|
به عدنان همسرم، تا پیش از این وقتی که چشمانم بسته بود قسمت اول او همه چیز از "الآن " شروع می شود .اصلا مهم نیست چند قدم برداشته شود همه چیز در " همین " قدم است . لحن اشیا در ذهنیت اشیاست .بیا لحظاتمان را زیبا کنیم . قسمت دوم من این ها همه جملات تو هستند کوچکتر که بودم باورش داشتم و حالا زندگی ام از همین یک دقیقه ها تشکیل شده ذهنیت اشیاء برایم مهم نیست. تو رفته ای و زیبایی لحظاتم از دست رفته . قسمت سوم دکتر خوب انسان همیشه در هنگام افتادن اتفاق بسیار متفاوت تر است تا پس از آن من اگر در چنین موقعیتی بودم قوی تر برخورد می کردم . قسمت اول خوب نگاه کن به آن نقطه ی روبه رو ،نور زیادی را انعکاس می دهد ،تو فکر می کنی خورشید به تنهایی می تواند این همه روشن بماند .ذ رات وجودی خورشید فی نفسه روشن اند بیا از خورشید یاد بگیریم قسمت دوم این ها همه جملات تو هستند ،خورشید اگر به تنهایی روشن بود و بر ذراتش تکیه نداشت شاید شبی هم به وجود نمی آمد شاید همیشه روشن بود خورشید موجود ضعیفی بود من غروب تو را دیدم. قسمت سوم یک روان شناس بزرگ می گوید البته اگر خودستایی نباشد استاد من در دوره ی دانشجویی ،مهم نیست انسان چقدر در منجلاب است مهم این است که در آن منجلاب نماند قسمت اول دست روی موهایت که می کشم می خواهم از اصطکاک تارهایش آتش بگیرم .ببین چقدر موهای تو هوای مرا گرم می کند بیا این گرما را قسمت کنیم. قسمت دوم من آه می کشم شاید این آه سرمایش به تو بفهماند که گرمایی که موهای من ایجاد می کند برای یک لحظه است و آن لحظه بین تمام لحظاتم رنگی ندارد . قسمت سوم انسان موفق کسی است که از گذشته اش پلی به آینده بزند بتواند تجربه نکند بلکه نظاره گر خوبی باشد قسمت اول دست بزن ،فقط به خاطر تو می تپد ،تمام تنم خیس است ، روحم را آزرده می کند هر چیزی که جسم تو را می گیرد.بیا جسم هایمان را از آن هم بدانیم. قسمت آخر همه چیز در یک ثانیه اتفاق می افتاد،در تمام مدت عمر چشمانم بسته بود به خودم آمدم دیدم سردم است چای می خواستم و سیگار هیچ کدامشان نبود .می خواستم روی موهایش دست بکشم می خواستم از رفت و آمد دقیقه ها و ساعت ها گرم شوم .می خواستم همه ی زیبایی یک لحظه را آه بکشم .دست گذاشتم رویش کشتمش. قسمت سوم هر وقت صدایی می شنوی خوشحال می شوی ، فکر می کنی تنها نیستی ؛ می توانی فکر کنی چه زمانی بیشتر به این صدا احتیاج داری؟ قسمت دوم موقوف است به قسمت سوم این تقصیر من نیست که صدایی می آید من فکر می کنم به ذهنیت اشیاء را پیدا کرده ام فکر کن به لحن دیوار وقتی که خواب است .البته من به شما حق می دهم که مرا درک نکنید چون شما بیگانه اید قسمت سوم من شما را درک می کنم ،شما هم بیایید مرا درک کنید قسمت اول وقتی آن دو چشم جادویی را می بندی ،دنیا به خواب می رو د ا لبته تو نمی توانی مرا درک کنی چون فقط این من هستم که می توانم زیبایی دنیا را در چشم های تو ببینم حالا می خواهم دنیا را از من بگیری دنیاهای دیگری هم هست پاراگراف"بیوگرافی" چشمانش را می بندد ،به لب هایش که می رسد از خواب می پرد. - یادم نیست ولی همه چیز گرم بود تنها بودم .فکر می کردم دچار سرگردانی غریبی هستم . چشمانش را می بندد سیگارش را روشن می کند. قسمت آخر هر چه دست می زدم نزدیک تر می آمد .کتاب را برداشتم پرت کردم که نیاید ولی او می آمد آنقدر که صدایش وزوز بود سیگارم را پیدا کردم آتش زدم دودش که بالا می رفت فکر می کردم تمام شب داشت با من حرف می زد از همین و ثانیه و... لب هایش خوب یادم مانده بیوگرافی خاکسترش را ریخت روی سرامیک ،نوعی پارافرنی حدس من این است . قسمت سوم حالا که می روی به دستورات من خوب عمل کن سعی کن این با رپنجره ها را خوب ببندی اما در را باز نگه دار شاید همآغوشی بهتر از مگس پیدا کردی. + نوشته شده در سه شنبه بیست و هفتم اسفند 1387 7:6 توسط نيلوفر هاتف رستمي
|
| ||||||