا بوش؟

*

 

- سر تونی؟

- میس اسکارلت؟

- هلن سیلورستون

-حضرت والا دستور دادند تا اطلاع ثانوی ما هم دیگر را نمی شناسیم

- شوهرم چه می شود؟

-سرتان را بگذارید روی قلبتان می گوید خدا مرده است

- سرم را گذاشتم روی قلبم می گوید مرگ بر...

- سرت را بگذار لای دست هایت صدای بمب خوشه ای است دارد می بارد

- نمی بارد این چشم های دختران کولی کرد عراق است

- نه صدای شیمیایی جزیره ی مجنون است

- نه صدای برج های دوقلوست که می گوید خدا مرده است

- هلن عزیز چه فرقی می کند با دوک ازدواج کنی یا با الکساندرو هر دو مرد اند و می توانند تو را به امیالت برسانند

- همان طور که تو برایت میس سارا و میس الکساندرو یکی بودند؟

- می دانی او از من 20سال حداقل بزرگ تر بود

- یکی از دوستانم می گفت این دیوارها چشم برزخی دارند

- چشم برزخی اصطلاحی پسا مدرن است؟

- نه حتی برمی گردد به دوران کلاسیک

- همان زمان هایی که چارلز دیکنز و الیور توایست با آرزوهای بزرگ آمدند و مقدمه ای شد برای مدرنیته؟

- شاید هم کمی قبل تر ،دیوار ها شاهد مرگ شاه های بسیاری بودند که خدا خواست چشم برزخی داشته باشند ببینند این عروس هزار داماد  مکاره می نشیند و محتاله می رود

- یادت باشد تو قرار نیست شعار بدهی دیوارها قبل از تو شعار داده اند

- یادم می ماند نیچه چند وقتی می شود از دریچه ی کولر می آید تو همه ی راه هایش را بسته ام باز هم می آید

- شاید می خواهد درباره ی جمهوری کمونیستی چین بگوید که چشم ورثه دیگر به آن نیست و همه ی بازارهای جهانی را گرفته!

- نه می خواهد بگوید :

- زردشت در خیابان ها و اتوبان ها راه افتاده و به همه می گوید که راه در جهان یکی است

- دیوارها شعار داده اند

- راه یکی است ولی تو را به خدا باور نکن

- چنین گفت زردشت :نهاد زن رویه است لایه ای پرجنب وجوش بر روی آب های کم ژرفا

- این را تو می گویی

- زردشت می گوید:مرد راستین خواهان دو چیز است خطر و بازی از این رو زن را بزرگ ترین بازیچه می خواهد.

- تا به درد سفلیس بمیرد؟

- نه تا یادش برود خدا مرده است

- بگذار الکساندروی عزیز از نوع مردنت اظهار تاسف کنم همواره زنان رویه ای هستند که شما نمی توانید بشناسیدشان

- اوه هلن عزیز بحث ما پیرامون جنگ است سلاح سرد را کنار بگذار بیا به میدان تیر رها کن

- نه من سارا هستم که چند وقتی می شود در کنار زردشت درس می خوانم

-حسابان را پاس کردم به همراه تاریخ معاصر

- خوب سارا جان بریم رخت کن؟

- یعنی کات :

دنیا در همین واژه خلاصه می شود

*

-

-

-از کارگرای افقانی استفاده کنیم ارزون ترن

-  باید حواست روجمع کنی می گن واسه ده هزار تومن سر آدم می برن

- بهتر هم کار می کنن

- واس تو که کار نمی کنن سرمایه ی مملکت رو جمع می کنن می برن

- الکساندرو تو هنوز به خدا اعتقاد داری

- من فقط به پول اعتقاد دارم

- قرار شد دیوار نباشیم

- نباشیم ولی خودت خوب می دانی که آخرین رمانی که خواندم اثر تولستوی مشهور است

- نه هنوز به دنیا نیامده ولی فکر کنم مرادت همان جنگ و صلح است تازگی ها به چاپ چند هزارم هم رسیده راستی این الکسی تولستوی کیست آیا نسبتی فامیلی با او داری؟

- نه ولی می توانم بسازم

- مثل همان نسبتی که اول راه توی واگن با من ساختی

- نه نسبت ما را به عنوان دختر عمو پسر عمو توی آسمان بسته اند وقتی دوک بزرگ وار مادر تو را به عنوان خاله ی من معرفی می کرد تو آن زمان به دوک می گفتی خاله سارا گفته ما دختر عمو پسر عموییم

- چه اهمیتی دارد الآن موضوع روز حقوق بشر است این نسبت های به هم پیچیده ی فامیلی مال قرن اتم نیست

- آه هیروشیما را یادت هست

- نه یادم نیست

- حدس می زدم چون خودم هم به یاد نمی آورم مسئله را بارها از هملت پرسیدم

- می دانم چه می گفت

- نمی دانی! می گفت :کات

*

 

خانم ها آقایان عید پاک برای شکر گذاری می رویم به مقبره ی دوک و برایش طلب بخشش می کنیم کشیش هم می آید.

*

خانم ها آقایان آخر نمایشنامه یک پرده ی دیگر هم داشت که مربوط می شد به مناظرات بین سارا و الکساندرو که ما آن را ترجیح دادیم حذف کنیم چون موضوع اصلی بحثشان به موضوع اصلی نمایشنامه ربطی نداشت یک بحث خانوادگی که در آخر به شراب زهر آگین هملت می رسد و کلادیوس پیروزمندانه شمشیر را در یکی از اعضای مهم هملت فرو می کند و سر تونی هنوز معتقد است که اوتلو را خوب می تواند اجرا کندکمی هم از بحثشان می رسد به مسئله ی حقوق بشر که ما به عنوان کشورهای جهان سوم نمی توانیم در آن نظر بدهیم چون همیشه آن را نقض کرده ایم البته این رااز زبان یک آمریکایی تبار به نام میسیز سارا سیلورستون گفتم که در طول این نمایش به اشتباه می گفتند میس و من هرگز برایم مهم نبود چرا همان طور که برای شما مهم نیست چرا؟

 

+ نوشته شده در سه شنبه نوزدهم تیر 1386 23:42 توسط نيلوفر هاتف رستمي


از خواب پرید تصاویری را از نظر رد کرد که چند لحظه پیش دیده بود.

ساختمانی که در حال ساخته شدن بود و در همسایگی خانه اش دیواری که هر بار از آن به زمین پرت می شد تا دوباره پلک هایش را باز کند و یک نفس راحت از اینکه می تواند دستی روی ضربانش را لمس کند . فردا قرار دکتر داشت از وقتی بدنش را برنزه کرده بود ناراحتی پوستی پیدا کرده بود چشمانش را بست هنوز فکر سال های قبل آنقدر محوش نکرده بود که دستی روی شانه اش نشست می خواست بگوید آرام باش اما لبانش به نرمی ادا نمی کرد واژه ها حکم کابوسی دیگر را داشتند که نشان از دیواری می دادند که عادت هر شبه اش شده بود برای ساعتی خاص و حالا همان دست آرام نبضش را گرفت دو تا یکی می زد شاید از ترس نام تمام افراد گذشته اش را بگوید اما اوضاع معده اش مجالش را می گیرد و همه تفکراتش را بالا می آورد تا نرمی دستی را پس بزند . چشمهایش را باز کند و با دستمال هایی که هنوز خون بینی اش کاملا قرمزش نکرده بود روی سینه اش را پاک کند. ساعت کوکی شماطه دارش به زنگ زدنش ادامه می دهد تا رویای شبی آرام برای همیشه فراموش شود . خوب می داند اگر شب را نخوابد وقت فردا دکترش را از دست می دهد زخم های ایجاد شده در پشت شانه هایش را هنوز ندیده و فقط می داند کمی می خارد و حدس هم نمی زند که زخم شده باشد فقط آثاری از تب خال که در اطراف گونه هایش جا باز کرده بودو چند روزی است که بیرون ننرفته. داشتن آپارتمان در مرکز شهری که آدم هایش هم دیگر را نمی شناسند فرصت خوبی است تا کسی تلفنی مزاحمت نشود یا زنگ در به صدا نیاید تا چند ساعتی که از خوابت مانده را در آرامش سپری کنی هرچند هنوز رویای دستی که می خواست نوازشت کند را از یاد نبرده ای تو یک آدم مدرن در نوشته ای پست مدرن هستی این را از جدولی درآورد که حالا مشغول حل کردنش شده بود سایه ها پیاپی می آمدند بدون اینکه توجه کسی را به خود جلب کنند . در خانه همیشه قفل بود . می دانست آخرین خاطره ای که همراه آرامش رغم خورد مربوط به زمانی است که خانه را قفل کرد حتی در اتاقش را و آخرین راه را بست تا مردی که هیات دزد داشت هرگز فکر خارج شدن از محدوده اتاق را به خود راه ندهد و دیگر پست مدرن نبود صرفا داستانی که می خواست تا نصفه بخواند و حتی به صفحه اول هم نرسید. می بایست بخوابد تا فردا بتواند ازپس آزمایشات برآید. یک آزمایش خون. همیشه از رنگ خون بدش می آمد . از سونوگرافی هم بدش می آمد وقتی برای اولین بار مجبور شد بچه اش را سقط کند چون پزشکان تشخیص داده بودند زن مبتلا به اچ.آی.وی است . چشم هایش را بست تصمیم گرفت دیگر پلک هایش را باز نکند حتی اگر از دیوار کذایی به پایین پرتاب شود یا دستی روی شانه اش پایین بیاید . خواب دوازده سالگی وقتی برای حاضر جوابی ها از مدرسه اخراج شد تا هیچ وقت لاک نزند و شلوار پارچه ای بپوشد. به سفال ها شکل داده بود از میمون های نخستین تا متجددین انسان محور تمام نوشته هایش همین امضا بود گویی تفکرش از سفال به کاغذ باید منتقل می شد تا وقتی استکان حاوی دیازپامش را سر می کشد دیگر فکر اخراج از مدرسه و کمربندهای پدرش را نداشته باشد و بعد همسایه ها نقل کنند عاشق شده بود. به رابطه های فیزیکی علاقه داشت. هرچند دیگر نمی توانست برای هر مساله ای جوابی بیاورد شروع کرد به طرح مسئله کردن . از فیزیک خودش شروع کرد و به فیزیک کسی رسید که از او آنقدر نحیف تر بود که آخرین دیازپامش را سر سفره افطاری خورد تا عادت روزانه اش نشکند و سردردهای هرشبه تبدیل به کابوس نشود . مردمک هایش کوچک شده بودند. آرام پلک هایش را باز کرد اتاق تاریک با جریانی از دود سیگار که مطمئن بود مال او نیست. چراغ را روشن کرد. انتظار کسی یا چیزی را می کشید تا از ترس غش کند و دیگر بالا نیاورد تا فردا بتواد دکتر را راضی کند آزمایش مغز استخوان نگیرد خوب می داند ربطی به ناراحتی پوستی ندارد . با چشمانی ورم کرده می خواست آرایش کند. بخاطر همین موقع تمیز کردن ابرویش زخمش را کند و کمی خون به پایین چشمهایش سرازیر شد تا فرصت تمیز کردن ابرو برای همیشه از دست برود . استکان دیازپامش را برداشت تا نزدیک آینه کمدش رفت تمام نما بود برگشت هیچ ندید بجز دیوار روبرو که رنگ سبز آن توی ذوق هر هنرمندی میزد روبه روی آینه ایستاد استکان را تا نزدیک شانه اش برد دستی آرام روی شانه اش نشست دستی پاهایش را گرفت روی تختش محکم بسته شد تا اینکه آخرین دیازپامش به یک سرنگ مرفین تبدیل شود. حالا دوازده ساله بود. می توانست آرام استکانش را سر بکشد. می توانست عاشق عاشق شود می توانست یادش بیاید پدرش از بالای دیوار هلش داد تا دماغش بشکند. می توانست یادش بیاید هنوز برای خوابیدن یک استفراغ کم دارد تا مطمئن شود که پزشکان اشتباه نکرده اند باید بچه اش را سقط کند و فکر کند پدر همان شوهرش بوده یا شوهر همان پدرش بوده که می خواسته از بالا پرتش کند و او شکمش را چسبیده بود تا بالا آورده هایش نریزد روی صورت بچه آبله رو به دنیا بیاید و جای سرنگ ها که دستان لطیفش را سوراخ کرده بود می خواست آخ بگوید از سوراخی که پشت بچه ایجاد می شد که آرام چشم هایش را باز کرد پای سفال ها اضافه کرده بود تو یک آدم مدرن در نوشته ای پست مدرن هستی .

چشمانش را که بست یاد هشت سال جنگ افتاد به یقین می توانست بگوید پدرش در حلبچه بوده و در عملیاتی دیگر شهید شده تا مادرش رنج آخرین فرزندش را به پای تحصیل بنویسد یا نه پای تمام نوشته ها امضا کند که مبادا فرزندم آبله رو شود و استکان زهر ماری اش را تا ته سر بکشد به هوای اینکه بچه سقط شود اما خلاء اشک هایی که نمی ریخت آنقدر آزارش داد تا فکر کند لابد من مادرم. به اینجا که می رسید به ساختمانی نگاه می کرد که هنوز نیمه کاره بود و در آپارتمان را آنقدر قفل کرد که آخرین رویای آرامشش را با کسی تقسیم نکند. به آخر که می رسید اضافه می کرد خانه خالی از هر هیاهویی است.

 

+ نوشته شده در یکشنبه بیست و دوم بهمن 1385 1:40 توسط نيلوفر هاتف رستمي


این آخرین شبی است که می خوابم تا دیگر به آن وان یکاد نگاه نکنم و فکر کنم خوشبختی ام در یک جایی رقم می خورد که حتما از مرز می گذرد یادم می آید مادرم برای همیشه رفته است و پدرم را ندیده ام باید آرام تر باشم همه چیز خوب می گذرد و من هم هیچ مشکلی ندارم خانه ام را غبار روبی کرده ام این اصطلاح را مرحوم مادر بزرگ به کار می برد آن هم برای یکی از امام زاده های محل سکونتش که الآن یادم نمی آید چه بود .و ان یکادالذین نمی دانم یعنی چه؟ اما تنها یادگاری اش در تمام مدتی که تنها شدم بود که ذهنم را قلقلک می داد تا مسلمان شوم فکر کنم که چرا مادر بزرگ تا این حد آرام بود مثل هیچ کس نبود چادر سفید یکدست نداشت جا نمازش کوچک بود و تسبیح نداشت فقط با انگشتانش ذکرها را می شمارد .من آرام نمی شدم وقتی او نماز می خواند اصلا سواد نداشت حتی سواد قرآنی از من می خواست برایش قرآن بخوانم سوره ها  را به هم متصل می کردم از حمد و بقره از یس و واقعه از الرحمن می خواندم:

"اذا وقعة الواقعه" "فبای آلاء ربکما تکذبان""فسبحان الذی بیده ملکوت کل شئ فالیه ترجعون"

مادر بزرگ به پس به سوی او باز می گردید معتقد بود ولی نمی دانست من چه می گویم به همه می گفتم ولی رویم نمی شد توی چشمانش نگاه کنم و بگویم :عزیز ، من بازگشت به طبیعت را قبول دارم تا بگویم داروینیسم یعنی اینکه ما در اصل ...فایده ای نداشت ما چه میمون باشیم و چه آدم مادر بزرگ به اصل آفرینش معتقد بود و هر وقت می پرسیدم عزیز خدا از کجا اومده می گفت :فکر نکن بهش خدا نور.

حالا فکر می کنم اگر خدا نور این نور از کجاست ؟این و ان یکاد بدجوری اعصابم را ریخته به هم نمی دانم چرا فکر می کنم حتما چیزی هست یا این جمله می آید الهم ارزقنی شفاعة الحسین یوم الورود...نمی دانم این سطرها را از کجا اورده ام .

شاید آمد به خوابم هنوز سیگارم تمام نشده بود که خوابم برد مردی نه بلند قد نه با عمامه نه موهای بلند فقط یک مرد با ریش کوتاه می گفت من... یادم نیست چه می گفت این جملات را تکرار می کرد آنقدر که من فکر کنم از همان جا حفظش کردم به ابی انت و امی یعنی چه؟سبحان الذی... هر چه قدر بیشتر می گذرد دارم به این نتیجه می رسم که مادر بزرگ خواب دیده است خوشبخت است خواب دیده آرامشی را که هنوز من نمی دانم چرا باورش کرده .حالم دارد بد می شود زیر سرم هم می شود به یاد خدا نبود وقتی خدایی نیست می دانم هوالغفور  و هوالرحیم مادربزرگ زاده ی پندارهای غلطی است که یک عمر تزریق شده است .می دانم همه ی کسانی که می گویند الهی ان عبدک ضعیف از چه می ترسند من اما نمی ترسم خانه ام را روی پندار نساخته ام .می میرم و هیچ کس هم به اعمالم رسیدگی نمی کند به این جای شاملو می رسم ای کاش قضاوتی قضاوتی قضاوتی در کار در کاردر کار بود.

هنوز هم این و ان یکاد دارد قلقلکم می دهد که تو داری می میری پس دستت را به جایی آویزان کن تافکر کنی جاودانه ای تا مرگ در بسترت ارام بگیرد باور کنی که نابود نشده ای باور کنی رستگاری نزدیک است تو هم که توبه می کنی پس راحت می شوی اهل بهشت ،حق الناس هم که به گردنت نیست اهل هیچ کار خلافی بجز چند مورد چه؟کارهایم چه بوده اند ؟حتی یادم نمی آید از نظر مادر بزرگ حلال و حرام چه بوده اند خوب استغفر الله اطابوا الیه من بازگشتم چرا مرگ ؟ یا اسمه دوا و ذکره شفا ان عبدک ضعیف لابد زنده می مانم درد سختی نیست غیر قابل برگشت شاید بشود مثلا پناه ببرم به جملاتی که ساخته ی ذهن یک بشر است مثلا بگویم بشَر للمومنین والمومنات که چه؟دنیای دیگری هست که پای درخت هایش نهر است .

دارد خوابم می برد مردی است با هیبت یک شاید عربستانی ردایش سبز است و شاید سبز می بینم از چشمانش یا اشک است که می آید یا عرق کرده آرام است جلو می آید دستم را نمی گیرد سرش پایین آمد گفت السلام علینا و علی عبادالله صالحین

+ نوشته شده در جمعه هفدهم آذر 1385 8:38 توسط نيلوفر هاتف رستمي


خودش را از بالاتر ین نقطه ی شهر به دار آویخت .هنوزبوی تعفن خیابان ها را نگرفته بود که سر و کله ی دو مامور بر خلاف عادت و انتظار مردم بدون باتوم و اسلحه پیدایشان می شود و بیسیم می زنند .مامور یک به مامور دو می گوید فقط باید گزارش کنیم مامور دو می داند هیچ ارجحیتی از نظر درجه ندارد پس می خواهد خودش را نشان دهد این را عابری می گوید که هنوز چشمش خیره به پول و ساعت کسی است که در بالاترین نقطه ی شهر سوژه می شود مامور دو تصمیم می گیرد مردم را دور نگه دارد .مامور یک دوباره بیسیم می زند .زنی به شوهرش نگاه می کند و یاد بچه گربه های همسایه می افتد که هنوز کسی برای بردنشان نیامده و آرام به سمت چراغ راهنمایی بر می گردد هنوز سبز نشده و خط کشی خیابان چشمش را می زند .دستی به عینکش می برد از زیر چشمهایش را  می مالد می خواهد گریه کند اما می ترسد کسی که خود کشی کند نباید دلت به حالش بسوزد  بازرس هم از راه رسیده و چراغ قرمز تمام شده است .مامور اول گزارشی را تهیه کرده می دهد به بازرس و آرام خط کشی خیابان را طی می کند باید زود تر برود فردا حتما برای یک سری سوال و جواب باید دوباره برگردد .

خط کشی ها تمام می شود چهار راه دیگری که چراغ ندارد و ماشین ها با هر سرعتی می توانند از حد مجازش بگذرند خانه ی مامور اول در چند قدمی عابری است که دیگر در فکر مامور دوم نیست .بچه هایش سر سفره انتظار می کشند .خاطره ی اولین دیدارش از مرگ را برای زنش تعریف می کند و بچه هایش با هیجان سر تکان می دهند.

*

خیابان تاریک و خلوت است از بالا می بیند که چشمانی وغ زده که قدرت پلک زدن هم ندارد واقف است به همه ی کثافاتی که از فاضلاب ها نمی گذرند .

کاش دستی به سرش بکشد و موهای باد برده اش را صاف کند .تا رسیدن مامورین پزشکی قانونی هم چنان آن بالاست و شب دارد می رسد نمی تواند تا فردا صبح بماند .مامور دو از بازرس می پرسد چرا پزشکی قانونی ؟ و بازرس بدون توجه به او تلفن همراهش را از روی منشی بر می دارد و با دستمالی عرق زیر شقیقه هایش را خشک می کند .عابر هم چنان به مامور شماره ی دو خیره است و یاد خاطراتی می افتد که مربوط به گذشته های دور است وقتی جوان بود و پلیس شدن را دوست نداشت اما برای یک آدم با تحصیلات ابتدایی فقط همین شغل آبرومند مانده بود تا جایی بتواند خودش را نشان بدهد بعد هم ارتقا پیدا کند.

خط کشی ها شروع شد دور جسدی که صد متر دور تر از بلندترین نقطه ی شهر اتفاق افتاده بود .چشمهایش را به اطراف می  گرداند  روی رژ لب جسد ثابت شد .رژی صورتی که روی تن پسر همسایه دیده بود آن هم وقتی برای ماموریت رفته بود.یک شریان آب از نزدیکی جسد می گذشت اعتقاد مامور دو این بود که این باید ترکیدگی لوله باشد اما تا صدها متر دور تر شاید خانه ای مستقل بدون امکانات شهری وجود نداشت .بازرس دستی به موهایش کشید تلفن همراهش را روی منشی گذاشت نفسش را در هوا پخش کرد و دست های حلقه شده اش را از هم باز کرد .عابر روی ساق لخت زن خیره بود .

شهر در امنیت کامل است این را مجری کانال مورد علاقه اش می گفت دنیا محلی امن برای زندگی کردن است .مکانی برای جمع آوری توشه ی آخرت .

زن مامور یک گربه هایش را شیر می داد و شبکه ی جوان فوتبال پخش می کرد .

هنوز خیابان ها بوی تعفن نگرفته بود که مامورین شهرداری به کار روزانه ی جمع آوری زباله پرداختند .انگشت عابر توی جوی آب جا مانده بود و مجری تلوزیون می گفت خنده بر هر درد بی درمان دواست مامور شماره ی دو بیسیم زد .زنی به شوهرش نگاه کرد و یاد بچه گربه هایی افتاد که هنوز دنبال صاحبشان می گردند .زن مامور شماره ی یک از اولین خاطره اش می گفت و بچه هایش از پنجره به بالاترین نقطه ی شهر نگاه می کردند

+ نوشته شده در چهارشنبه سوم آبان 1385 2:44 توسط نيلوفر هاتف رستمي


از بخت بدم

 

می گویند بالاتر از سیاهی رنگی نیست .من می گویم هست .

وقتی در مقابل نگرانی پدر سایه ای می شود .از دور لبخند می زند وچشمان رنگی اش مجال برق زدن ندارد؛دیگر به دنبال تفاوت رنگ ها نیست .

رنگ ها پشت بخار همیشگی سماور و دود سیگارش پنهان اند و صدا می آید ببار ای ابر بهار حالا چه فرقی می کند زمستان وتابستانش که بهار را سراغ بگیریم از یائسگی مادرم و استفراغ های آخر شبش .و انتظار خواهرم و عادتی که ماهیانه می زند توی سرم حامله ای چند ماهه و پیش گویی ام از اتفاق هایی که بار سور رئال را به دوش می کشند تا

  حقیقت جنینی نا خواسته را به دستان دعا بسپارند .

 

 

رنگ آسمان آبی است .واین تفاوتش در سکون است و عدم تحرک و پاسخ به فصل ها .جزر و مد هم آبی می شود . همه جای دنیا همین رنگ است از یک دست می گیری ؛دو دستی می دهی به مردی که سال ها لابه لای دفتر شعرت خط زده بودی کودکی اش با سال هایی که پیش رو دارد فرقی نمی کند . مرد است ،مردها بچه اند تا آخر عمرشان هم بگذرند باز هم خلاء حوّایی آزارشان می دهد . تا زمینی شان کند . به دنبال بستری از عفونت و خون که سه یا چهار قطره بیشتر از حجله ام نبود .

خبری نیست که نیست حتی از مادر که صورتش را به چنگ هاش سپرده وچشمانش کاسه ی خون . بگذار جملات در از هم گسیختگی اش رنگ ببازد و فرصت خوانده شدن را بگیرد تا مادر این قد رناخن هایش را نخورد و خواهرم فکر خود کشی وبرادرم  به قتلی دیگر .

از ابتدای تاریخ آمده ام هنوزلبت را گاز نگرفته ام و سرخی اش برای خون ریزی من نبود .

پشت چشم هایم را که سرمه بکشم سیاه می شودوبا سایه ای آبی اش می کنم اما زیبا نمی شود ورژ لب هم که هنوز اختراع نشده بود تا حوای بیچاره کارش به لب گزیدن نیافتد و آنقدر سراغ می خانه را از شوهرش نگیرد شاید او هم بتواند از زنان همان می خانه ای شود که شب ها تا صبح آدم را به بند می کشند ولب هم نمی گزند و تا خانه هم همراهی اش می کنند تا زنان بدکاره مزاحمش نشوند اگر چه هنوز به حال خودش باشد .زن و ماهیت مهربانی اش هر جای تاریخ که بایستد از شیطان هم مهربان تر است چه برسد به مادر که داعیه ی درد های نه ماهگی را دارد و نا خواسته هم نبوده درد کشیده با هر آمیزشی و شوهرش که عشق را درحفره هایش  می جست  . از بخت بدم بود که زن شدم و دخترانگی ام را بخاطر بکارتی سرخ هدیه دادم آن هم به مردی که رنگ چشم هایش هنوز به آبی آسمان نرسیده است اگر چه کمی نزدیک است .کاش پدر دیگر نگرانم نباشد وقتی می داند سینه هایم بخاطر شیر دهی اش نوزادی  را تحمل میکند اگر چه ناخواسته است و خود خواهی زنانه ام مجال پرورشش را داده تا خود خواهی مردانه ای خالی شود . دست هایش هنوز روی شانه ام را نوازش می کند آنقدر محکم که مو به تنم راست می شود و آه های هر شبه ام برای هر کسی که بتواند و حتما که نباید سبز یا آبی باشد می تواند خدا باشد .

می تواند دختری باشد که عیسی دمی بیاورد و انتظار فرجش از ماست نه از او!

خواب نیست دیگر این . صرفا یک متن با شاخصه های پست مدرن که با ثصنیف های قدیمی آمیخته است ،سن وسالی به هم زده است و چه زیبا زوج خوشبختی 14 ساله محبوبی که بلوغ جنسی اش را وام دار مادر ش است که گفته بود اگر به نامحرم نگاه کنی حامله می شوی و اودرتمام مدت چشم هایش را آنقدر فشار داده بود که سرخی اش را ندید و فکرکرد عادتی دیگر است از نوع پریودهای هر ماهه . دیوانه نمی شود از 14سالگی عجیب بوداگر مثل مردم عادی زندگی کند . تازه یادش افتاد که نگین گردن بندش فیروزه است مثل نگین انگشترش که شاه عبالعظیم خریده بود و دستش کرده بود دست چپش تا با دست راست بتواند وضو بگیرد و بگوید انا قتیل العبرات و هی بخواند شاید  تحریک شود چشمه ی اشکش ؛اما نمی شود .

 

حالا هر  چقد رمی خواهی زار بزن . حاجی که شدی مکه هم که عقد کردی ،عروسی هم که نگرفتی . صاحب نظر باش ببین چقدر خوشبختی . هنوز فکر بالاتر از سیاهی رنگی نیست

+ نوشته شده در یکشنبه هفتم خرداد 1385 10:33 توسط نيلوفر هاتف رستمي


هوا سرد شده است و کم کم یاد شنل می افتم . یاد بچگی هایم که اولین بار با این داستان رقم خورد و من هنوز عاشق ننه سرما مانده ام . تا بیاید و با تمام وجود بغلش کنم .جای لبهای پیرش روی گونه ام را سرخ می کند تا همه بگویند لپ قرمزی . تابستان ها من دکه ی روزنامه فروشی . بعد سر ساعت نه شب دیر می شود هر چه قرار است اتفاق بیافتد نا تمام می ماند مثل داستان های مینیمال ،وقت گذرانی کرده ام . گاهی امام زاده ها خودشان را به به رخم می کشند که پای هر آدمی را بریده ایم الا عاشورا که همه را راه می دهند تا جزو توابین شوند . می آیم و میروم .نگاهم خیره به ساعتی است که زمستان عقربه اش منجمد می شود روی هیچ . ساعتی را می شناسم که هیچ زمان هم دارد . بدست یکی از دوستانم هدیه ی تولد گرفته .لابد از خودم! وقتی راوی پریشان می شود طبیعت متن هم پریشان است مثل سوسن که می نویسد وحتما ماجرای شخصی خودش و آقای ...

شنلش را محکم می چسبد نه یادم رفت چادرش را ،این روزها رنگ عوض کرده است.هر شب ساعت همین وقت ها عقربه به هیچ زمان می رسد وقتی می گذرد از نه وقتی که دکه ی روزنامه فروشی برایش فرقی نمی کند صبح یا عصر یا حتی اگر یک هفته یا یک ماه . مهم تیتر های تکراری حقوق بشر و انرژی هسته ای است یا بقول راوی مسئله دستان غنی شده است .

هی تکرار می شوی لای سطرها ،در نوشته های مترادف جنون متضاد عشق . انگ می زنند که عاشقیم ،و من توانستم او را از او بگیرم !!!

دخترک پشت پرده ی شیشه ای نشسته و به رفت وآمدهای مداوم آدمها می خندد به اینکه چطور می توانند این قدر ابله باشند جای شکرش باقی است از روی حماقت است نه شرارت . بعد به خودش وآنها نوید می دهد .اکثرهم ال... نه بعضی ها شروراند . هنوز ساعتش به همین وقت نرسیده . شاید بشود از رایانه بجای ساعت استفاده کرد. همان عشق اینترنتی . جهان فانی و باقی فدای شاهد و ساقی .

آمده ایم برای دربانی آن هم در بانی عشق هایی که احتمالا تاریخ انقضا دارند . صبح شروع می شوند تا نه شب جایی که عقربه می ایستد . می بوسمت تا فردا.فردای همین دیروز هیچ اتفاقی نمی افتد گاهی جزو توابین بوده ایم گاهی نه . امام زاده ها شده اند محل در گیری با خود . همان جایی که احتمالا شمع روشن می کنیم یکی را می شناسم جای شمع ندارد فقط شب شام غریبان همه ی محل ـ از جماران هم می آیند ـ شمع می آورند روشن می کنند و بعد فاتحه ای می خوانند روی قبرهایی که خیلی وقت است تبدیل به خانه و... شاید اماکن دیگر شده باشد . پدر بزرگ را هم آنجا دفن کرده اند . داستان ها اتفاقات روز مره ای هستند که هیچ حرفی ندارند . فلسفه ای پشتشان نیست فقط روز مرگی انسان هایی را نشان می دهد که به قدر از لحظه ی خوانش کمتر اند . یاد گرفتن شرارت و شاید عدم صداقت باعث می شود که متنی شعار گونه و خالی از فلسفه بنویسی . باید بتوانی کلمات را در قالبی بریزی که کسی نفهمد بعد همه بگویند : این خانم نویسنده چقدر می فهمد ،یا چقدر درد کشیده ومعنی درد را می داند .

ما که نفهمیدیم هر کس فهمید برای رنج بیشمارم بگوید:

الهم ارزقنی شفاعة الحسین یوم الورود وثبت لی قدم صدق عندک مع الحسین واصحاب الحسین الذین بذلوا مهجهم دون الحسین علیه السلام .

 

+ نوشته شده در یکشنبه شانزدهم بهمن 1384 3:34 توسط نيلوفر هاتف رستمي


 

این چند سال خیلی وقت داشتم به آدرست نگاه کنم خوب آن را به خاطر بسپارم یاد روزهایی بیفتم و بعد هم گریه کنم خوب حفظم تمام کلماتت را دست خطی که یادگاری مانده ، مدام حلاجی اش می کنم می شود تهران – شمال شهر از پیچ شمیران که رد شدی شریعتی – سید خندان آره باید همین طرفها باشد تمام شهر نمی شود آدرست باشد. یک روز از شهر خودمان که می آمدم راستی من کجائی بودم ؟! مادرم که ترک بوده پدرم هم عرب البته او قبل از دوسالگی ام نزدیک پادگان دوکوهه نمی دانم چه می شود پنج سالم بود پدر بزرگ گفت: دیگر نمی تواند جور پسرش را بکشد رفتیم همان شهری که آمده بودیم نمی دانم چه شد از اینجا سر در آوردم

-         آقا پیچ شمرون نه تجریش ، یه راس می خوام برم تجریش

-         از شهرستان اومدی؟

-         نه

-         پس بچه کجائی تهرونی که نیستی

-         چرا فامیلام اینجان

-         دربست می گیری ؟

-         نه اتوبوساش کجان؟

-         اتوبوس نداره ، ولی با مترو میری میرداماد بعد سوار خط تجریش می شی ؛ کجای تجریش؟

-         نمی دونم از سید خندان تا تجریش

-         ما که نفهمیدیم ، خدا شفات بده

اصلا تقصیر او نیست، کلمات آدرست قدیمی شده اند کمی زرد اند البته هنوز قابل خواندن است. یادم می آید وقتی پدر بزرگ ما را بیرون کرد این قدر خجالت نکشیده بودم مادرم لهجه داشت به پدر بزرگ می گفت: آگا بوزورگ حالا شما یک لطفی بکنید یک اتاگ بیشتر که نمی خواید بدید. پدر بزرگ هم در جواب می گفت ؛ اصلا یادم نمی آید چه می گفت. چند شب که گذشت مادرم را بردند تیمارستان البته کار خود ناکثش بود. می خواست یک جوری از شرّم خلاص شود که شد حالا اگر این خانواده پیدایشان نمی شد ، سرنوشتم چه می شد خدا می داند البته اگر همه می پرسند چرا با اینکه بچه کویری اینقدر سرخ و سفیدی برمی گردد به مادرم بور بود با چشمانی آبی که زیبا نبود فقط سفید بود مثل شیر برنج غذایی که پدرم دوست داشته در تمام عزاداری های امام حسین هم بی برو برگرد شیر برنج می دادند. مادرم می گفت: عاشقش بود به خاطر او هم سفیدی را دوست داشته البته او فقط سفید بود مثل یخ.

-         ببخشید دخترم کدوم خط مترو میره تجریش ؟

-         خط یک

-         اون وقت خط دو کجا میره ؟

-         نمی دونم شاید کرج

-         آها ، حالا از کجا برم ؟

-         مستقیم برو جلوت یه در بزرگ معلومه

-         باید بلیط بخرم یا ؟

-         هفتاد تومن

اینجا همه مهمان نواز اند در تمام بیست سال گذشته حکم مهمان عزیزی را داشتم که روز اول آمدنش بود نه بیشتر نه کمتر همیشه زهرا خانم صدایم می کردند به خاطر مادرم روز تولد حضرت زهرا این  خانواده مرا قبول کردند اما دختر بزرگشان مرا افسون صدا می کند او معتقد است من یک ساحرم می گوید روز اول که مادرم تو را دید مجذوب چشمان سبزت شد بعد از این همه سال هنوز نفهمیده چشمهای من آبی اند نه سبز . یک گربه در همسایگی اتاق آخر حیاط بود هر روز به دیدارم می آمد خودش را لوس می کرد نگاهش مرا یاد مادرم می انداخت اتاق ها گنبدی اند رنگشان خاکستری روشن است؛ سوز کویر از درز در رد می شود و تمام بدنت به لرزه می آید مهمان هم رویش نمی شود بگوید دو تا پتو بدهید البته آنها خودشان خوب می فهمند برایش یک پتوی دیگر می آورند شبها آبجی خانم خواهر صاحب خانه می آمد و سری به من می زد گلهای چادرش خاطرات مادرم را زنده می کند وقتی پدر بزرگ گفت ما عرب ها غیرت داریم و مادر را بیرون انداخت شاید فقط چادر نمازش بود که دور موهای بور مرا می پوشاند سردم بود و سرمای کویر بدجوری استخوانها را به درد می آورد. مادرم می گفت : آگا بوزورگ تو رو خدا ، اما پدر بزرگ مدام حرف خودش را تکرار می کرد البته چادر آبجی خانم کمی زیباتر بود گلهایش قرمزتر بود با زری دوزی دورش نهایت سلیقه را به خرج داده بود البته چادر نمازش سوا بود وقتی نماز می خواند یواشکی نگاهش می کردم با لامپ هزاری که توی اتاق روشن می کرد فقط نور دیده می شد یک تکه سفیدی پر نور سرش را به زمین می گذاشت بلند می شد و بعد دوباره صبح می آمد پیشم و می پرسید :دخترم چیزی نمی خوای لهجه اش کمی به اصفهانی ها نزدیک بود شاید او هم چند رگه بوده.

-         اتوبوسای تجریش کجاس؟

-         مستقیم برو دست چپ معلومه

از اول هم که آدرست را حفظ کردم هی مستقیم آمدم ؛ مادرم هم مستقیم آمد مثل نوری روی یک خط البته نور لرزش دارد خودم وقتی آبجی خانم نماز می خواند دیدم می لرزید هی اشک می ریخت و می گفت خدایا هدایتش کن ، آقا هم می گفت اصل بد نیکو نگردد. آقا صاحب خانه بود همه می گفتند آقا من هم عادت کردم گربه ملوسم تنها کسی بود که دلش برایم نمی سوخت او دلش برای خودش می سوخت آقا همیشه می گفت اگر انسان ها از همین گربه یاد بگیرند و به ضرر خودشان و آینده شان کار نکنند دنیا بهشت می شود. راست می گفت گربه ملوس من اسمش افسون بود با آن چشمهای افیونی آدم را مست می کرد او همیشه به آینده اش فکر می کرد؛ هیچ وقت از یک حد بیشتر به من نزدیک نمی شد خجالتی بود شاید اگر موهای صورتش را می تراشیدم گل انداخته های گونه اش را می دیدم حیوانکی خیلی لوس بود هر وقت می رفت توی باغچه چند دفعه سرک می کشید اما او فقط گوشت پخته می خورد البته نیم پز می ترسیدم دندان هایش خراب بشود ، حیوان ها خیلی بی محابا کار می کنند مثل ما نیستند ما خیلی فکر آینده ایم آنقدر که از حال رد می شویم مثل همین حالا که سوار اتوبوس می شوم آنقدر فکر این آدرس هستم که پاک یادم رفته اگر به آینده فکر نکنم می توانم با تاکسی هم بیایم و این گرمای بیش از حد را به جان نخرم البته تربیت من کاملا صحیح و اصولی بوده قناعت کار بار آمده ام قناعت را از زن آقا یاد گرفتم می گفت اگر مادرت قناعت می کرد الان خیلی وضعش بهتر بود البته الان آن موقع را می گفت همان موقع که آدرس را نوشتی دادی دستم ، گفتی اگر بیایم سید خندان حتما پیدایم می کنی ، حالا چه فرقی می کند بیست سال یا بیست ماه یا بیست روز یا ساعت .

-         مامان بلام خوش خط بنویس

-         باشه دختر گلم

-         مامان چلا می لی

-         خوب برا تو

قانع شده بودم . حالا من دارم می آیم اما برای خودم

-         مامان لاس می گن دیونه شدی

-         نه ، این چه حرفیه ، اونا خودشون دیونه ان

-         خودم می دونستم

حالا می خواهم ثابت کنم ، من هم که حتما باید عرب باشم پس ما غیرت داریم نمی گذاریم مادرمان از خانه بیرون باشد خانه به خانه پیدایت می کنم ، تمام پرورشگاه ها را می گردم ، گربه ملوسم کمکم می کند.

نیلوفر هاتف رستمی

 

+ نوشته شده در چهارشنبه پنجم بهمن 1384 5:14 توسط نيلوفر هاتف رستمي


                                   سينما تئاتر

آدمك ها يي مي آيند و مي روند با سايه ها يي دراز هركدام فكر مي كنند

روي اين سكو كنار سينما تئاتر حتما يك ديوانه نشسته است وبه دغدغه هاي

سربازي فكر مي كند كه دور يك چرخ و فلك را طواف مي كند و احتمالا تا پا يان

متن را حوصله نخواهد كرد .آدمك هايي كه سايه انداخته اند روي روشنايي لامپ

روبه رو تا من هي خط بزنم اسم سرباز را وشاعر را بجايش اضافه كنم سيگارش

 را آتش مي زند دستي روي سرش مي كشد دود سيگارش مثل فكر هايم مي رقصد

متمركز نمي شود حتما او هم از يك جا بودن بدش مي آيد تمام هم و غمش را

گذاشته تا يك روز برقصد وسط يك شهر بزرگ نويسنده از اسمش چنين بر مي آيد

كه كمي كنجكاو است و سكويش را هم دوست دارد براي پرش به بالاترشايد به

خاطر همين است كه مرتبا نرده ها را شمارش ميكند وبه صفر كه مي رسد دوباره

از جلو نظام كفش هايش تنگ است وپايش را از آنها در مي آورد با آن باراني

بلندي كه تنش كرده و كيف بزرگش وكيل است .اصلا براي همين  نويسنده

شده تا درخت كاج را سر جايش بنشاند و سر به زيري آدمك هاي در حال

 آمد و شد را  نبيند كه شلوارهاي كو تاه مي پوشند وپشتشان به ماست.

از جلوي سينما تئاتر نوشتن  آدم را ياد فيلم هاي هندي مي اندازد ومرتبا

دعا مي كني كسي آشنايت نشود تا مبادا رشته ي افكارت گسيخته شود

وبعد شرط را ببازي  البته گاهي كتا ب خوانه  خودش را به رخت مي كشد

تا بداني كه از لاي نرده ها هم نمي تواني بگذري پس مجبوري به همان

روبه رو خيره شوي ودستبند بيني كه زنجير شده به افكارت وحالا كه يك مزاحم

پيدايش مي شود

-چطوري آبجي

 -مگه دكتري؟

-برا تو آره

مي گذاردوميگذرد وپشتش به ماست تا خنده ي آدمكهايي كه رد مي شوند

آذارش ندهدنويسنده   هم چنان    سيگارش را مي كشد ودر فكر ...

احتمالا ديگر به آنهايي فكر ميكند كه شلوارهاي كوتاه مي پوشند

 

+ نوشته شده در جمعه بیستم آبان 1384 18:32 توسط نيلوفر هاتف رستمي


DESIGN BY : NIGHT SILENCE X

این جا را برای دلم خالی می گذارم
.
.
.
.
.
.


صفحه نخست
پست الکترونیک



نوشته های پیشین

شهریور 1388

اسفند 1387
بهمن 1387
مهر 1387
شهریور 1387
مرداد 1387
اردیبهشت 1387
آذر 1386
آبان 1386
شهریور 1386
مرداد 1386
تیر 1386
خرداد 1386
اردیبهشت 1386
اسفند 1385
بهمن 1385
آذر 1385
آبان 1385
شهریور 1385
مرداد 1385
خرداد 1385
اردیبهشت 1385
اسفند 1384
بهمن 1384
دی 1384
آذر 1384
آبان 1384


آرشیو موضوعی

شعر
داستان


پیوندها

آکادمیا
دیوونه خونه(صالح یوسفیان)
پاراگراف
تمام شد(آدم صندلی سالن مرگ خودشه!)
مرا آفرید آن که دوستم داشت
حامد تقدیم می کند
غریبانه ها
ديوانگي
باز خوانی یک رویا
قالب های نایت اسکین


    تعداد بازديدها:

Design by : Night Skin